Uncategorized

آشایی‌زداییِ مدام از تصویری آشنا

نگاهی به رمان «ماجرای پیچیده‌ی یک اتفاق ساده» – بخش ۲

«همه‌ی اين آشوب به خاطر توست؛ گرچه تو در آن دستی نداشته‌ای …»

در آخرین عبارت بخش یک از «نگاهی به رمان «ماجرای پیچیده‌ی یک اتفاق ساده» اثر مرجان نعمت طاوسی، گفتم: «روایت با آن که می‌تواند به‌روشنی زاییده‌ی ذهن و نگاه و تناقض‌ها و گره‌ها و هویت جامعه و انسان امروز ایران باشد، به هیچ‌یک از این‌ها محدود نیست و نمی‌ماند.» درست است، محدود نمی‌ماند، اما آدم‌های «ماجرای پیچیده‌ی…» ماییم، گوشه‌ها و چهره‌های متعدد و متفاوت ماست در این سوء‌تفاهم تاریخی‌ای که در آن چرخ می‌خوریم.

روایت، این دورترین شیوه‌ی بیان «خود» برای بشر، سه شکل اصلی دارد: افسانه، تاریخ، داستان. گزارش‌ها و گزارش‌های تاریخی مستند خوب و مفیدند برای آشنا شدن با چهره‌ی یک دوران، اما به زندگی، به رگ‌های خونی، به چشم و نگاه و زبان هر دوران، در داستان‌ها و با داستان‌هایش می توان راه یافت. همان‌قدر که بوف کور و شازده احتجاب و چشم‌هایش و سووشون، بسیار زنده‌تر از گزارش‌های خبری و تاریخی و کتاب‌های خاطرات، سال‌های آغازین قرن بیستم ایران را تصویر می‌کند، همان قدر که همسایه‌ها، شوهر آهوخانم، واهمه‌های بی‌نام و نشان، جای خالی سلوچ، بره‌ی گم‌شده‌ی راعی، سگ و زمستان سرد و چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم، دهه‌های سی و چهل را، و سپس‌تر، رازهای سرزمین من،  زمستان ۶۱، پنج گنج و شاه سیاه‌پوشان، دورانی سپس‌تر را، یا در این سوی خاک، درگزارش روایت شفق و همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها و بادنماها و شلاق‌ها و گسل، رگ‌های خونی آویزان این دوران را نیز نه در گزارش‌های خبری، نه در «تاریخ»ی که هنوز نمی‌تواند منصفانه و به‌کمال دیده و نوشته شود، نه حتا در کتاب‌های خاطرات، که در همین داستان‌ها که با همین قلم‌های سی‌سالگی‌ها نوشته می‌شود، می‌توان دید و به آن دست کشید؛ در بزمرگی و عروسک‌ساز و آموزش پارانویا و ماجرای پیچیده‌ی یک اتفاق ساده  و …  (و باز ، تا سوءتفاهمی پیش نیامده، بگویم که آن و این نام‌ها نه اتمام حجت، که تنها نمونه‌هایی‌ست از آنچه خوانده‌ام و در این لحظه یادم می‌آید و بس؛ و در چهارچوب رمان و داستان بلند، نه مجموعه  داستان‌ها یا نوشته‌های بلاگ‌ها، و شاید بسیاری دیگر که منتشر نشده یا درست و گسترده پخش و شناخته نشده یا من ندیده و نخوانده‌‌ام و الآن یادم نمی‌اید.) نبض زنده‌ی این زندگی، در همین قصه‌ها و همین نگاه و قلم‌های بازیگوش می‌زند. در همین نگاه باهوش ریزبین و سرزنده با خشم جانکاه و تمسخر پنهان-پیدایش، همین نگاه پرشور و پر شوق و خسته و کلافه، همین دقت و اطمینان در اوج بی‌اعتمادی و سرگشتگی، همین غرور در اوج سرافکندگی، همین عشق و امید عمیق جوان دست در دست هوس‌های نومید سالخوردگی‌ای ‌زودرس، همین نگاهش به فرم و زبان و حتا نحوه‌ی انتشار، همین آنچه‌ای که می‌بیند و آن گونه‌ای که روایتش می‌کند.

«ماجرای پیچیده‌‌ی یک اتفاق ساده» نمونه‌ی کوتاه و موفقی از «فرم» در چهارچوب داستان‌هایی‌ست که روایتی پست‌مدرن (هم از جنبه‌ی دیدگاه، هم فرم و قالب روایت، خاصه در ناپیوستگی‌ها، و نیز حضور «منِ نویسنده») از خود و دوران خود ارائه می‌دهند. در فرم و زبان، شباهت‌هایی به «هم‌نوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها» (اثر رضا قاسمی) دارد از زاویه‌هایی نیز، شباهت‌هایی به «شالی به درازای جاده‌ی ابریشم» (گرچه، شباهتی دور، و گرچه، به باور من بسیار از آن «راست‌گو»تر و بی‌«بازی»تر و روان‌تر). قالب ساختاری – روایی آن خلاق است و مبتکرانه، گر چه نه به تازگی و ابتکار «آموزش پارانویا»، نه به تمیزی و دقت در نثر «عروسک‌ساز»، و نه به صراحت خشن زبان در رئالیسم بی‌صورتک «بُز مرگی». شاید این اشاره هم خوب یا لازم باشد که من، گر چه داستان می‌نویسم و می‌خوانم و دوست دارم، و فکر می‌کنم می‌شناسم، منتقد مجربی نیستم و این قدم، تنها بیان حس و برداشتی، نه نامسلط اما غیرحرفه‌ای است، و شاید تلنگری به منقدان حرفه‌ای‌تر/مجرب‌تر تا از کنار این آثار ساده نگذرند. نگاه من در این خوانش کوتاه، بیشتر معطوف است به آنچه در حس و بیان این نسل و این دوران برایم جذاب است و کنجکاوی‌برانگیز و هولناک.

«ماجرای پیچیده‌ی …» مجموعه‌ای پراکنده اما به‌هم پیوسته از تفاهم‌ها و سوء‌تفاهم‌های ساده است. به آغاز برگردیم و «اسم»ها. اسم آقای «پی»، نتیجه و ادامه و نمادی از ترس بیهوده- باهوده‌ی «پدر» از زلزله‌‌ای حقیر و نابهنگام است و تنها عکسی که «پی» از «پدر» دارد، نتیجه و ادامه و نماد نبودن یا نادیده ماندن پدر. «پدر» رفته بوده تا برای «پسر» شناسنامه بگیرد. معلوم نیست با چه اسمی (که آن هم، در ذهن «پدر»، با «پ» آغاز می‌شده) و درست در لحظه‌ای که کارمند ثبت احوال دارد نخستین حرف نام را (پ) می‌نویسد، پدر از ترس زمین‌لرزه‌ی نابهنگام شناسنامه را از زیر دست کارمند می‌کشد و فرار می‌کند. قلم کشیده می‌شود و «پ» به «پی»ای بی‌دنباله تبدیل می‌شود. «پ»ای که شاید می‌خواست یا می‌توانست پویا باشد، یا پیروز، یا پدرام، یا پایور، یا حتا پطرس*، یا پلیکان*، یا حتا تنها «پسر». و ناتمام و تنها می‌ماند. و نه تنها ناتمام و تنها، بی‌ادامه‌ی بستگی-وابستگی‌های نام «پدر»ی، که نامفهوم و نامانوس، با «ی»ای بی‌ربط در ادامه، ادامه‌ای ابدی.  و در تنها عکسی که آقای پی – که عاشق و وابسته‌ی عکس‌هاست، که همه چیز و همه کس را مدام فراموش می‌کند و از این وحشت، عکس‌های آدم‌ها را به تمام دیوارهاش آویخته  است و می‌آویزد- از «پدر» دارد،  پدر نیست. عکس، تنها عکس خود اوست. زیرا پدر، هنگامی که عکاس‌باشی می‌خواسته تصویر آن دو را کنار هم ثبت کند و زنده نگاه دارد، نابهنگام خم شده و از «عکس» بیرون / پنهان مانده است. مرگ پدر نیز نتیجه و ادامه و نماد سوءتفاهمی ساده است. کسی گفته عرق گندم برای درمان سل خوبست. عرق گندم را می‌نوشد و آنقدر سرفه می‌کند تا جان می‌دهد. همین. و همین. از آغاز روایت و معرفی اقای پی (که در ابتدا می‌پنداریم شخصیت مرکزی روایت است) سه صفحه‌ی نفسگیر از سوءتفاهم‌های ساده‌ای که به‌سادگی زندگی می‌سازد، زندگی می‌کند، زندگی می‌گیرد، و به‌سادگی و با سرعتی غریب در جمله‌های ساده‌ی کوتاه، دیوارهای مملو از عکس‌های بی‌ربط و بی‌ادامه‌‌ی این «زندگی» را می‌نشاند و بالا می‌برد.

در بخش بعد، دو شخصیت دیگر در لابه‌لای این دیوارها پیدا می‌شوند: زامبی و سیروز کبدی، و سپس‌تر، سروتنین.  (دوباره به «اسم»ها نگاه کنیم: با «کبد» و نقش آن در بدن و زنده نگه‌داشتن بدن باید اغلب آشنا باشیم. یا «زامبی» هم. «سیروز کبدی» و «سروتنین» را هم یک نگاه کوتاه به ویکی‌پدیا معنا خواهد کرد.) اتفاقات بی‌ربط و باربط و سوءتفاهم‌ها همچنان تکرار می‌شوند و همراه با آن‌ها، وجه‌ها و گوشه‌های آقای پی در «آدم»های تازه. «زامبی» با آن که تمام زندگیش ادبیات است، به اعداد و منطق آن‌ها علاقه و باور دارد (با اشاره‌ی ظریف نویسنده به ماهیت و موجودیت «عدد پی» در همین بخش)، سیروز کبدی از تصویرها می‌ترسد، پس نقاشی می‌کند و – با طرح‌ها، و در طرح‌ها، خودش را- مدام تکرار می‌کند. سروتونین، اما- که کم کم پی می‌بریم اوست آن «شخصیت» مرکزی که هر نویسنده‌ای در روایتش ، به‌کمال‌تر می‌بیند و دوست‌تر داردش و از او و «با او» حرف می‌زند- شاید سرنوشتی به‌مراتب تکان‌دهنده‌تر از همه‌ی نام‌ها/وجودهای «دیگر» داشته باشد؛ زیرا او، که در «ذات» و موجودیت و هویتش، سرزنده‌ترین است و زندگی‌سازترین و هر چه «بخواهد» می‌تواند «بشود»، اما از آنجا که «آرزوها» و «برآوردن آرزوها»یش دیگران و «پدر»ش را می‌ترساند، از کودکی «مجبور می‌شود آرزوهایش را کوچک کند.»  به همین سادگی.

«خوزه» شخصیت دیگری‌ست (او هم با اسمی دم بریده- که البته این دم‌بریدگی در اسم او – رنسان/ بدون «س» آخر- بسیار صریح‌تر و معنادارتر از دم‌بریدگی اسم «پی» نمود می‌یابد.) که در بخشی با او آشنا می‌شویم که«راوی سوم شخص دانای کل» ناگهان کنار می‌رود و جایش را می‌دهد به راوی اول‌شخص «من». خوزه- که «من» او را به‌تصادف در گوشه‌ی مغازه‌ای کهنه و در‌هم‌ریخته می‌یابد و به خانه می‌برد، از گذشته‌هایی آمده که معلوم نیست هست یا نیست، در جهانِ ملموس معلوم است یا جهان قصه‌ها و کتاب‌ها، با «ژان ‌وال‌ژان» در سیاه‌چالی آشنا شده بوده و اکنون در قفسی کوچک بین دیوارهای «من»ِ راوی چون پرنده‌ای کوچک، بزرگ می‌شود و سرگرم می‌کند و سرگرم می‌شود و ادامه می‌یابد تا ناگهان محو شود، او را و ما را به دالان‌های تو در توی داستان‌ها و ناداستان‌های راوی می‌برد و می‌گذرد. خوزه‌ای که می‌توانست نوازنده‌ی دوره‌گرد سرخوشی در – بر فرض کلمبیا- باشد، در این دالان‌هاست که تبدیل به فیلسوف و مبارز می‌شود و رنگ ذهن‌ها و جهان‌هایی را وامی‌گرداند.

«من» نخستین بار با حضور خوزه به روایتش وارد می‌شود، و بعدتر، در صفحات پایانی روایت، آنجا که نامه‌ای به سروتونین می‌نویسد و خودش را معرفی می‌کند:

«سروتونين عزيزم

خيلی وقت پيش،نزديک به دوسال، من بازی‌ای‌ را شروع کردم .ميانه‌های راه، از ادامه‌ی آن خسته شدم تا عزيز ترين موجود زندگی‌ام را ديدم. خوزه الخاندرو رونسان که هرچه اصرار کردم نپذيرفت يک «س» از آخر نامش حذف شده است. تا زمانی که او بود، اين بازی و هر بازی ديگری برای من جذاب بود ، اما حالا …. هنوز نفهميده‌ای از چه چيزی حرف می‌زنم، حق داری. شايد بايد خودم را نخست معرفی میکردم وبعد از چندوچونش می‌گفتم. بسيارخوب. بدون هيچ ترديدی تو من را نمی‌شناسی. من نويسنده‌ی تو هستم، کسی که تو و تمامی آدم‌های اطرافت را خلق کردم. خلق شما، همان بازی بود که به آن اشاره می‌کردم. من هر کدام از شما که حتی همديگر را خيلی درست نمی‌شناسيد، با هدفی و با خصوصيات خاصی آفريدم. خواهش می‌کنم نامه را کناری نگذار و تا آخرش ادامه بده. تو بايد حرف‌های مرا باور کنی، ديگر فقط سرنوشت تو درميان نيست، پس با دقت بخوان.»

«نامه‌ی نویسنده به سروتونین را، سروتونین – دستکم تا آنجا که این گوشه از زندگی روایت نوشته شده- نمی‌خواند. ولی «ما» می‌خوانیم. هم ما، و هم خود «نویسنده که می‌داند برای برخی تغییرها دیر است، و بعضی «آرزوها کوچک شده‌اند» و کوچک خواند ماند.  با این همه، «روایت»  اینجاست و با این نامه که در واقع هم پایان می‌پذیرد و هم آغاز می‌شود.

نامه نوشتن، آن هم چنین نامه نوشتن‌هایی، به «وصیت» شبیه است. اما، مگر تصمیم دقیق و جدی به خودکشی گرفته باشی یا دکترها دقیق و جدی تعیین کرده باشند، وگرنه هیچ‌کس نمی‌داند کی می‌میرد. و هر «لحظه» ممکن است بمیرد. پس، تا آن «لحظه»ی ناگهان، هر لحظه می‌تواند در حال پوسیدن باشد، یا به‌دنیا آمدن. آدمی که وصیت می‌کند، برای آن نیست که می‌داند دارد می‌میرد؛ برای آن است که می‌ترسد بمیرد. نوشتن، آفریدن هنر، همان وصیت است. وصیت آدمی که می‌ترسد بمیرد. وصیت به اعتراف می‌ماند. یا برعکس، اعتراف به وصیت. چون اعتراف که می‌کنی، چیزی می‌میرد. چه در تو، چه در آن که می‌خواند و می‌شنودش. منظورم اعتراف‌های اجباری سیاسی نیست. گر چه، در آن‌ها هم مرگ هست. و به‌قوت. در اعتراف، هر اعترافی، بیش از هر چیزی، یک دوران می‌میرد. در وصیت نیز.  و اعتراف، بیش و پیش از هر کسی، به «خود» است. نامه/ اعتراف/ وصیت راوی «نویسنده»ی این روایت به «سروتونین» نیز همین است. با همین «خود» سخن می‌گوید و با همین وحشت. با همین شور و امید و با همین خستگی و فرسودگی.

«ماجرای پیچیده‌ی یک اتفاق ساده»،  یکی از آینه‌های  «زندگی بدون توازن» از این «بازی» است و این «برخورد نزدیک از نوع خاص» از نسلی «انسانی، زیاد انسانی» که «مجبور شده آرزوهایش را کوچک کند».

آخرین جمله‌ی کتاب، آخرین طعنه‌ی بازی‌گوشانه‌ی نویسنده هم به روایت و فرم و قالب داستانی و زمانی‌اش و هم به نگاه و بیان خود و زمانه‌اش است، اما «آخرین» پله‌ی داستانش نیست. آخر داستانش، در واقع همان نامه/ اعتراف/ وصیت اوست به «سروتونین» و با همان هم هست که «ادامه» خواهد یافت:

«…  همه‌ی اين‌ها به خاطر توست . تقصيری نداری، از اين ميان تو شخصيت محبوب من بودی و من با توجه بيش از اندازه‌ام به تو همه چيز را خراب کردم. تو از بين همه آدمها که اطرافت بودند و يا اگر اراده می‌کردی برايت به وجود می آوردم، زامبی را انتخاب کردی، ومن در عين حماقت، درست است حماقت ، بايد کاری می کردم که او دلبسته‌ی تو شود و تو آنقدر شتاب زده بودی که برای من فرصتی باقی نگذاشتی. اما عاشق کردن شخصيت ها، آن‌ هم زامبی ، کاری نبود که در توان من باشد.  بايد بدانی که من توانايی مطلق ندارم… اما زامبی کسی نيست که تو می خواهی. او از تو می ترسد واگر روراست باشم، بايد بگويم من حتی کار را خرابتر کرده‌ام. او از آن دسته آدم‌هايی است که تنهايی و بدون نياز خاص به احساسات انسانی زندگی می کنند. اگر خوزه هنوز در کنارم بود، اين نوشتن‌ها ادامه داشت، می دانم آنچه که به وجود آورده‌ام ادامه خواهد داشت، اين بار بدون من. برای تو ، همه چيز سخت تر از بقيه خواهد بود. چون از اين به بعد ، بايد وارد زندگی واقعی شوی، زندگی که ديگر من در آن دخالتی ندارم تا همه چيز را برايت مرتب کنم. شايد هنوز کاری از دستت ساخته باشد. اما زامبی را رها کن، حتی اگر فقط وفقط می خواهی کسی تو را دوست داشته باشد و او توی واقعی را ، زامبی را رها کن. از دست من عصبانی نباش، من هم اشتباه می‌کنم. حالا که همه چيز را می دانی به من کمک کن تا هرچه زودتر جلوی آنها را بگيرم. اين نامه را به تو و خطاب به تو نوشتم ، چون هميشه تو را بيشتر از همه دوست داشته‌ام و چون همه‌ی اين آشوب به خاطر توست، گرچه تو در آن دستی نداشته‌ای.  اشتباه من در به وجود آوردن تو نبود اينگونه که هستی، تو بايد آرزوهای بزرگ می‌داشتی، جاهای ناشناخته می‌رفتی، اگر اين گونه رفتار نکرده بودی من داستان ديگری داشتم که اينقدر مرا نمی‌ترساند. برايم رمقی نمانده . تنها فکر کردن به اين که اين کلمات آخرين نوشته‌هايم خواهد بود، توانايی ادامه دادن‌شان را به من می‌دهد. اگر خوزه را از دست نداده بودم حتما بيشتر و يا شايد تا هميشه در کنارت می ماندم . اما حالا نمی‌توانم…»

Advertisements

«ماجرای پیچیده‌ی یک اتفاق ساده»

«… بیش‌ترین چيزی که خوزه را خوشحال می‌کرد، برقراری ارتباط از طريق اين جعبه‌ی جادويی (کامپیوترم) بود که برايش مساوی با وقوع امر شگفت بود. نمی‌توانست بفهمد که چگونه می‌شود از طريق کلماتی که نوشته می‌شوند، بدون هيچ آوايی، به شرط پيدا کردن زبان مشترک، با افراد ديگر ارتباط برقرار کرد. در اين زمينه خيلی کمکش نمی کردم. زندگی، تجربه‌ی شخصی آدم‌ها است و همين جزئيات پيش پا افتاده تجربه را می‌سازند.»

این چند جمله، بندی از رمان کوتاه «ماجرای پیچیده‌ی یک اتفاق ساده» اثر مرجان نعمت‌طاوسی است. دوست داشتم چیزی که می‌نویسم، با جمله‌ای یا عبارتی از خود کتاب شروع شود، ولی برای پیدا کردن چنان عبارتی زیاد نگشتم. فقط یکی را (که البته به «نوشتن» مربوط‌تر بود) از میان چندین جمله و عبارت دیگری که در هر صفحه‌ی کتاب دوست داشته‌ام، بازنویسی کردم.

کتاب را دو سال و چند ماه پیش خوانده‌ام. همان روزها در یادداشت خیلی کوتاهی به نویسنده‌اش تبریک گفته‌ام و اشاره کرده‌ام که فکر می‌کنم حیف است کتابش گمنام بماند و به نوبه‌ی خودم، سعی خواهم کرد معرفی‌اش کنم. قدم‌هایی هم برداشتم، ولی نشد. نکردم. به هزار و سه چهار دلیل؛ آخری‌اش تنبلی. سنگ بزرگ برداشته بودم و دلم می‌خواست ریزبینی کنم و ضمنن به همان یک کتاب هم بسنده نکنم، و نشد. و در تمام این دو سال و اندی، بی‌اغراق هر دو سه هفته یک بار یادش افتاده‌ام و تاسف خورده‌ام و خجالت کشیده‌ام و مرجان نعمت‌طاووسی را- و یکی دو نویسنده‌ی دیگر را، مخصوصن مهدی گنجوی، با فرم و زبان هوش‌مندانه و سرکشش در رمان کوتاه «آموزش پارانویا»- که نگذاشته بودند آب خوشِ تنبلانگی از گلویم پایین برود، از صمیم قلب نفرین کرده‌ام. دم عید امسال که پویان طباطبایی (از جمله از من هم) خواسته بود تا برای نشریه‌ی اینترنتی «تیتر» از کتاب‌هایی که در سال گذشته خوانده‌ام مطلبی بنویسم، اولین چیزی که یادم افتاد همین دو کتاب بود، ولی باید بهشان برمی‌گشتم و دوباره می‌خواندم و فرصت کوتاه بود. داغ خجالت و تاسفش ولی باز تازه شد.

آشایی‌زداییِ مدام از تصویری آشنا – بخش یک

سال‌ها پیش، زمانی که رضا براهنی تازه یکی دو سالی بود در تورنتو ساکن شده بود، یک بار با امید و اشتیاق جوانانه‌ای (چندان جوان نبودم البته) به او یادآوری کردم که خیلی کارهای قابل تامل دارد از نسل تازه‌ای از نویسندگان و شاعران منتشر می‌شود که خوبست منتقدی مانند او و با اسم و رسم او آن‌ها را بررسی کند؛ مانند نقد‌ و بررسی‌های قدیمش از شاعران و نویسندگان هم‌نسل خودش، تا هم این آثار بهتر دیده شوند و هم راهی برای گفت‌وگوی منتقدانه و راه‌جویی‌ها و شناخت‌های بیشتر در تجربه‌های تازه باز شود. پاسخ داد که مدت‌هاست تصمیم گرفته دیگر درباره‌ی «زنده‌ها» چیزی ننویسد. دلایل خودش را داشت، و گذشت. از آن روزها شانزده هفده سال گذشته است. منتقدان خوب و پُرکار در جامعه‌ی ادبی  ایرانی زیاد نیستند، اما کم هم نیستند و نشریات جدی‌ (اما پراکنده و نامتداومی) هم در زمینه‌ی نقد در این سال‌ها منتشر شده‌است؛ با این همه، این کارها و قدم‌های پراکنده به هیچ وجه تکافوی خوانش و بررسی تجربه‌های نسل تازه را نکرده و نمی‌کند. به هیچ وجه. از این گذشته، حتا یک رسانه، حتا یک رسانه نمی‌شناسم که بخش ویژه‌ و منظمی دستکم برای معرفی چنین آثاری داشته باشد.

خب، حالا دارم این چند خط را اینجا می‌نویسم تا بالاخره دست خودم را علنن گذاشته باشم توی حنا و دیگر نتوانم از زیرش در بروم. البته، تا کسی هنوز خرده نگرفته، همینجا خوبست بگویم که گذشته از آن که نه کار و تجربه‌ام «نقد» است و نه دانش لازم و  مکفی‌اش را دارم، به هیچ وجه مدعی نیستم که با اغلب آثار این نسل آشنایم یا می‌گردم و می‌یابم و همه را می‌خوانم. ولی پیش می‌آید و – متاسفانه اغلب به تصادف – با آثاری آشنا می‌شوم که  می‌توانند چهره‌ی واقعی تجربه‌های فرم و زبان و دیدگاه این نسل از نویسندگان ایران باشند؛ ولی (در کنار آثار خوب دیگری که به هر دلیلی بیشتر و بهتر مطرح شده‌اند یا بازاریابی حرفه‌ای‌تری داشته‌اند) نه‌تنها بررسی، که حتا معرفی هم نشده‌اند و نمی‌شوند.

از این نادیدن‌ها و نادیده گرفته شدن‌ها، فقط خود اثر نیست که حیف می‌شود و تنها خود نویسنده‌ی اثر نیست که زخم می‌خورد؛ مخاطب، دوست‌داران آثار ادبی، جامعه‌ی ادبی، مجموعه‌ی ادبیات و روند تجربه‌هایش هم زخم می‌خورد. تجربه‌های ادبی و هنری باید منظم و مرتب دیده شوند. بررسی شوند. نقد شوند. تا هم پدید آورنده‌اش بتواند با توان و انرژی بیشتر و چشم بازتر به آفرینش‌های آتی‌اش ادامه دهد، هم آن اثر و آفریده‌ی ادبی – هنری بتواند تاثیرش را بر مخاطب و جامعه بگذارد. رسانه‌ها در این زمینه به‌شدت مسئولند. و به‌شدت کم‌کار و علیل.

خب، برگردیم به «ماجرای پیچیده‌ی یک اتفاق ساده».  با نویسنده‌ی رمان – مرجان نعمت‌طاوسی- چندان آشنا نیستم. همین‌قدر می‌دانم که تحصیل‌کرده‌ی «سینما» است (و به نظر می‌رسد که آشنایی‌اش با سینما، در تصویرسازی‌های روایتش به‌خوبی موثر بوده است) و سه چهار سال است که در تورنتو ساکن است، داستان‌‌های کوتاه دیگری هم دارد. در صفحه‌ی دوم پس از شناسنامه‌ی کتاب، نوشته شده: «خلق شده در کارگاه رمان به سرپرستی فرهاد فیروزی». رمان کوتاهی‌ست، حدود ۹۰ صفحه، با شخصیت‌هایی محدود، و راوی سوم شخص دانای کل. اما همین (انتخاب راوی سوم شخص دانای کل برای روایت اثری با فرم و زبان و نگاه نو) نمونه‌ی مشخصی از مجموعه‌ای از تضادهایی‌ست که روایت را می‌سازد و به پیش می‌برد. درست مثل نام آن: ماجرای «پیچیده‌»ی یک اتفاق «ساده»؛ درست مثل تمام تضادهای عمیقن پیچیده در «آدم»ها و ماجراها و موقعیت‌هایی به‌شدت ساده، که در بخش‌های کوتاه رمان، گام به گام پشت سر هم چیده می‌شوند و هم را تکمیل و نقض می‌کنند.

روایت، با معرفی شخصیتی آغاز می‌شود که در ابتدا می‌توان تصور کرد شخصیت مرکزی داستان است؛ آقای «پی»، و اتاق و خانه و کوچه‌ی او. ولی «آقای پی»، همان‌طور که در عکس‌ها و آینه‌ها و خطوط معوجش تکرار می‌شود، در شخصیت‌های دیگر نیز، و همراه با آن‌ها، در یکدیگر، و در نگاهی که این‌ها همه را می‌خواند و با «دوربین» نویسنده/راوی، در راه‌پله‌ها، کوچه‌ها، کافه‌ها و اتاق‌هاشان دنبا‌ل‌شان می‌کند. چند پاراگراف بعدتر، نام یک صندوق‌دار بانک (شیبانی) موقعیت مکانی جامعه‌ی روایت (ایران) و کمی بعدتر، موقعیت زمانی (۱۳۸۶) معرفی می‌شود. با این همه، هیچ‌یک از این‌ها نه فضا و وقایع و نه دیدگاه حاکم بر روایت را در این قالب نگه نمی‌دارد. روایت، با آن که می‌تواند به‌روشنی زاییده‌ی ذهن و نگاه و تناقض‌ها و گره‌ها و هویت (بخشی از) جامعه و انسان امروز ایران باشد، به هیچ‌یک از این‌ها محدود نیست و نمی‌ماند. برعکس، درست مثل شخصیت‌های روایت، در بطن و متن زندگی و موقعیت‌هایی به‌غایت تکراری و آشنا، عبارت به عبارت، مدام با آشنازدایی‌ای بازیگوش رو در  رو می‌شویم و مدام هم می‌پذیریمش و می‌گذریم؛ زیرا باید بگذریم، زیرا ریل روایت هم – مثل ریل زندگی و «ماجراهای پیچیده» از «اتفاق‌های ساده»ی این نسل، با تمام تکرارهای ساده‌اش دارد زیر پا می‌چرخد و با خود می‌بردت.

خب، این نیم گام اول بالاخره برداشته شد! بخش نخست از این «معرفی»ام را با عبارتی دیگر از «ماجرای پیچیده…» امروز تمام می‌کنم، تا فردا و بخش دوم آن:

«پسرجان، در زندگی هر کس سگی هست که دوستش داشته‌ای و وقتی هشت سالت بوده تصادف کرده. علتی که بتواند تو را برای همیشه ناراحت نگه دارد، یا حداقل وقتی فکر کردی همه چیز خوبست و داری از زندگیت لذت می‌بری، تو را سر عقل بیاورد و غم‌زده‌ات کند. سگ را پیدا کن تا همیشه عذابت بدهد…»

«مدرنیته‌ات تو حلقم…»

حرکت موسوم به «جنبش آزادی‌های یواشکی زنان ایران»، ترانه‌ی «رضاخان» در آلبوم تازه‌ی محسن نامجو و اقدام شاهین نجفی و گروه همکارانش در کنسرت او در تورنتو، سه مورد اخیر از مواردی‌ست که بخش‌هایی از ایرانیان را (به‌طور عمده در خارج از کشور، و به‌طور عمده در رسانه‌های اجتماعی) در دو زمینه هم‌صدا کرده است: خشم از خدشه‌دار شدن اخلاق و عفت عمومی، و خشم از «اهانت به رضاشاه»، همراه با یادآوری او به عنوان «بانی مدرنیته». گذشته از ناگهان «اخلاق‌گرا» شدن کثیری از طیف گسترده‌ی دوستانی که معلوم نیست باید دم خروس «احترام»شان به «حقوق بشر» و «مدرنیته» را باور کرد یا قسم حضرت عباس «وا اخلاقا وا ایرانا»ی «ملی/مذهبی»شان، دوست‌داران صریح نظام پهلوی نیز، مرتب یادآوری می‌کنند که «رضاشاه یواشکی کشف حجاب نکرد» و «اگر او نبود، زنان ایران هنوز لچک به‌سر مانده بودند» و «نامجو و نجفی و مسیح علینژاد، هوچی و روضه‌خوان و زاییده‌ی حکومت اسلامی مامور آن برای آبروریزی در خارج از کشورند و  …» و دست آخر، در یکی از اظهارنظرها،  نویسنده‌ی متنی، رک و راست  حرکت اجتماعی آن بخش از نسل گذشته را که منجر به سقوط نظام سلطنتی پهلوی شد، «فنقلاب از سر شکم سیری» می‌خواند. این سخن، با تمام بی‌ارزشی‌اش، متاسفانه تنها حرف و باور او نیست. بخشی از مردم و بخشی از نسل جوان امروز ایران هم از سر درد و خشم، به باعث و بانی آن تحول لعنت می‌فرستند و می‌پرسند «آخر چه مرگ‌تان بود؟»

محض یادآوری، این مرگ‌مان بود:

سی و پنج سال پیش، مردم ايران يکی از بزرگ‌ترين تحولات انقلابی قرن را با گوشت و پوست و خون‌شان تجربه کردند؛ و هنوز هم اسیر تبعات آنند. تحولی، در آن دوران، با پشتوانه‌ی وسيع میلیون‌ها نفر،  که از يک جانب‌ بنيان يک نظام غير دموکراتيک و وابسته را لرزاند و از جانب ديگر گورزادی را به تخت نشاند که چشم و راه به گذشته‌ای تاريک داشت و تناقضی ساختاری را بر تمام جوانب حيات اجتماعی، سياسی، اقتصادی و فرهنگی جامعه‌ی ما حاکم کرد. اما اگر مبانی اين تجربه‌ی عظيم و سنگين و تلخ  ناديده گرفته شود، بهای آن اين بار بسيار گران‌تر خواهد بود. من هم معتقدم کاش چنان «اشتباه»ی نمی‌کردیم، کاش شاه ذره‌ای باشعورتر بود، کاش آموخته بودیم که با روش‌هایی دیگر، شاه و نظامش را به تحول واداریم، کاش شخصیتی چون شاپور بختیار زودتر فرصت یافته بود «اصلاحات»ش را عملی کند، کاش نگاهی سالم‌تر به فرهنگ و سیاست داشتیم، کاش آن‌طور جو برمان نمی‌داشت (گرچه، انگار «جو زدگی» هم از آن خصوصیات ملی‌ای‌ست که با شیر اندرون شده با جان به‌در شود) و… و ده‌ها و ده‌ها «کاش» دیگر؛ اما نه هیچ یک از این دریغ‌ها، نه هیچ‌یک از سیاه‌کاری‌های این نظام و خمینی و پیروان و وابستگان او، و نه هیچ‌یک از اقدامات و روندهای مثبت در دوران پهلوی‌ها، نبايد مانع از ديدن واقعيت‌ها شود؛ واقعیت‌های «مستند»ی که بایست از شدت خشم کور بود یا بیشرمانه دروغگو، تا نادیده گرفته شوند. در ضرب‌المثل‌های ما، شاید از این «ستون» به آن «ستون» فرج باشد؛ اما از طناب دار به صندلی الکتریکی درآویختن؟

نظام حکومت اسلامی به‌شدت جنایت‌کار و خونریز است و ایران را به نابودی کشانده است. درست. اما حکومت پهلوی نیز نه بهشت بود، نه دو شاه آن دارندگان «فره‌ی ایزدی» وسیاست‌مدارانی منتخب و اندیشمندانی دموکرات که تنها نیت‌شان «مدرن و آباد کردن جامعه» باشد. در اینجا، با نامجو موافقم که «مدرنیته»، با «اخلاق سگی» به ایران آمد و دقیقن به همین دلیل، چون استخوانی نیم‌بند لای زخم، با «اخلاق سگیِ» دیگری تکه تکه شد. حتا یک نگاه اجمالی ساده به شعارها و خواست‌های جنبش عدالت‌جویانه / آزادی‌خواهانه‌ی مردم در برابر حکومت پهلوی، حکايت از شباهت ناگزير دو زيرساخت و زمينه‌ی اصلی (يعنی خواسته‌های مردم و نيازهای اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سياسی جامعه از يک سو، و حکومتی ناصالح و ناکارآمد و به جبر بر سر کار مانده از سوی ديگر) بين دو مقطع تاريخی با قريب نيم قرن فاصله را دارد؛ اما از آن شعارها و خواسته‌ها گذشته، مستندات دیگری هم هست:

در آستانه‌ی «‌تمدن بزرگ» و «‌‌شکوفائی بی‌سابقه»ی نظام پهلوی، روزنامه‌ی اطلاعات ۱۴ بهمن ۵۶ نوشت:

«‌‌بعد از ده سال که قرار است مترو بسازيم، مديرعامل شرکت متروسازی می‌گويد: «منتظر مترو نباشيد. زيرا برق و سيمان نداريم. مؤسسات دولتی هم هماهنگی ندارند.»

همين منبع نوشت: «‌‌برای هر ۲۲ هزار ايرانی تنها يک دندانپزشک وجود دارد و برای رسيدن به حداقل استاندارد بين‌المللی ما نزديک به ده هزار و پانصد دندان‌پزشک کم داريم.»

روزنامه‌ی کيهان، در ۶ بهمن ۱۳۵۶ نوشت:

«ظرفيت توليد پارچه‌ی نخی به فاصله‌ی چهار سال به يک سوم تقليل يافت و بر ميزان واردات افزوده شد. در همين حال صادرات صنايع تريکوتاژ نيز به يک هفتم تقليل يافت. در ماه‌های پايانی سال ۱۳۵۶ بهره سرمايه‌های آزاد در بازار ايران به رقم سرسام‌آور ۶۰٪ رسيد.»

کيهان ۵ بهمن ۵۶ به نقل از گزارش‌های کميسيون شاهنشاهی نوشت:

«… بيمارستان‌ها و کارخانه‌هايی که فقط روی کاغذ وجود داشتند، پروژه‌هايی که بين ۵ تا ۱۶ سال از موعد تکميل خود عقب مانده‌اند، ساختمان‌های غول‌آسا که نيمه تمام رها شده‌اند، جاده‌‌هايی که باسرعت لاک‌پشتی کشيده می‌شود، دوباره کاری‌ها، محاسبات سراپا غلط، توفان پايان ناپذير کاغذها…»

براساس ارقام رسمی لايحه‌ی بودجه‌‌ی پيشنهادی سال ۱۳۵۷ که در شانزدهم بهمن ۱۳۵۶ توسط دولت دکتر آموزگار به مجلس تقديم شد، درآمدهای عمومی دولت مبلغی معادل ۷۹۶،۲ ميليارد ريال را نشان می‌داد. يعنی کسر بودجه‌ی رسمی، معادل ۹/۱۳۹ ميليارد ريال بود. اين در حالی است که در اين ارقام، وام‌های داخلی و خارجی به مبلغ ۴۰۰ ميليارد ريال نيز جزو درآمدهای دولت به حساب آمده‌ بود و در واقع، مبلغ واقعی کسر بودجه‌ی دولت شاهنشاهی، ۹/۵۳۹ ميليارد ريال بود.

قريب ۱۷ سال پس از اجرای یکی از مهم‌ترین و پر سر و صدا‌ترین اصول «انقلاب سفید شاه و مردم» یعنی «اصلاحات ارضی»، در سال ۱۳۵۷، در آستانه‌ی «انقلاب»، هنوز هيچيک از نشانه‌های يک اقتصاد کشاورزی و دامداری سالم و رشد يابنده به چشم نمی‌خورد. بازمانده‌های اقتصاد فئودالی به صورت مالکيت بزرگ خصوصی بر زمين‌های قابل کشت و آب و وسايل کشاورزی وجود داشت و پی آمدهای آن بيش از ۶۰٪ تمام مردم کشور را در چنگال خود می‌فشرد. بيش از ۵۰٪ از بهترين زمين‌های حاصل‌خيز کشور و درصد به‌مراتب بيشتری از آب و وسايل کشاورزی هنوز در مالکيت مالکان بزرگ بود و سلف‌خرها و واسطه‌‌ها و کارگزاران‌شان نیز، بر بسترِ نبودِ تعاونی‌های کشاورزی و يک سيستم ثابت و جا افتاده‌ی توليد، خريد و توزيع محصولات کشاورزی، به بحران در اين زمينه دامن می‌زدند.

روزنامه‌ی اطلاعات ۱۷ اسفند ۱۳۵۴ (سه سال پیش از سقوط سلطنت) نوشت:

«چنانچه يک سوم از مبالغی که برای واردات مايحتاج عمومی غذايی از خارج اختصاص يافته به خريد محصولات داخلی کشاورزی اختصاص می‌يافت، می‌توانست به تغيير محسوسی در وضع کشاورزی و کشاورزان بيانجامد».

براساس لايحه‌ی پيشنهادی بودجه‌ی سال ۱۳۵۷، دولت آقای آموزگار تنها وعده کمک به ايجاد ۱۰ شرکت تعاونی توليد روستايی را به ۵/۲ ميليون خانوار روستايی داده و بودجه‌ی بيمه‌ی اجتماعی روستائيان، کمتر از نصف بودجه‌ی «‌انجمن شاهنشاهی اسب» بود.

سيستم آموزشی حاکم بر جامعه، نمونه‌ی مجسم عقب‌افتادگی و هدر دادن انرژی و ثروت عمومی بود. در سال‌های منتهی به سقوط نظام پهلوی، بيش از ۶۰ درصد مردم ايران وبيش از ۹۰ درصد جامعه‌ی روستايی ايران بی‌سواد بودند. اگرچه درباره‌ی اصول مدرن و مفیدی چون «‌تحصيل رايگان» و «‌‌تغذيه رايگان» تبليغ می‌شد، اما ره‌آورد سيستم آموزشی، در کنار فقر دامنگير و عدم تأمين اجتماعی، چيزی نبود که با اين تبليغات هماهنگی داشته باشد. براساس آمار ارائه شده در «باختر امروز» خرداد ۱۳۳۲ و «اطلاعات» ۱۴ بهمن ۵۴، بودجه‌ی آموزش و پرورش از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۵، ۹۵ برابر و بودجه بهداشت ۵۳ برابر افزايش يافته بود، حال آنکه بودجه‌ی سرّی نخست وزيری يعنی سازمان اطلاعات و امنيت (ساواک)، ۱۰۶۶ برابر افزايش یافته بود. در همین حال روزنامه‌ی اطلاعات ۱۷ اسفند ۵۴ نوشت:

«… هم‌اکنون ۳ ميليون کودک واجب‌التعليم در سنين دبستانی از امکان تحصيل محرومند. ۴۸٪ اطفال روستا‌‌ها وسيله‌ی آموزش ندارند. کادر آموزگار و دبير پاسخگوی نيازمندی‌های آموزشی نيست. وزير آموزش و پرورش رسماً اعلام داشته که در بازرسی‌های به‌عمل آمده، ۶۵٪ از ابنيه‌ی موجود مدارس برحسب ظاهر نيز خطرناک تشخيص داده شده‌اند…»

به گزارش روزنامه‌ی رستاخيز ۱۴ شهريور ۱۳۵۵، در استان‌های ايلام، سيستان و بلوچستان، زنجان، کهگيلويه، لرستان و آذربايجان شرقی، بيش از ۹۰ درصد از کودکان در سن مدرسه، امکان آموزش نيافته بودند. آمار ارائه شده از طرف وزير علوم و آموزش وقت حاکی از آن‌ بود که از چندين ميليون کودک زير ۷ سال، تنها ۱۷۶ هزار کودک به کودکستان می‌رفته‌‌‌اند. از ۳۰۰ هزار شرکت کننده در کنکور دانشگاه‌ها در سال ۱۳۵۵، بيش از ۲۹۰ هزار نفرشان پشت در ماندند. ادر همین حال، در فاصله‌ی مهر ۱۳۵۲ تا بهمن ۱۳۵۴ قريب۳۳۵۰ دانشجو به‌علت «‌‌عدم رعايت شئون دانشجويی‌‌» (اعتراضات و فعالیت‌های سیاسی) اخراج شدند.

در سال ۱۳۵۵، نسبت بی‌سوادان در مجموع به کل کشور، در مقياس سراسر کشور ۶۳ درصد، در روستاها ۷۵ درصد، مجموع کل زنان ۷۴ درصد و در ميان زنان روستايی ۹۲ درصد بوده است.

براساس ارقام بودجه‌ی سال ۵۷ در دولت آموزگار، به تصريح شخص وی، از ۱۹۴ ميليارد ريال بودجه‌ی عمومی، معادل ۷۵ ميليارد ريال «‌‌برای حفظ نظم و امنيت داخلی منظور شده است». هزينه‌ی امور تسليحاتی ۷۰۰ ميليارد ريال، يعنی ۲۴ درصد هزينه‌ها و ۴۵/۵ درصد از مجموع درآمد نفت، که خود ۶۵ درصد درآمد کل کشور در آن دوران را تشکيل می‌داد، برآورده شده بود. در اين بودجه يک قلم ۱/۱۴۴ ميليارد ريال به بودجه وزارت جنگ افزوده شده بود، حال آنکه بودجه‌ی وزارت آموزش و پرورش تنها ۴۳ ميليارد ريال افزايش را نشان می‌داد و بودجه‌ی وزارت جنگ ۵/۳ برابر بودجه‌ی وزارت آموزش و پرورش تنظيم شده بود.

در آخرین دهه‌ی نظام پهلوی، يکی از بزرگترين معضلات ميليون‌ها ايرانی در کشوری بزرگ و ثروتمند با جمعیت ۳۵ میلیون نفری، مشکل مسکن بود. اين مسئله در حالی چهره می‌نمود که غارت بی‌بند و بار «‌‌بساز و بفروش‌ها» و «اجاره‌گيرها» روز به روز اوج گرفته و شکل طبيعی و قانونی می‌يافت. بهای زمين‌های شهری به‌طور مصنوعی بالا رفته بود و ميليون‌ها انسان در زاغه‌هایی معروف به «زورآباد، حصيرآباد، حلبی‌آباد، مجبورآباد» و امثال آن و يا در کلبه‌های نمور و تاريک روزگار به‌سر می‌بردند. در همين حال، در حالی که درآمد سالانه‌ی يک خانوار زحمتکش ايرانی به مقياس وقت از معادل ۳۰۰ دلار (به ارزش آن دوران) تجاوز نمی‌کرد، به نوشته‌ی نشریه‌ی نيوزويک در اوت ۱۹۷۶، هر يک از حدود ۲۶ هزار مستشار نظامی آمريکايی در ايران ماهانه ۲۵ هزار دلار حقوق و مزايا از دولت ايران دريافت می‌کردند.

ايران که در يک موقعيت استراتژيک جغرافيايی قرار داشت (و دارد) از يک طرف به ثروتی عظيم ناشی از فروش نفت با بهای بالای آن در آن دوران دست يافت و با هجوم شرکت‌های تجاری و صنعتی چند مليتی، و از جانب ديگر با حرص سيری ناپذير شاه و نظام پهلوی به «ژاندارم منطقه»- و لذا تا دندان مسلح شدن- روبرو شد. در نتيجه، آثار اقتصاد و فرهنگ سنتی به سرعت  متزلزل شد، بی‌آنکه پايه‌های نظام جايگزين محکم شده باشد. مقابله‌ی نظام پهلوی با آثار مقاومت اجتماعی و فرهنگی، طبعاً مستلزم ايجاد و گسترش محيط رعب و وحشت و سرکوب پليسی و تحميل فرهنگ وارداتی بود. بر اين اساس در يک نگاه اجمالی می‌توان گفت که زايمان «کودک» تحول اجتماعی، در حالی صورت گرفت که:
– سياست خارجی نظام سلطنتی با همکاری بی‌قيد و شرط با «ناتو» و عضويت در «سنتو» عمدتن تابعی بود از سياست تجاوزگرانه‌ی قدرت‌‌‌های بزرگ نظامی – اقتصادی غرب. سياست برقراری مناسبات دوستانه و برابر حقوق با کليه‌ی کشورهای جهان نه تنها رعايت نمی‌شد، بلکه جهت‌گيری، عمدتن به سوی مبدل شدن به عامل قدرتمند سياست‌‌‌های نظامی – اقتصادی آمريکا در منطقه بود. اين جهت‌گيری در وجه اقتصادی، تبديل کردن ايران به بازار سلاح‌ها و کالاهای غرب و ريختن سرمايه‌های عظيم به چاه ويل «‌‌‌صنايع مونتاژ» را هدف قرار می‌داد. مجله‌ی نيوزويک در شماره‌ی ۲۳ اوت ۱۹۷۶ درباره‌ی ميزان خريدهای تسلیخاتی ايران نوشت:

«… دولت ايران تنها طی چهار سال گذشته به آن اندازه هواپيما، موشک، تانک، هليکوپتر و تجهيزات نظامی ديگر خريده يا سفارش داده که با آن می‌توان ارتشی دو برابر ارتش انگلستان را مسلح يا تجهيز کرد…»

*

مردم ايران، در نيمه‌ی اول سده‌ی بيستم، پيش از بسياری از ملت‌های ديگر قاره‌ی پهناور آسيا عليه حکومت خودکامه و عقب‌مانده‌ی سلسله‌ی قاجار دست به حرکتی پيشتاز زدند و خواهان «مشروطه‌»‌ای شدند، که اگر پا می‌گرفت، چه بسا جايگاهی ديگر به وضعيت اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ايران می‌بخشيد و از بسياری از فجايع اين قرن نيز جلوگيری می‌کرد. استقلال واقعی و دموکراسی اما، ره‌آورد آن حرکت نبود. آن «مشروطه»ی نیم‌بند، با کودتای «سردار سپه»ای که وعده‌ی «جمهوری» داده بود، در نهایت از «مشروعه»ی مدرس و کاشانی هم کریه‌تر شد. رضاخان میرپنج، به ضرب خودکامگی خشن‌ و سانسور و سرکوب و زندان و «اعلامیه‌های تاریخی‌»ای  بر در و دیوار تهران که با جمله‌ی «من امر می‌کنم» آغاز می‌شد، میراث درهم ریخته و متعفن قاجاریه را «امن» و «منظم» کرد، جاده کشید، نخستین دانشگاه را بنیان گذاشت، کشف حجاب کرد، راه‌آهن سراسری درست کرد، و با شیفتگی‌ای نابهنگام به «نبرد من»، «سلطنت»ی را بنیان گذاشت که کوشید با انتخاب نام «پهلوی» و سپس «آریامهر»، یادآور شاهنشاهی‌های گذشته‌ی ایرانِ پیش از حمله و سلطه‌ی اعراب و اسلام باشد. بعدتر با استعفای اجباری رضاشاه توسط متفقین و با حرکت‌های اجتماعی پيشرو مردم  پس از جنگ دوم جهانی و در جریان جنبش ملی شدن صنعت نفت، بخش‌هایی از مردم باز کوشيدند تا در پی بسياری از ديگر ملت‌های «جهان سوم» حکومتی واقعن ملی و واقعن دموکرات را برگزينند. اما اين بار نيز «شاه جوان» با پشتیبانی «غرب دموکرات» عزیز، به سرکوب خشن اين حرکت‌ها دست يازيد و – مانند پدرش- هم مجری و هم ثمره‌ی کودتايی شد که نه تنها چندين دهه‌ی ديگر جامعه را در مسير وابستگی و واپس‌ماندگی انداخت، بلکه خود سنگ بنای شکست و انحراف حرکت‌های بعدی جامعه به‌ويژه محبوبیت یافتن شیوه‌های غیردموکراتیک مبارزه و شهرت و قدرت یافتن چهره‌هایی چون شریعتی از یک‌سو و خمینی از سوی دیگر شد.

با وجود برخی قوانین مثبت (از جمله مدرن شدن قانون خانواده و ازدواج و طلاق) و برخی تحولات در زمینه‌ی فرهنگ و هنر (که بیشتر نتیجه‌ی اقدامات فرح و اطرافیان او بود) و تحولاتی «ناگزیر»، الگوی رشد اقتصادی‌ای که نظام پهلوی در پيش گرفته بود، هم دست دولت و هم دست مردم  یا نهادهای اجتماعی مستقل را از مالکيت و کنترل بر وسايل توليد صنعتی و کشاورزی، زمين و مجتمع‌های مسکونی و غيره کوتاه کرده  بود و در نتيجه، راه را برای قدرت گرفتن غارتگران جامعه (از جمله و به‌ویژه، والاگهرها و وابستگان آن‌ها، اربابان و زمین‌داران سابق که حالا صاحبان صنایع و بانک‌ها شده بودند، و ماموران امنیتی حافظ این منافع) و گسترش فقر و آوارگی باز گذارده بود. برنامه‌ريزی پيشرفته‌ی علمی برای مجموعه‌ی اقتصاد و هماهنگی بين عناصر تشکيل دهنده‌ی اقتصاد ملی وجود نداشت. «سنا» بی‌شباهت به «خبرگان» نبود و «انتخابات» و «مجلس» به شوخی‌ای زشت می‌مانست که هیچ‌کس باورش نداشت. بحران‌های گوناگون جوامع سرمايه‌داری به اشکال مختلف به کشور منتقل می‌شد و در آخرین دهه‌ی نظام پهلوی، تجارت خارجی به‌صورت يکی از عمده‌ترين مجراهای تسلط قدرت‌‌‌های بزرگ بر سرنوشت کشور درآمد و سياست‌های دولت، در جهت عکس‌ نيازهای جامعه عمل می‌کرد. بدين معنا که واردات بی‌توجه به مرغوبيت کالا و تناسب بها و نياز عمومی، و صادرات نيز بی‌توجه به عادلانه بودن قيمت و نياز داخلی، و هر دو، صرفن بر مبنای قيد و شرط‌های سياسی و بند و بست‌های تجاری با شرکای خارجی صورت می‌گرفت و اقتصاد تک کالايی نيز در همين چهارچوب تثبيت می‌شد. بخش خدمات، در چهارچوب اقتصاد بی‌بند و بار و بی‌برنامه، رشدی سرطانی کرده بود و به‌صورت يکی از بخش‌های غيرقابل کنترل اقتصادی درآمده بود. خدمات بهداشتی و درمانی کشور، بسيار عقب مانده بود و تنها اقشار مرفه و پردرآمد می‌توانستند از اين خدمات به شکل مناسب استفاده کنند. نياز به گسترش بخش خدمات درمانی و بهداشتی در تمام ابعادش، توسعه‌ی دانشکده‌های پزشکی و ايجاد شبکه‌ی وسيع درمان‌گاه‌ها، زايش‌گاه‌ها و آسايش‌گاه‌ها در سراسر کشور، به‌ويژه در شهرستان‌ها و روستا‌‌‌ها و گسترش برد بيمه‌های اجتماعی و درمانی، از نيازهای عاجل جامعه در آن دوران بود که راه حلی فوری می‌طلبيد.

در کنار و شايد مقدم بر اين همه، سايه‌ی ارعاب و سرکوب بود که بر تمام شئون جامعه سنگينی می‌کرد. دولت و حکومت البته آنقدر «مدرن» و «دموکرات» بود که با اتاق‌خواب و تفریحات و روابط و مسایل خصوصی مردم کاری نداشته باشد، اما امکان فعاليت آزاد و برابر برای نشر و تبليغ نظريات وجود نداشت، هیچ روزنامه‌‌ی مستقلی وجود نداشت، احزاب نابود شده بودند، عضویت در تنها حزب دولتی (حزب رستاخیز، که «منویات ملوکانه» را ترویج و عملی می‌کرد) اجباری شد، سازمان‌های اجتماعی و سياسی و صنفی و سندیکاهای مستقل حق فعاليت نداشتند، و اعمال زور و فشار و تجاوز به حقوق فردی و اجتماعی افراد و سازمان‌ها اوج بی‌سابقه‌ای گرفته بود. سه سال قبل از انقلاب، در اکتبر ۱۹۷۶، محمدرضا پهلوی در مصاحبه با نشريه‌ی لوموند در ارتباط با نقض حقوق بشر گفت:

«… اين امر مربوط به آن است که شما حقوق بشر را به چه معنا بفهميد. من عقيده ندارم که قوانين يک کشور را ديگران بايد مورد تفسير و تعبير قرار دهند. بله البته اين درست است که ما اعلاميه‌ی حقوق بشر را پذيرفته‌ايم و تصويب کرده‌ايم. ولی با اين اعلاميه راه دوری نمی توان رفت و در بقيه‌ی موارد قوانين خود کشور بايستی به حساب آيد.»

این نمونه‌ها، تنها مشت کوچکی از خروار فساد و فشار و بی‌عدالتی‌ای است که آن «جامعه‌ی شکم سیر» را آبستن تحولی عظيم کرد و سرانجام، بر بستر اعتراض و تحرکی بی‌سابقه، کودکی چشم بر جهان گشود که انتظار متحول کردن حيات اجتماعی – سياسی، اقتصادی و فرهنگی جامعه از او می‌رفت. اما متاسفانه شاه و نظام پهلوی، «سنگ را بسته و سگ را باز گذاشته» بود. امکان نشر عقاید، رسانه‌های مستقل، احزاب سیاسی و تشکل‌های صنفی و دموکراتیک و … را از جامعه گرفته بود، حال آن‌که خرافات و مساجد و شبکه‌ی وسیع آخوندها تا دورترین روستاها جا باز کرده بودند و تثبیت می‌شدند.

وقوع انقلاب، با وجود تمام تندروی‌ها و ندانم‌کاری‌ها، نشان از شناخت و پذيرش ضرورت تحول داشت و اين، يعنی پديد آمدن نوعی زيربنای «برخورد با سيستم حکومتی» به‌صورت «ارادی»، که خود نخستين گام هر تحول جدی است. در عين حال در پی سقوط رژيم پهلوی و به قدرت رسيدن نظام نامشخص جدید- و سپس جاافتادن خونین آن با تکیه بر جنگ هشت ساله – با تثبيت  نيروهای کهنه‌اندیش و انحطارطلب با تکیه بر دروغ و  کشتار و جنگ و باورهای مذهبی و ملی مردم از یک‌سو و تندروی‌ها و ندانم‌کاری‌های نیروهای بی‌تجربه‌ی سیاسی از سوی دیگر، یکی از سیاه‌ترین دوره‌های تاریخ ایران معاصر آغاز شد و جامعه را در مسيری افکند که امروز نه تنها بخش عمده‌ی معضلات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی گذشته حل نشده باقی مانده‌، بلکه شاهد رشد سرسام‌آور مشکلات بسيار عظيم‌تری تقريبن در همه‌ی زمينه‌های مختلف، از اقتصاد گرفته تا آموزش، از صادرات و واردات تا مسکن، از تکنولوژی گرفته تا بهداشت و از آزادی‌های عادی مصرحه در اعلاميه جهانی حقوق بشر گرفته تا سياست‌های داخلی و خارجی و… هستيم و مردم در چنان گردابی از فشارهای همه‌جانبه دست و پا می‌زنند که مانند ندارد.  با اين همه، نمی‌توان با استناد به هیچ‌یک از جنایت‌ها و سیاهکاری‌های حکومت اسلامی، شورش مردم علیه ساختار نظام سلطنتی را «فنقلاب از سر سیری» نامید و «آرزوی بازگشت» آن نظام خودکامه و ناتوان را، جایگزین «ارزوی بهبود و تحول» معرفی کرد. همچنان که سیاه‌کاری و لاشعوری آخوندها نمی‌تواند روی کلیسای قرون وسطا و موبدان و مبلغان مشابه در ادیان دیگر را سفید کند،  جنایت‌های جمهوری اسلامی هم نمی‌تواند توجيه‌گر خودکامگی‌ها و ناراستی‌ها و فساد نظام پهلوی باشد. «مدرنیته»ای هم که- از جمله و به‌ویژه بر پایه‌ی ضرورت‌های تاریخی و اجتماعی و جهانی، و نه صرفن مدرن اندیشی و دموکرات منشی رضاشاه و محمدرضاشاه – به ایران آمد، «اخلاق سگی» هیچ‌یک را و هیچ کس و هیچ قشری را در هیچ زمانی – به‌ویژه این دوران- توجیه نمی‌کند.

 در سال ۶۲، ، چند هفته‌ای پیش از آن که از ایران بیرون بیایم،  کاریکاتوری در یکی از نشریه‌های ممنوعه دیدم که هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. نقش، عاقله‌مردی را نشان می‌داد با يک عينک ته استکانی بسيار بسيار قطور، که روی چارپايه‌‌ای در مطب چشم‌پزشک نشسته و با گردنی کشیده، نگاه دوخته بود به صفحه‌ی مقابلش روی ديوار، از آن‌ها که برای آزمايش ميزان بينايی در چشم‌پزشکی‌ها آويزان می‌کنند. روی صفحه‌، به ترتيب از ريزِ ريز تا درشت درشت نوشته بود:

درود بر آزادی
درود بر آزادی
درود بر آزادی

و مرد می‌خواند:

مرگ بر ضد ولايت فقیه

مرگ بر ضد ولایت فقیه

مرگ بر ضد ولایت فقیه

و چشم‌پزشک با چشم‌های گشاد شده از حیرت و انگشت بر دهان می‌گفت: «جان برادر، صحبت از ضعف چشم نيست، شما ديگر کوری.»

 

امثال محسن نامجو و شاهین نجفی و …، در هر جامعه‌ای و هر دورانی می‌آیند و وجه‌های متفاوتی از هنر یا استعداد یا فن خود را بروز می‌دهند و طیفی گسترده از آثاری متفاوت و منش و کرداری متفاوت  بروز می‌دهند و می‌روند، با دوست‌داران و مخالفانی. حکومت‌ها نیز، با قوانین و تحولاتی مثبت و منفی، بر پایه‌ها و زمینه‌ها و با مقاصدی به‌غایت متفاوت و چندوجهی، سیاست‌مداران و شخصیت‌ها نیز و بحث‌ها نیز. ما می‌مانیم و «مدرنیته»ی هر روزه‌ی هر روزه‌‌ی مدام‌شونده‌ای که باید راست و بی‌رودربایستی نگاه کنیم ببینیم توی مغزمان است، یا توی چشم‌مان، یا توی جیب‌مان، یا توی حلق‌مان، یا توی شورت‌مان. منظورم شورت شاهین نجفی نیست؛ شورت خودمان.

من از «بدحجابی» شما می‌ترسم

نوعی موعظه‌ی مزوّرانه

راوی رمان «به بچه‌ها نگفتیم» جایی در اوایل روایتش می‌گوید: «این حقیقتی‌ست که ما شب و روز در حال فکر کردن و حرف زدن با خود و در واقع اعتراف کردنيم. ھرکس به شکلی اين اعتراف را از ناخودآگاھش به سطح ذھن و زبان منتقل می‌کند و بيرون می‌ريزد. ھدايت در «بوف کور» برای «سايه»‌اش اعتراف می‌کرد. کلک خوبی بود. ھرکس که آن کتاب را می‌خواند، می‌توانست خودش را سايه‌ی ھدايت بپندارد. مسيحی‌ھا کار را نظم داده‌اند و سپرده‌اند به کشيش. مسلمان‌ھا گويا به آخوندھا اعتماد نکرده‌اند و مستقيم يقه‌ی خود خدا را چسبيده‌اند و با خدای خود راز و نياز می‌کنند. نيازش به جای خود، رازگويی‌اش ھمان اعتراف است. اعتراف به گناه‌ھای کرده و ناکرده، حسدھا، عشق‌ھا، کينه‌ھا، آرزوھا… پروردگارا دستم به دامنت، الھی آتش به جانش بيفتد که جگرم را سوزاند، خدايا بگير اين جان را به خداونديت که سوختم، سوختم، الھی، الھی، لماذا ترکتم لی؟ همین مويه يعنی اعتراف. اعتراف به تنھايی، اعتراف به وحشت، اعتراف به بی‌پناھی مطلق در اين جھان بی‌خدا، در برابر خدايی خاموش، بی‌نگاه و زبان، بی‌گوش.. بااين ھمه، آيا اعتراف، خود نوعی موعظه نيست؟ نوعی موعظه‌ی مزورانه که اگرچه سلاح را به سوی خود گرفته است اما به جانب شما شليک می‌کند؟»

چند روز پیش در پاسخ و همراهی با نظر  ونوس ترابی به «اعتراف به عریانی تنی چروکیده»، گفتم که «هر حرف و حسی عصایی پیدا می‌کند و دوشی که بر آن بنشیند، این حرف‌ها هم بر دوش اشاره به لایک‌ها نشست». بیراه نبود، اما کلیدی‌ترین اشاره را، «قهرمان دیوان‌بیگی» گرفته بود:  «یک جنبش آزادی‌ یواشکی از یونیفورم فرهیختگی هم بد نیست راه بیفتد…»

کسی این آرزوی پیرانه‌سر را جدی گرفته باشد یا نه، چنین جنبشی راه نخواهد افتاد. نه به دلیل کوچک بودن یا بی‌ربط بودن بحثی که اصلن مطرح و مقایسه کردنش با معضل زنان ایران مسخره به‌نظر می‌رسد، بلکه به دو دلیل ساده‌ی دیگر. از این واقعیت روشن که حرف مطرح کننده‌اش در حد و اندازه‌ی روزنامه‌نگار پر جنب‌وجوش و مجربی چون مسیح علی‌نژاد بُرد ندارد که بگذریم، نه تنها این «یونیفورم شدن‌»ها به هیچ وجه «حجاب» و «اجباری» دیده نمی‌شود و به هیچ وجه چنان اهمیت و ارزشی برای هیچ‌یک از ما ندارد، بلکه «یونیفورم»ها از یونیفورم شدن و بودن‌شان راضی‌اند و به آن افتخار می‌کنند و چه بسا دانسته و ندانسته، عمری کوبیده‌اند تا به آن برسند. درست مثل زن محجبه‌ی معتقدی که هویت و آسایش خود را در آن می‌یابد و کرانه‌های دنیایش در همان خلاصه می‌شود. حالا وضعیتی را در نظر بگیریم که چنان قالبی، آنقدر طبیعی و ازلی ابدی جلوه کند که نه ببینیمش، نه از دیدنش کک‌مان بگزد و رو بگردانیم؛ برعکس، خندان و خرامان، پا جای پایش بگذاریم.

با ایران امروز شاید آنقدر آشنا نباشم که بشاید، اما سی سال ساکن یکی از مراکز بزرگ اجتماع ایرانی در خارج از کشور بوده‌ام و به اغلب گوشه‌های آن سرک کشیده‌ام. بر خلاف سی سال پیش، دو روی این سکه‌ی داخل و خارج، اکنون به شکل حیرت‌انگیزی به هم شبیه است و روز به روز هم شبیه‌تر می‌شود. در هیچ‌یک صاحبخانه نیستم، ولی مستاجری قدیمی‌ام. به این حکم، به خودم حق می‌دهم بگویم که از چی می‌ترسم. خب، می‌شود گفت به درک اسفل. مگر تو کی هستی؟ بترس تا بترکی. به کجای کی و چی برمی‌خورد؟  ولی جذام مثل سرطان نیست که  فقط جان صاحب مرض را بخورد و بشود تاسفکی خورد و از کنارش گذشت. تداوم حجاب اجباری در آن سوی دنیا، تنها یک گوشه‌ از این «یونیفورم» عمومی‌ست.

من از این «جامعه» می‌ترسم. خواهی نخواهی عمری گذشته است و حالا، درست عین یک پنجاه و چند ساله‌ی الدنگِ خسته‌ی مریضِ بحران‌زده‌ی عینکی، تلخم و می‌ترسم. و (شاید هم مثل تمام آن پنجاه و چند ساله‌های غرغروی بدبینی که از «تناقض» بین «آزادی» و «یواشکی» غلط انشایی و املایی گرفتند) اقرار می‌کنم که با تمام شوق و هوس‌هایم، به این سربازخانه/ سردخانه و یونیفورم‌های خوش‌دوختش ذره‌ای امید ندارم. سربازخانه‌ها و سردخانه‌ها البته هیچ‌وقت یک‌جور نمی‌مانند و پر و خالی می‌شوند. سربازها یا به سردخانه می‌روند، یا سرگروهبان و ستوان و دست آخر سردار و تیمسار می‌شوند و دنیا می‌چرخد. روزگاری می‌گفتم این به‌اصطلاح «جامعه‌ی ایرانی در تورنتو/ کانادا»، «جامعه» نیست و چهره ندارد، چون توازن ندارد و هیچ چیزش سر جایی که باید باشد یا خوبست باشد نیست. ولی زاویه‌ی نگاهم اشتباه بود.‌‌ چهره، چهره است و کامل. هم چشم دارد، هم گوش، هم دهان و دماغ و ابرو. از اخلاقش تا آرمانش، از آرزوهایش تا راه‌کارهایش، از معیارهایش تا افتخارهایش، زنده و سر زنده، چهار دستی به حجابش چسبیده و یونیفورم‌های فربه زیبایش را تکثیر می‌کند. رسانه و روزنامه دارد، نمایش دارد، کنسرت دارد، تماشاچی دارد، کارگاه دارد، انجمن دارد، نمایشگاه دارد، رادیو و تلویزیون دارد، سریال دارد، مراسم دارد، تظاهرات دارد، کتاب دارد، نقد و پژوهش دارد، تا بخواهی «استاد» و «سپاس استاد» و «سپاس بانو» دارد، فستیوال دارد، مهمان رسمی از ممالک محروسه‌ی خارجه دارد،  و با هزاران دانشجو و صدها متخصص و بازار معظم و  خیل فرهیختگانش،  از بی‌چهرگی نیست که «جامعه» نیست؛ از همین «چهره»ای‌ست که دارد. نه برای این که تحرکی در آن نیست یا تقریبن هیچ یک از تحرک‌های زنده‌ی جان‌دار آن تداوم ندارد، بلکه برای آن جذام ناپیدایی که همان‌ جوانه‌ها/ نشانه‌های پراکنده را هم زنده زنده می‌خورد و از ریخت می‌اندازد.

هر جمع و جامعه‌ای آدم‌های جورواجور دارد. اول، جمع کثیر فلک‌زده‌ها و بی‌عرضه‌ها که راحت می‌توان ندید و نادیده گرفت. می‌نشینند گوشه‌ای و ماست‌شان را می‌خورند. از این بی‌چهره‌ها که بگذری، به «معمولی‌»ها  می‌رسی که بیشترین‌هایند واغلب پر جنب‌وجوش‌ترین‌ها و دور و بر هم، آش و لاش بین پاس‌کاری‌های «آدم خوبه‌»ها و «آدم بده»ها. «آدم‌ بده»ها را راحت می‌توان دید و از آن‌ها متنفر شد و کناره گرفت و فرار کرد. آدم بده‌های اصیل، ورق‌شان را روباز بازی می‌کنند و  با صراحتی ستودنی آدم بده هستند. نه می‌ترسند، نه پنهان می‌کنند. اما از «آقا»ها و «خانم»های خوبِ محبوبِ شریفِ مهربانِ خوش‌برخورد و کارآمد، نمی‌توان. آقاها و خانم‌های خوب، پیکره‌ی اصلی یونیفورم موقر و مکررند. وقارشان جذاب و احترام برانگیز است، اما نه به این خاطر که جاافتاده‌اند، بلکه چون جاگیر شده‌اند. ثبات‌شان نقطه‌‌ای‌ست که بر آن ایستاده‌اند و «پذیرفته» شده‌اند، پذیرفته‌اند، و پذیرفته‌ایم. ‌‌نگاه و کردارشان معیار، و معیارشان مکرر است؛ نه برای آن که به اوج بهترینِ خود رسیده‌اند، بلکه برای آن که دیگر تشنه نیستند. یونیفورم‌، با تمام گرسنگی‌اش‌ (می‌خواهد جوء موقعیت باشد یا محبوبیت یا مظلومیت یا محوریت یا هر «یت» دیگری در این ردیف)، دیگر تشنه نیست. بر محور دایره‌‌ی «پذیرفتگی / پذیرفته بودگی» در درون و بیرون، ایستاده‌، پنجره‌هایش را بسته، و دیگر چیزی در کرانه‌های نگاه‌ش پرواز نمی‌کند. و کار به اینجا که رسید، بر خود زیبای خود می‌نگرد و..، بی‌آن‌که زبانم لال ذره‌ای به «آدم بده»ها شبیه  شده باشد، دروغ می‌گوید. باور کنید. آنجا بوده‌ام و دیده‌ام و  گفته‌ام و می‌دانم. چشم‌هایش را می‌بندد و گرسنگی‌اش را می‌جود و دروغ می‌گوید. پیش و بیش از هر که و هر چه، به خودش. به «خود»ی که اکنون دیگر بدل به «خط‌کش» شده است. خط‌کشی برای داوری. مهم این هم اما نیست؛ خط‌کش‌‌به‌دست‌ها و «قاضی»‌ها همیشه‌ی خدا بوده‌اند و هستند. می‌ایستند و خط می‌کشند و قضاوت می‌کنند و خط می‌زنند. جذام از آن‌جا آغاز می‌کند به گستردن که می‌پذیریم و دیگر نمی‌بینیم. «حجاب» چنان طبیعی و معقول است که به روی «خط‌کش»ها لبخند می‌زنیم، به «یونیفورم»ها افتخار می‌کنیم، و دست آخر، اقتدا.

پرگویی است، اما تکرار همیشه هم بد نیست؛ مثل چکشی شاید که گاه باید هی تق و تق و تق کوبید: نسلی در این «تایتانیک» یک چند «به استاد شده‌ست و از استادی خود شاد شده‌ست»، و نسلی، دارد با سرعت زبان باز می‌کند، جا باز می‌کند، جا می‌افتد، متخصص می‌شود، استاد می‌شود، نویسنده می‌شود، شاعر می‌شود، روزنامه‌نگار و سردبیر می‌شود، بازیگر، کارگردان، منتقد، پژوهشگر، سینماگر، کنش‌گر می‌شود، صاحب‌نظر می‌شود، صاحب‌کار می‌شود، نماینده می‌شود، پدر می‌شود، مادر می‌شود، جامعه می‌شود، و… و «یونیفورم» می‌شود. و نه؛ ابلهانه خیال نمی‌کنم یا کوردلانه ادعا نمی‌کنم همه چیز از  این بیخ تا آن بُن زشت است یا هیچ چیز تکان نخورده، هیچ چیز نروییده، و کپی، برابر اصل. نه. هم در نگاه و کردار و هم در زبان و بیانِ این شاخه‌های تازه (و گوشه‌هایی از ساقه‌ها و ته و ریشه‌ها) تفاوت‌ها را می‌توان دید. ولی چیزهایی که تکان خورده، فرا رفتن از قالب‌ها و برداشتن صورتک‌ها و بر تن دریدن حجاب‌ها نیست، هنوز نیست، خیلی ساده، «بدحجابی»است. در «اعتراف» پیش گفته بودم «بهترین‌هامان هم یونیفورم شده‌اند». در این «موعظه» می‌خواهم بگویم می‌ترسم که «زنده»ترین‌ها و «سر زنده‌ترین‌»هامان دارند به «بدحجابی» دلخوش می‌مانند و بسنده می‌کنند.

من از آدم معمولی‌‌هایم و برای معمولی‌ها هم حرف می‌زنم. آدمی معمولی، با شرم‌ها و ترس‌ها و ضعف‌های بیشمار. از اشتباه‌ها و حماقت‌ها و بدخواهی‌های خشم‌اگین حقیر، تا انتخاب‌ها و قدم‌های نیک‌پندارانه‌ یا ابلهانه‌ی بزرگ. از جاه‌طلبی‌های کوته‌بینانه، تا بلندپروازی‌های جسورانه، از خوش‌خیالی‌های کودکانه، تا گذشت‌ها و گذشتن‌های آگاهانه، از هوس‌های جان‌بخش حریص تا عشق‌های جان‌سخت دیوانه‌، از کوتاهی‌ها و بی‌عرضگی‌ها و زنجیرها و خفگی‌ها، تا پرپر زدن‌ها و جهیدن‌ها و پروازها. بسیاریش را در چشم خود و این و آن فرو کرده‌ام و می‌کنم، از بسیاریش هم ترسیده‌ام و دروغ گفته‌ام و پنهان کرده‌ام. چه با شرم از بدی‌هایی که می‌دانسته‌ام بدی‌ست، چه با ترس از خوبی‌هایی که می‌ترسیده‌ام تفرعن به‌شمار آید. تکان‌هایی هم خورده‌ام و جانی کنده‌ام و گلی رویانده‌ام و گلی خشکانده. عین تمام شما.  در چهارچوب این جامعه‌، آدم‌های معمولی، تا به پتجاه و چند سالگی برسند، سه راه بیشتر ندارند. اگر سرشان را پایین نیندازند و گم و گور نمانند، یا اگر برعکس، «یونیفورم معتبر»ی نشوند، معمولن همه چیز می‌شوند، جز آن که دل‌شان می‌خواسته بشوند. برای چنان«شدن»هایی، پنجاه و چند سالگی نه سنی ناممکن، اما سن دشواری‌ست. خاصه که عین تمام آدم معمولی‌های برجهیده و برجسته، عمری هم با بلاهت تمام هی خیال کرده باشی باید فلان و بهمان باشی یا فلان دیده شوی و  با گوشه‌های حجابت لای دندان‌ها، زیر ضرب نیازها و آرزوها و گفته‌ها و ناگفته‌ها و کرده‌ها و ناکرده‌ها در این راه – بیراه ِرفته – نرفته‌، کمرت را سیاه کرده باشی. مقطع دشواری‌ست برای تراش دادن و تراش خوردن، برای بی‌نقاب شدن، برای گریختن از ترس‌ها و شرم‌ها و دروغ‌ها و تعارف‌ها. دشوار. در نتیجه، از خریت باشد یا بی‌عرضگی، قصد ندارم چیزی بشوم. ولی نشسته‌ام و نگاه می‌کنم و از دلخوش ماندن به «بدحجابی»ها دل‌آشوبه می‌گیرم.

بگذار به «اعتراف»م وفادار بمانم و ترس و تعارف را بگذارم کنار. نشسته‌ام و نگاه می‌کنم و مهره‌های پشتم می‌لرزد. اما بیشتر از برج‌های سرطانی و بازار جذامی و دست دسته روزنامه‌های بی‌خانمان مجانی و صفحه صفحه آگهی دلاله‌های املاک و نسخه‌ی رمال‌های مهاجرت و مقاربت و مراسم‌های روانگردان سیگار و قهوه‌ در مجاورت، به این آینه نگاه می‌کنم و  می‌ترسم. از یقه‌درانی‌های «مدرنیته»ی مدفون رضاشاه و خون عفت ِدریده‌ی «عرف و اخلاق» روی هنر ساده‌ی نامجو و نجفی می‌ترسم. از مردهای چارقد به سرِ چاقو به دندانِ آلت به مشتِ قلم به انگشت می‌ترسم. از برق عینک روی خط ته‌ریشِ تمیز«کورش محمد»ها می‌ترسم. اما از این‌ها بیشتر، خیلی بیشتر، خیلی خیلی بیشتر، از این که تئاتر سیاوش شعبانپور دیگر تشنه نماند و بخواهد جاگیر و پذیرفته  و موقر شود، می‌ترسم. از این که داستان‌‌های بازیگوش آیدا احدیانی بخواهد اسیر تیراژ «لایک»های معطر و مجالس شامپاین و امضا شود، می‌ترسم. از اتوی صاف دامن و شلوار تبلیغات لی‌لی پورزند و علی احساسی برای لمیدن موقرانه بر کرسی نمایندگی مجلس می‌ترسم. از این که روزنامه‌نگاری آرش عزیزی و تارا آغداشلو بیفتد لای چرخ دنده‌ی «صفحه‌ی حوادث» مفرح همیشه، می‌ترسم. از تکرار و تکثیر انجمن‌های ادبی فلانک‌شهری‌های مقیم مرکز در شب‌شعرهای دانشجویی، می‌ترسم. از این که رمان نفس‌دار مرجان نعمت‌طاووسی و داستان‌های نفس‌گیر فواد اویسی از بی‌همتی الدنگ‌های تنبلی چون من، زیر بار صد خروار «بارت چی گفت، دریدا چی نگفت» خاک می‌خورد، می‌ترسم. از این که  آذر نفیسی الگوی آوا هما و بیتا ملکوتی شده باشد و «اگزماینر» الگوی «مرد امروز»، می‌ترسم.  از بی‌حجابی کودکانه‌ی ترانه‌/تک‌نگاری‌های دلشاد امامی و موسیقی خودسر سینا سلیمی کیف می‌کنم، از «تماشا» نشدن «تابلو» کیف می‌کنم، ولی از مانکن شدن تخیل بهنوش میربزرگی و  پشت میز نشین شدن قلم مهدی گنجوی می‌ترسم. از «شرق» شدن «تیتر» پویان طباطبایی می‌ترسم. سرنوشت عبرت‌آموز «تیرگان» وعکس‌برگردان‌های بی‌رنگ فرهنگ و ادبیاتش پشتم را می‌لرزاند. از بچه‌ی حلال‌زاده‌ی  «فارسی وان» و «صدا و سیما» و ماماها و خدمه‌ی ختنه‌سورانش می‌ترسم. از بی‌نفسی آن «فرهنگخانه»ی کوچک که سرنوشت محتومش مکرر در مکرر در مکرر بود و شد، می‌ترسم. از این که مبادا «نه ما نه سینما»ی سرزنده از نفس بیفتد و مثل نقادهای حرفه‌ای قدیم یادش برود که خوردن برای زیستن است نه زیستن برای خوردن، می‌ترسم. حتا با تمام لذت و امید و احترامم، از این نظم دقیق بین دوره‌های «کتاب‌خوانی»های فرشته مولوی که فاصله‌ها را نه، ولی خوانده‌ها و خواننده‌ها را نازُک کند، می‌ترسم. از مقاله‌های ژنریک، مناظره‌های ژنریک، بحث‌ها، مصاحبه‌ها و نقدها و گردهم‌آیی‌های ژنریک، از این «شخصیت»های ژنریک … می‌ترسم. بلای تمام این‌ها سرمان آمده و امثال من و شما را در این میدان ریخته. از این تورنتویی که روز به روز شبیه‌تر به تهران می‌شود و از سی ساله‌هایی که شبیه به شصت ساله‌ها، می‌ترسم. رو تُرش نکنید دوستان. نمی‌گویم شده‌اید و شده‌اند؛ اما می‌ترسم بشوید. با بی‌شرمی اسم‌تان را نوشتم، نمونه‌هایی اندک از شاخه‌های پرشمار در اینجا و هر جا، چون هستید و می‌بینم‌تان و می‌خوانید. می‌ترسم که به حجاب عادت، عادت شده باشد و  یونیفورم‌های خوش‌دوخت تازه‌نفس جای یونیفورم‌های پینه بسته را بگیرد. پریروز خالق «دایی‌جان ناپلئون» مهمان‌ شهرمان بود. به یاد و احترام او، تعارف چرا؟ تا قبر من یکی آ آ آ آ.. این، خانواده‌ی عظیم ماست با بخش اعظم اخلاق و معیار و عادت و هویت دوست‌داشتنی‌اش، که چیز چرند مزخرف بوی‌ناکی‌ست. تا فقط دماغ‌مان را گرفته باشیم، نمی‌شود تکان خورد و به سویی- هر سویی- رفت. باقی، تکرار است و وقار. از این تکرار و وقارمان/تان/شان می‌ترسم. مهم نیست که چقدر زبان و بیان و رسانه‌ عوض شده یا می‌شود، مهم نیست چقدر «جوانان قدیم» دهه‌های سی و چهل را مسخره کنید و کنیم و بگویید و بگوییم تکرارشان نخواهید کرد. مهم نیست. به یونیفورم‌ها که اعتبار بدهیم و از آن‌ها اعتبار بخواهیم، همانیم و همان بچه‌ها را تحویل خواهیم داد.

یادم نیست گوینده‌ی این «جمله‌ی قصار» (که مدام هم در استاتوس‌ها- هر بار با اسم و از قول یکی – تکرار و یادآوری می‌شود) کیست: «نمی‌شود چیزی را به کسی که خودش را به کری زده گفت- یا فهماند»، ولی یک چهره‌ی ماجرا همین است. یونیفورم را از تن جمع و جامعه‌ای که یونیفورم‌ها / حجاب‌ها محور هویت و ستون موجودیتش شده باشد، نمی‌توان بیرون کشید. اما به آن‌ که دارد با سرعت از حاشیه به مرکز نزدیک می‌شود، می‌توان گفت نگاه کن ببین داری می‌روی کجا بنشینی و ادامه‌ی چی باشی…

می‌شود؟ نمی‌دانم.

«به بچه‌ها نگفتیم» هنوز کنارم باز است. ورقی می‌زنم و بند دیگری از «راوی»اش را می‌خوانم:

«بیتا می‌گويد تو وانمی‌مانی؛ ھر دری که به رويت بسته شود يک در ديگر باز می‌شود. می‌گويم چه فايده؟ وانماندن، يا در واقع ھی بين زمين و آسمان واماندن ولی سقوط نکردن که فايده‌ای ندارد. ولی راست می‌گويد. نگاه می‌کنم و می‌بينم ھمه ھمينيم. نفسِ زيستن‌مان در اين قرن انگار ھمين است: وانماندن در قعر واماندگی، يا برعکس.»

اعتراف به عریانی تنی چروکیده

با آن‌که خودم برای بیشتر مطالبی که در «فیس بوک» دوست دارم «لایک» نمی‌زنم و در صفحات و تحرکات دوستان و آشنایان کمتر ابراز وجود می‌کنم، «لایک»ها و توجه نشان دادن‌ها خوشحالم می‌کند. «جویای لایک» نبوده‌ام و اغلب، کسانی را هم که مدام به «لایک»های مطالب و صفحات‌شان نازیده‌اند، مسخره کرده‌ام و از درک آن حرص و لذت عاجز مانده‌ام. ولی، مخصوصن این عکس‌ها که دیده و دوست داشته می‌شود، لذت می‌برم. لایک نزدن‌های خودم شاید بی‌ادبانه و احمقانه باشد. مخصوصن به مطالبی که از حد «استاتوس»های باری به هر جهت و جملات قصار فله‌ای و آه و ناله‌های مکرر خمیازه‌آور می‌گذرد. مطالب دوست‌داشتنی گُم است، اما کم نیست. ولی گاهی خجالت می‌کشم. گاهی حوصله ندارم. گاهی عجله دارم و می‌ترسم یکی را «لایک» بزنم و به بقیه بر بخورد. یا برعکس، گاهی مجبور می‌شوم یکی را که زدم، بگردم و سه چهار تای دیگر را هم پیدا کنم که حرفی در نیاید، و از خیر همه‌شان می‌گذرم. گاهی هم (اغلب) از تشکر کردن و پاسخ دادن به «لایک»ها خجالت می‌کشم. نمی‌دانم چرا. اما پیش و بیش از این‌، اعتراف دیگری هست.. اعتراف به عریانی تنی چروکیده.. مثل روزی که به حسادت و حسرتم از ننوشتن مثل «خرس» اعتراف کردم. از همان جا هم فکر می‌کنم جوانه زد.

سال ۲۰۱۴ است و پنجاه و سه‌ساله‌ام. پیرتر هنوز نبوده‌ام، اما جوان‌تر چرا. و فکر می‌کنم هر کس در هر سنی، آن سن و موقعیت را خاص و محور پرگار وجود خود می‌بیند. محور وجود من هم اکنون است. و راست گفته باشم، گرچه پنج سال کمرشکنی گذشت، با افت و خیزهایی خرد کننده، ولی در یک سال و نیم گذشته، بیش از تمام عمرم تعجب کرده‌ام. زیاد. از چیزی که توانستم در آینه ببینم. نه. از خود آینه. از اینی که توانستم خودم از خودم در خودم ببینم. نه. این هم نه. از این که توانسته‌ام به خودم بگویمش. از این که در لحظاتی، کم کم، توانسته‌ام به خودم -خاصه- دروغ نگویم. از خودم خجالت نکشم، چهره نپوشم، و مهم نباشد. مهم نباشید. نباشند.
هنوز خیلی مانده تا درست بشود. خیلی. این سرطان هنوز معلوم نیست تا کجاهای جان ریشه دوانده باشد. و بر تن دریدن «یونیفورم» چنین جذامی، ترک کردن چنین اعتیادی، خاصه برای معتادی که خودش هم فراموش کرده بوده چقدر و به چی معتاد مانده، می‌تواند به نابود شدن بینجامد، یا نابودانده شدن. دور انداخته شدن. محو شدن. هنوز خیلی مانده. ولی گوشه‌هایی از پوستم را دیده‌ام و با تمام تعجب و وحشت، خوشحالم. از این گونه محو شدن از این سربازخانه‌ / سردخانه‌ی کوچک خوشحالم.

بیست سال پیش، زنده‌تر و «خودم»تر بودم؛ شجاع‌تر و راست‌تر، راست‌گوتر. کمتر رعایت می‌کردم. کمتر می‌ترسیدم. کمتر دروغ می‌گفتم. کمتر پنهان می‌کردم. کمتر خجالت می‌کشیدم. بیشتر زندگی می‌کردم. بعد، نمی‌دانم کجا پایم پیچ خورد و گره خورد و راه چرخید. ساقی خوب خودش را رهاند. ناز شستش. من نرهاندم. یادم نیست چی آن یونیفرم «اقایان و خانم‌ها»ی این فرهنگ و جامعه را تنم کرد و چرا پذیرفتم. چطور پذیرفتم. نمی‌دانم ترس بود یا محافظه‌کاری یا طمع یا خوش‌خیالی یا فقط عادت، نمی‌دانم. ولی چشم باز کردم و دیدم به تنم ایستاده. یونیفورم. و ماند. تا مدتی البته. بعد تنگ شد. پاره شد. دست و پایی زدم و …، نه. درش نیاوردم. پاره شد.

خب، یا زنگی زنگ، یا رومی روم. با یونیفورم پاره، هم توی تالار بزرگان موقر انگشت‌نما می‌مانی، و هم در کوچه پس‌کوجه‌ها، غریبه و تنها. شهر پر از یونیفورم‌هاست. مثل مجسمه‌های تاریخی که سال تا سال سر جاشان ایستاده‌اند، مایه‌ی مباهات، در تداومی مکرر و بهت‌آور. یونیفورم اهل مایه و اهل سیاست به کنار، اهل فرهنگ هم یونیفورم ویژه‌‌ی خودش را دارد. یونیفرم «آقا» و «خانم» فرهیخته، نویسنده، استاد، روزنامه‌نگار، منتقد، کارگردان، هنرمند، … حتا یونیفورم «معترض به یونیفورم» و «بی‌تفاوت به یونیفورم»، و صد البته، یونیفورم دوست‌داران و مباهات کنندگان به یونیفورم‌ها. و این روزها، یونیفورم «نسل جوان»، جوانان دانای پرانرژی، زیبا، باهوش، زیرک، رند، هنرمند، کارآمد، و …، که همه و همه‌ البته خوب است و عالی و ستودنی؛ مشکل، تنها یک چیز است: یونیفورم. همان یونیفورم تنگ یک رنگ مکرر. آن صورتکی که به پوست می‌چسبد. هر نسلی، و هر جامعه/ تجمعی، یونیفورم‌های خودش را دارد. یونیفورم‌های جامعه/ تجمع ایرانی در کانادا/ تورنتو را تصور نمی‌کنم کسی بهتر از من بشناسد.

خب، از زیر گوشه‌ای از پاره‌های یونیفورمم، حالا این عشق مجنون به عکاسی درآمده، و از زیر گوشه‌ی دیگری، عشق به نشان دادن‌‌اش، و اعتراف به آن. اولی‌اش، کار عجیب و غریب و مهمی نیست. بین همین دوست‌های محدود تورنتو‌یی‌ام، چندین عکاس جوان برجسته‌ی خوش‌فکر هستند. روند آموختن و لذت من چیز مهمی نیست. ولی عکس‌هایم را دوست دارم. زیاد. و آموختن عکاسی را که در این چند ماه گذشته، تقریبن تمام ساعات و ذهن و زندگی‌ام را پر کرده، و کنجکاوی کودکانه و شوق و هیجان و تجربه‌‌ی حمله و گریز در لحظه‌ی عکس گرفتن را دوست دارم، و آن پا گذاشتن به حریمی نا‌آشنا را، نه فقط در مردم و آدم‌ها و لحظه‌های گریزان‌ پنهان و پیداشان، که در همه چیز، همه جا. همه‌ی چیزهایی که نیست، و ناگهان هست، و ناگهان نیست.

دوست دارم‌شان. زیاد. و بعد، نشان دادن‌شان را، دیده شدن‌شان را، و دیده شدن را. درست است. اعتراف می‌کنم. نمی‌دانم و نمی‌پرسم که بقیه که کاری یا آفریده یا نظر یا هر چه‌ای را در این ولولای جمعی در برابر جمع به نمایش می‌گذارند، چه حس یا طلب یا انتظار یا نیازی دارند و چه لذتی می‌برند؛ من اما اعتراف می‌کنم که به هیچ وجه فروتنانه و هنرمندانه بی‌تفاوت نیستم و از دیده شدن‌اش/ام لذت می‌برم. دوست دارم. همیشه دوست داشته‌ام. در سیزده سالگی اولین بار روی صحنه رفتم و از همان وقت «صحنه» ‌را همیشه دوست داشته‌ام. هر دو وجهش را. هم آن حس و کشف و ادراک و لذت شخصی و درونی‌اش را، هم آن دیده شدن و پذیرفته شدن و تحسین شدن‌اش را. و اصل مطلب شاید همین باشد: هر دو وجهش را. دروغ ابلهانه‌ای‌ست اگر بگویم فقط اولین وجهش بوده و مهم بوده، و قضاوت ابلهانه‌ای‌ دارد آن‌که خیال می‌کند فقط دومین وجهش بوده یا مهم بوده. ولی، حالا، در این پنجاه و چند سالگی، و در این عکس‌ها و «لایک»ها و …، چیز دیگری هم انگار هست، که می‌ترساندم. چیزی گُم‌تر، پنهان‌تر. از این‌ها همه بیشتر. حتا بیشتر از حس حضور. از همه مهم‌تر، حس دهشت‌بار و دوگانه‌ی تنها بودن – تنها نبودن است انگار که – با تمام مجازی/ناملموس بودنش – ملموس‌‌تر می‌شود؛ و بعد – با تمام واقعیت و واقع شدن‌اش- ناواقعی بودن و مجازی/ناملموس شدنش عمیق‌تر به جان می‌نشیند. به آن و دمی انگار بگردد و با روی دیگرش خیره نگاهت کند. تنهایی‌ای که هست، و ناگهان نیست، و ناگهان هست.

این حرف‌ها و حس‌های لوس چه ربطی به یک آدم- مرد پنجاه و چند ساله‌ی جاافتاده دارد؟
نمی‌دانم. در یونیفورم پذیرفته‌ی جاافتاده‌ی همیشه، پنجاه و چند ساله‌های اهل فرهنگ باید فرهیخته باشند، کامل باشند، بی‌نیاز باشند، متین و مودب و دانا و خونسرد و اندکی بی‌تفاوت باشند، باید کتاب‌های خوب معرفی کنند، از فیلم‌های بد انتقاد کنند، انشا و املاها را ویرایش کنند، زبان را پاس بدارند، خاطره از بزرگان تعریف کنند، نصیحت کنند و هشدار بدهند، گاه با لحن جدی و پرخاشکی پدرانه/ مادرانه و معلمانه، گاه با تمسخرکی پنهان و آشکار. و سپس، یا پاسخ و توجهی از «این نسل بی‌بته‌ی بی‌فضیلت بی‌آرمان» نشنوند، یا برعکس، زیر پند و هشدار و ویرایش و خاطره‌شان خروار خروار «سپاس استاد» بنشیند، تا خرسند و خونسرد، نفسکی در سکوت و لبخندکی و سیگارکی و… اما چندان فروتن هم نباید باشند. فروتنی خوب است، ولی نه برای پنجاه وچند ساله‌های فرهیخته. چون یا افراطی لوس است و دروغ، یا تفریطی از گرسنگی محبت و توجه. از آن طرف، غرور هم نباید برشان داشته باشد. درست است که «آقا» و «خانم» و «فرهیخته»اند، ولی حالا مگر چی شده؟ حالا کو تا هشتاد و چند سالگی و پنجاه کتاب و پانصد کلاس؟ فروتنی بیجا و غرور بیجا جفتش مال جمله‌های روی سنگ قبر است؛ نه پنجاه و چند ساله‌ی فرهیخته‌ای که هنوز دم در غسال‌خانه ایستاده.
پنجاه ساله‌های فرهیخته‌ی اهل فرهنگ، شوخی‌ها و لذت‌ها و بازی‌ها و عاطفه‌ها و هوس‌ها و شور و شرهاشان هم باید پنجاه ساله (چه بسا هفتاد ساله) باشد. باید گیج شدن‌ها و شاد شدن‌های کودکانه‌شان، اندوه‌ها و هراس‌ها و بحران‌هاشان، پریدن‌ها و لغزیدن‌هاشان، لذت‌شان را از خواستن و دیدن و لمس زیبایی‌ها و جذابیت‌ها، و شوق و هوس‌شان را – اگر مرد، به زن‌ها، اگر زن، به مردها، یا هر جنس و جنسیتی- به رابطه‌ها، و نیاز و شوق و دردشان را پنهان کنند، بپوشانند. نه فقط برای این‌که در شان آن‌ها نیست، بلکه چون اصلن نیست. نباید باشد. اصلن داشتنش مسخره و ابلهانه و بیمار است. یا حتا خطرناک؛ چون آشکار خواهد شد که عقده‌ای و ندید بدید و لوس و دچار کمبود محبت و دریده و هرزه‌اند و آبرویی برای‌ یونیفورم‌شان نخواهد ماند. پنجاه و چند ساله‌های فرهیخته باید «آقا» باشند. خیلی آقا باشند. خیلی «خانم» باشند. آقا و خانم فرهیخته غلط می‌کند گیج شود، آزمایش کند، اشتباه کند. خجالت بکشد، بلغزد، بترسد، پنهان کند، کم بیاورد. این کارهایش را کرده. غلط‌هایش را کرده. حالا باید بنشیند و شیر بدهد. تکان اضافه هم نخورد، وگرنه حکایت اوست و گاو نه من شیر.
پس دیگر چه ربطی دارد شوق و نیاز؟ چه ربطی دارد ندانستتن؟ چه نیازی هست به جُستن و باز جُستن؟ چه ربطی دارد کار تازه، تجربه‌ی تازه، خواهش تازه، نیاز تازه، نفس تازه، هوس تازه؟ ربطی ندارد. مسخره است. خود لوس کردن است. کمبود است. عقده است. دروغ است. نفرت‌انگیز است. عریانی بر کدام تن چروکیده‌ جلوه کرده که او دومیش باشد؟

فکر می‌کنم یک جنبش «آزادی یواشکی» از «یونیفورم فرهیختگی» هم بد نیست راه بیفتد…

می‌دانم دیر است، ولی، ایستاده در حاشیه، این هجوم خود بر خود را دوست دارم. این کار تازه، نیاز تازه، هوس تازه، و نه فقط این و این عکس‌ها، این خود تازه‌ی کهنه را بر لبه‌ی پرتگاه دوست دارم. جمع و جامعه به اندازه‌ی بیش از کافی «یونیفرم» دارد. بی هیچ تعارفی، بهترین‌هامان هم سال‌هاست یونیفورم شده‌اند. موقر و مکرر. یونیفورم من پاره شده. هنوز خیلی جاهایش به تنم آویزان است، هنوز خیلی جاهایش را نمی‌بینم و نمی‌فهمم، ولی پاره شده. این کار تازه را دوست دارم. زیاد. زیبایی‌ها را هم دوست دارم. و هوس را. و شور و شوق و مهر و عاطفه را هم دوست دارم. آن هم به تنم پاره شده، در تنم و با تنم پاره شده، ولی دوست دارم. و گاه هنوز و شدید تشنه و گرسنه‌‌ام. گرسنه‌ی دویدن و گم شدن. و گاه و هنوز شدید تنها و گیج و دست‌پاچه و شرم‌زده و هراس‌خورده‌ام. اصلن نه مثل یک آقای فرهیخته‌ی موقر، که بیشتر مثل یک حیوان خانگی. مثل همین گربه‌های خودم، که توی خانه راحتند و در پناه این سقف، از باد و باران و برف و تصادف و گرسنگی و تشنگی در امانند، با این ظرف غذای آماده، همیشه آماده، این غذای مکرر همیشه‌ی همیشه آماده، با رفت و برگشتی و گشتی در بالکن…
درست مثل همین گربه‌های خودم. خیابان را دوست دارم، آسمان را دوست دارم، بوی جفت ناپیدای غریبه را دوست دارم، گوشه‌های ندیده و تاریک روشن زیر بوته‌ها و لابه‌لای شاخه‌های درخت‌ها را دوست دارم. در پنجاه و چند سالگی شاید بیش‌تر، خیلی بیشتر، گرچه شاید تنبل‌تر، پذیراتر. مثل همین گربه‌های خودم. گاهی ناگهان روی مبلی که بر آن لمیده‌اند و چرت می‌زنند، نیم‌خیز می‌شوند، گوش‌شان تیز می‌شود، چشم‌شان برق‌ می‌زند، خیز برمی‌دارند طرف چیزی ناپیدا، مثلن زیر میز، می‌دوند و خودشان را می‌کوبند به کناره‌ی میز تحریر و دست می‌کنند زیر آن، جست می‌زنند و می‌غلتند و پا و سر و دم‌شان را بارها و باز به پایه‌ی میز و قالی و زمین و زمان می‌کوبند و بعد، دگمه‌ی کهنه‌‌ی خاک گرفته‌ای را از زیر میز بیرون می‌کشند، چند بار با دست به این طرف و آن طرف پرتش می‌کنند و رویش می‌جهند و با چنگ پیش می‌کشندش و با پا پس می‌رانندش و فخ فخ می‌کنند؛ دست آخر ناگهان سرد می‌شوند، لحظه‌ای بی‌تفاوت نگاهش می‌کنند، ولش می‌کنند، رو می‌گردانند و سلانه سلانه برمی‌گردند.
عجب صحنه‌ای! روی مبلی که بر آن لمیده‌ام و چرت می‌زنم، نیم‌خیز می‌شوم، گوش‌هایم تیز می‌شود، چشم‌هایم برق می‌زند، خیز برمی‌دارم طرف دوربین….

چرا نمی‌توانم مثل «خرس» بنویسم؟

خیلی وقت‌ها با خودم فکر کرده‌ام چرا من مثل «خرس» نمی‌نویسم،  یا مثل یکی دو وبلاگ‌نویس دیگر؟ دلم که می‌خواهد، و همان حرف‌ها، و اغلب همان دریافت‌ها و حس‌ها را هم که دارم.. و زبان هم حتا، با خودم که فکر می‌کنم و حرف می‌زنم، همان است؛ پس چرا در نوشتن نه؟ و در «حضور»م جز با خود و خلوت ژولیده‌‌ی خود؟ زمینه‌ و ریشه‌اش کجاست؟ تلاش برای توازن است یا تظاهر، برای آموختن یا کم‌دانشی؟ شرم یا دو رویی؟ سنگینی و ابهامش از دقت می‌آید یا ترس و تردید؟ و این همه  ناشنیده ماندن و دوچهره دیده‌شدن و از دست دادن و تنها شدن، به کدامش ارزیده؟

توی دل و ذات و عادتت که نباشد یا نمانده باشد، فیس‌بوک بدترین جا برای واگویه‌ی «حضور» بی‌بزک و صاف و ساده‌ی درونی- و حتا بیرونی-  است. جایی‌ست که هر کار کنی، پشت ویترینی و پشت ویترین، نمی‌شود دستی به سر و گوش خودت نکشیده باشی. مخصوصن که دیگر هم از بی‌پروایی جوانی و جوا‌‌‌‌ن‌ترها کم‌بهره باشی و هم از اعتماد نگاه‌هاشان، که دیگر همنفس و هم‌خون نمی‌بینندت.  جایش از ابتدا همان «وبلاگ» بود همان هم باید بماند. تفاوت نوشتن و حضور در وبلاگ و فیس بوک، مثل تفاوت فیلم‌های هنری اروپا با هالیوود است. در هالیوود هم گاهی فیلم‌های خوب ساخته می‌شود، ولی در هر حال هم ذات و هم مخاطبش از بیخ و بن فرق می‌کند. فیلم‌های خوب اروپا هم گاه بازار بزرگ‌تری پیدا می‌کند یا به مراسمی با ماهیت اسکار هم ارائه می‌شود یا راه می‌یابد. اما ذات و مخاطب‌ ذاتی‌شان همان که بوده می‌ماند. پس برای چی در وب‌لاگ زنده‌گی نمی‌کنم/ نمی‌نویسم؟
پنجاه ساله‌گی میان‌سالی نیست؛ همه که هشتاد و صد سال شیرین عمر نمی‌کنیم تا نصفه نیمه‌هاش بشود میان‌سالی. اواخر آن است. و درگیر شدن با چنین پرسش و دغدغه‌ای در چنان «اواخر»ی اگر چندان ترحم‌ برانگیز و خنده‌دار هم نباشد، باید خیلی خوش‌بین باشی تا امیدواری‌ات بر تاسف بچربد. ولی این دغدغه‌ی نو رسیده را دوست دارم. مثل زخمی که نیش زدن و خاریدن و خواراندنش را.

نوشته‌های «خرس» را خیلی دوست دارم. صاحب وب‌لاگ را نمی‌شناسم، هیچ چیزی از زنده‌گی و کار و شخصیتش نمی‌دانم و نمی‌دانم «راوی»ای که در وب‌لاگش حرف می‌زند، خودش است یا کاراکتری خیالی یا ترکیبی از هر دو. نمی‌دانم. برایم هم مهم نیست. مهم همین است که شاید تنها راوی‌ای‌ست که فقط روایت می‌کند. خودش را. و همه را. «خود» روایتش را نه جار می‌زند، نه بزک می‌کند، نه پنهان. و باورش می‌کنی. بی هیچ ترفند و تلاش و تکنیک اجق وجق و رنگ و صورتکی. وقتی می‌خوانی، فکر نمی‌کنی  با لبخندی فاتحانه – نگران پشت حرف‌هاش ایستاده «لایک»ها را می‌شمارد و «کامنت‌ها» را می‌پاید. زیر لب گفته و نگفته و رفته. اصلی‌ترین و اصیل‌ترین بهره‌بری و بهره‌رسانی از «وب‌لاگ». نوشته‌هاش، بی آن‌که ادعا یا کوششی مکانیکی برای «داستان‌نویسی» داشته باشد، داستان است (گاه تنها با یک جمله و به‌خاطر وجود یک جمله؛ مثل آخرین جمله‌ی متنی با عنوان «من یک ایستگاه قطار سیاه و سفیدم/ ۱۸ مارس / که جهان متن را بدون هیچ ربط دیگری به پلات و موقعیت و کنش داستانی، ناگهان چندین برابر می‌گسترد و تبدیلش می‌کند به «داستان). و بی آن‌که وب‌لاگ‌اش را رسانه و خودش را سردبیری صاحب رسالت و تعهد رسانه‌ای/ نویسنده‌گی فرض کند یا توجهی گرسنه  به مخاطب و خواننده‌های احتمالی نوشته‌هاش نشان دهد، می‌داند که وجود دارد، و وجود دارند. و هیچ‌ یک از این‌ها در روند نوشتنش، عوضش نکرده. همان است که هست. وبلاگ‌نویسی که می‌داند چی می‌نویسد و برای چی می‌نویسد. اگر «راوی»اش شخصیتی پرداخته شده و تخیلی باشد، نویسنده‌ای ریزبین و متبحر است. اگر نه، آن راوی تنها انسان بی‌صورتکی‌ست که به عمرم شناخته‌ام. گفتم «تنها»، ولی چندان بی‌شباهت به «راوی» نقش‌هایی که توکا نیستانی می‌کشد نیست.

خیلی وقت‌ها با خودم فکر کرده‌ام چرا من مثل «خرس» نمی‌نویسم، یا نمی‌توانم بنویسم.. با خودم فکر کرده‌ام شاید مشکل سر سن است، یا جوری که این «زبان» از همان بچه‌گی و نوجوانی توی کله‌‌ام رفته. زبان فرسوده‌ی آن همه مقاله و بیانیه و تحلیل و ترجمه در ترجمه‌های مهجور روسی و فرانسوی و آلمانی و … ها؟ بعید نیست. اما یعنی قضیه می‌تواند فقط به زبان محدود شود؟ نه. شک دارم. جوری که زبان را – هم به عنوان ابزاری برای روشن‌تر کردن ارتباطت با جهان و خود، هم برای مخدوش‌تر کردنش، هم به مثابه پل، و هم راه فرار- می‌آموزی و تمرین و عادت می‌کنی، مهم است، ولی تنها عامل نیست. سن هم تنها یا مهم‌ترین عامل نیست. فکر کرده‌ام نسل و تجربه‌ (یا خسته‌گی‌ها و محافظه‌کاری‌هایی که اسمش را تجربه می‌گذاریم) و زاویه‌ی نگاه از منظر ترس‌خورده‌ی آن به خود، به جامعه، به رابطه‌ها، آرزوها، فرصت‌ها، بلاهایی که به سرت آمده یا آورده‌ای و راه‌های گریزی که پیدا و بعد تنبلانه به آن‌ها عادت کرده‌ای، می‌تواند مهم‌تر یا موثرتر باشد. هست. و اصلن این‌ها همه به هم مربوطند؛ زبان و سن و نسل و عادت و ترس و تردید و نگاه، نه فقط نگاه به درون و پیرامون، که نگاه به ماهیت خود «زبان» و دست‌یابی/ دست‌آویزی به آن، نه فقط برای تقسیم دریافت‌ها؛ که برای بودن، وجود داشتن. برای بیان. برای بیان خودت، برای چهره پوشیدن از خودت. همه به هم مربوطند. و به اینجا که برسد، زبان دیگر تنها یک ابزار و وسیله و پل نیست؛ بخشی از وجود و ماهیت، بخشی از «خود» است. و برای کسی که بیشتر نه با دست و پا و ابزار که با «زبان» موجودیت می‌یابد و دیده می‌شود، بخش بزرگی از «خود». و آن‌وقت از همه‌شان- همراه با خودم- بدم آمده. با خودم فکر کرده‌ام من که خودم را جور دیگری، چیز دیگری می‌شناسم. خیال می‌کنم جور دیگری هستم. آدم دیگری. پس چیست که نمی‌گذارد همان که خیال می‌کنم هستم، باشم، و همان را هم بیان کنم، با زبان خودش؟ با زبانی که طلب می‌کند؟ فکر می‌کنم نتوانسته‌ام مثل «خرس» بنویسم؛ نه برای آن که دنیا را مثل او نمی‌بینم، برای آن‌که اجازه داده‌ام از آن آدمی و از سر جایی که دوست دارم باشم، برداشته و نشانده شوم یک جای دیگر. نه برای آن‌که نمی‌فهمم یا بلد نیستم مثل «خرس» بنویسم، برای آن که جراتش را ندارم. برای آن‌که ترسیده‌ام فهمیده نشوم.

همیشه فکر کرده‌ام و قبول داشته‌ام که تردید از یقین برتر است و سالم‌تر؛ اما همین، همین تردید، یکی از چیزهایی‌ست که زبان را، هم می‌سازد و هم متفاوت می‌کند. همین «و»ها و پرانتزها، همین جمله‌های بلند تو در تو، همین تکرار مردّدانه‌ی واژه‌ها، همین پرگویی، همین تلاش، نه، جان کندن مسخره برای واضح‌تر و متوازن‌تر بودن و گفتن، همین نگرانی دلقک‌وار از درست فهمیده نشدن، همین توجه مزورانه به مخاطب و نیاز گدامنشانه به فهمیده شدن و پذیرفتنی بودن، زبان را تاریک‌تر می‌کند و کهنه‌تر. پیرتر. مبهم‌تر. حتا بی‌جان‌تر. بی‌خاصیت‌تر. بی‌تاثیرتر، دورتر. تنهاتر. گم و گورتر. از خانه و پیاده‌رو برت می‌دارد و می‌برد می‌گذاردت پشت شیشه‌ی خاک گرفته‌ی ویترین. پر نورترین نورافکن‌ها و قوی‌ترین بلندگوها را هم که به «زبان»ت بیاویزی، باز پشت ویترین می‌مانی، و ره‌گذرها در گذر. ماندن در «میان» و نگران بر زبان و بیان، در زبان و بیان نمی‌ماند. لابد برای همین است که آن‌هایی که آٰزو داشته‌آم باورم کنند نکرده‌اند و آن‌هایی که باور کرده‌اند، معلوم نیست چی را، و باورشان هیچ جای خالی‌ای را پر نکرده‌است.

«میان‌مایه‌گی»، همین «میان‌مایه‌گی» که راوی «خرس» می‌گوید و با زبان و خودیّت بی‌بازی و بی‌نگرانی‌اش راحت می‌ریزد توی دامن و چشم و دل آدم، همیشه از بزرگترین وحشت‌هایم بوده. از آن اولی که یادم می‌آید، از بچه‌گی. از خانه و خانواده و آرزو و امید و هوس و عاشق شدن‌‌ها و فارغ شدن‌ها و چسبیدن و بریدن‌ها و افتادن و برخاستن‌ها، از همان اولین شهر و کشور و …، از همیشه. خیلی پیش‌تر از خودآگاهی و عادت «میان‌سالی» امروز. و می‌بینم که به سرم آمده. آمده بوده. و همین وحشت، همراه با آن، هزار بلای دیگر هم به سرم آورده. هزار چیز هم البته لابد یادم داده. ولی آموخته‌ها مثل بلاها و یادها در آدم و در چهره‌ی معمول و مانوسش حل می‌شوند؛ ترس‌ها اما در خون می‌مانند و نیش می‌زنند و می‌شوند مشخص‌ترین نمود و نمای وجودت. چه در گذر و گم، چه پشت ویترین و نورافکن و بلندگو.

«میان‌مایه»ها کم نیستند. همه کمابیش هستیم. در حلقه‌‌های مکرر همیشه.  و «خرس» یکی از بهترین نمونه‌های بیان و تصویر کردن «میان‌مایگی» است. همیشه یاد گرفته‌ایم (و حتا «خرس» هم همین را بازگو می‌کند) که بی‌تفاوتی و بی‌تعهدی مستقیم‌ترین مسیر به جانب میان‌مایه شدن و ماندن است. اما برعکس است. حالا فکر می‌کنم «تلاش برای تعهد»، با تمام رنگ و جلای جدی و آرمانی و شرافت‌مندانه و نیک‌خواهانه‌اش، یک عامل اصلی در میان‌مایه‌گی هم اگر نباشد، دست‌کم گذرگاهی به‌شدت لغزنده و خطرناک است. تعهد، چه جمعی و چه فردی، فقط در دیدگاه و کنش اجتماعی یا در رابطه و عاطفه و سکس نیست؛ در هزار چیز کوچک و بزرگ دیگر هم هست. در این که بر فرض هی «بخواهی» مراقب باشی، کاری باشی، محافظ باشی، سالم بمانی، مقتصد باشی، عاقل باشی، بابای خوب و مامان خوب و بچه‌ی خوب و دوست خوب و همراه خوب باشی، موفق باشی، خواستنی باشی، پذیرفتنی باشی، مودب، محترم، مسئول، پذیرا، معقول، منصف، …، یا هی بخواهی در تمام یا یکی از این‌ها تشخص پیدا کنی. یعنی آن‌قدر هی دست و دلت بلرزد و هی چشم‌هایت را بدرانی و حواست را مثل گرگ جمع کنی و آسته بروی و آسته بیایی که به تریج قبای هیچ اصل مسلم «انسانی» و «فرهیخته‌گی» بر نخورد. تا بشوی یک میان‌مایه‌ی فرد اعلا. میان‌مایه‌ای متشخص. قابل اتکا، دوست‌داشتنی. پذیرفتنی. و «خرس»، با همین «تلاش نکردن»اش برای فهمیده و پذیرفته شدن، با همین صراحت سرراست بی‌دروغش، با همین نپاییدن مخاطب و بزک نکردن خود و زبانش، بهترین نمونه‌ی فرا رفتن از «میان‌مایه‌گی» است. نگاه که می‌کنم، می‌بینم من هم ظاهرن در زندگی‌ام هیچ‌وقت تلاش مهمی برای «متعهد» بودن و ماندن نکرده‌‌ام؛ چه در زندگی اجتماعی و فرهنگی چه در زنده‌گی فردی و خصوصی‌ام. «تعهد» یا هست، یا نیست. نمی‌شود آدم تصمیم بگیرد که متعهد باشد. نمی‌شود خودت، یا کسی را مجبور به تعهد کنی. وگرنه هیچ دروغ و صورتکی از آن مسخره‌تر نیست و هیچ سقوطی هم از سقوط آن مهیب‌تر. ولی در زبان، در بیان، بی‌ آن‌که «تعهد»ی خودآگاه خودش را به رخ بکشد، چیزی دست و پایم را به هم گره می‌زند و الکنم می‌کند. چیزی که نمی‌دانم عادت است یا ترس، مته به خشخاش گذاشتن است یا خودشیرینی، شرم است یا تظاهر، دقت است یا گریز. راحت که بخواهی از کنارش بگذری، می‌گویی «سبک» است و روال. ولی دروغ است. روال شاید، اما «سبک نوشتاری» نیست. بخشی از وجود آدم است. و از همین است که می‌ترسم.

خیلی وقت‌ها با خودم فکر کرده‌ام چرا من مثل «خرس» نمی‌نویسم، یا نمی‌توانم بنویسم، یا یکی دو وبلاگ‌نویس/ نویسنده‌ی دیگر با شباهت‌هایی به او؟ ناتوانی در نوشتن مثل بعضی‌ها (بر فرض نوشته‌های وب‌لاگ آیدا احدیانی یا برخی از گاه‌نوشته‌های دوستانی در فیس‌بوک – مثلن دلشاد امامی یا آناهیتا زنگنه) برایم طبیعی بوده است. تفاوت در جنسیت و سن، هم تجربه‌ها را متفاوت می‌کند، هم نحوه‌ی بیان تجربه‌ها را، هم دلیل بیان کردن یا نکردن‌شان را. ولی «خرس» چی؟‌ البته خرس هم (یا «شخصیت»ی که نویسنده‌ی آن وبلاگ برای روایتش آفریده) دستکم هفده هژده سال باید از من جوان‌تر باشد، و در موقعیت اجتماعی‌ای متفاوت و ساکن ایران. ولی مرد است و بسیاری از حس‌هایی که بیان می‌کند، مخصوصن در پیوند با رابطه‌های عاطفی و ارتباط‌های روزمره، برایم ملموس است. حتا راستش حالا در مواردی بیشتر از دوران سی و چند ساله‌گی. هم درک‌شان می‌کنم، هم حس، هم هنوز گاه تجربه‌، و هم خوب و روشن در آدم‌ها و روابط پیرامونم می‌بینم. حتا در جوان‌ترها و غیر هم‌جنس‌ها. پس چرا نمی‌توانم بنویسم‌شان و همان جور که هست، بیان کنم؟ پس چرا زبان، نه فقط در مقاله و بحث و کارگاه و نظر، ناگهان ردای دیگری به دوشش می‌اندازد و صورتک دیگری بر چهره‌اش می‌نشاند؟ مثل همین حالا.. ها؟
«داستان» نوشتن ماجرای دیگری دارد و مشکلی با آن ندارم؛ اگر چه، در سال‌های اخیر نویسنده‌ها و خواننده‌های نوشته‌های «وب‌لاگی» (و برخی از «نُت»ها و «استاتوس»های فیس‌بوکی) مرز نگاه و دریافت خود را از چنان متن‌هایی (که گاه به آن‌ها«دل‌نوشته» هم گفته می‌شود) با «داستان» بسیار باریک کرده‌اند. بخشی از تفاوت البته روشن است. در نوشته‌های وبلاگی، حس‌ها، مخاطره‌های ذهنی، مشغولیت‌های ذهنی و غیرذهنی، سرگیجه‌ها و تناقض‌ها، لذت‌ها و اندوه‌ها و … مقطعی‌تر، لحظه‌ای‌تر، پرشتاب‌تر و صریح‌ترند. و نه فقط حس و نگاه، که زبان و بیان هم بریده بریده‌تر و مقطعی‌تر است. شاید مثل تفاوت عکس با فیلم. یا عکس‌های پراکنده با یک مجموعه عکس مرتبط با هم که «روند»ی را نشان می‌دهد. این زبان و بیان می‌تواند در داستان هم – به اقتضای موقعیت و فرم و سبک و ژانر آن – بنشیند و به کار رود. اما آن «نگاه» لحظه‌ای- مقطعی و پرشتاب و گذرا به جهان و خود و پیرامون، نمی‌تواند با «داستان» و «داستان‌نویسی» همراه شود. در آن صورت، دیگر نه «داستان»، که همان متن‌های (گاه بسیار خوب و جذاب و باارزش) «وبلاگی» خواهد ماند. خب، مشکلی در فهم این دو و تفاوت‌شان ندارم. و با زبان و بیان در آن نوشته‌ها و داستان هم مشکلی ندارم. مشکل، ناتوانی‌ام در جدا کردن این دو است، وقتی که آنچه می‌نویسم و می‌گویم داستان یا مقاله نیست، حرف است و حس و خود و جدلی با خود یا دیگری، و آن ردای بلند سنگین باز هم از تن واژه‌ها بیرون نمی‌رود. این به درک اسفل، مشکل اصلی شاید این باشد که این ردا و صورتک، فقط در «زبان» نمی‌ماند. نه؟ نه. در زبان نمی‌ماند.
و همین می‌ترساندم. در پنجاه و سه ساله‌گی، بسیار بیشتر از سی و چند ساله‌گی‌ام می‌ترسم.

کافی‌ست ازم دلگیر باشی تا با اتومبیل پر سرعتم به مقصد نپال فرار کنم

پنج خاطره از یک عینک آفتابی

ذهنم خالی از عنوان است ولی خب لابد می‌دانی راجع به چیست

من و ماشینم از نفس افتاده‌ایم کنار اتوبان خاموش می‌شویم و ادامه نمی‌دهیم 

کامران و هما

زنده‌گی مثل یه سفره ولی تو مسافر خوبی نیستی

دست از سر «شرف» ریحانه برداریم..

مثل موج‌های مشابه دیگری که هر به چند هفته از سر «فیس‌بوک» و «استاتوس»های ردیفی می‌گذرد، مدتی‌ست که در کنار دو سه مورد هیجان‌انگیز دیگر (مثلن آزادشدن سربازان مرزبان و «چرا رفتی» باران کوثری و …) مخالفت با حکم اعدام ریحانه جباری نیز مدام پیش چشم قرار می‌گیرد؛ صد البته با حسن نیت کامل و به‌جا. مخالفت با اعدام و احکام قرون وسطایی در نظام حاکم بر ایران و یادآوری حقوق زیرپاگذاشته شده‌ی زنی جوان، خواسته و اقدامی‌ست بسیار انسانی و به‌جا، اما این نمایش، پرده‌ی دیگر یا پشت پرده‌ای هم دارد که در جملاتی نظیر «فقط به جرم حفظ شرافت»، «برای دفاع از شرف»، «اگر دفاع از شرافت و ناموس جرم است مرا هم اعدام کنید»، «اتهام: حفظ شرف و ناموس…» و امثال آن نمود می‌یابد.

ریحانه جباری (که نه اولین است، نه آخری) اسیر موقعیتی‌ست که در هر جامعه‌ای-کمابیش-  ممکن است رخ دهد (درگیری در جریان دفاع از خود و رویارویی با اتهام قتل)، و گره آن در هر جامعه‌ی متمدن امروزی و -کمابیش- منسجمی، می‌تواند و می‌باید که بر پایه‌ی ارزیابی همه‌جانبه‌ی مستندات و شواهد در دادگاهی مستقل با قضاوتی منصفانه گشوده شود. البته قابل درک است که در موقعیت کنونی، مخالفت صریح و ساده با حکم اعدام ریحانه ضرورتی عاجل است و مطرح کردن چنان «آرزو»هایی به جای آن، می‌تواند به بحث‌های فرسایشی بدل شود و تلاش برای نجات جان او را به تعویق بیندازد. اما آن‌چه اغلب در پس این پرده‌ی هیاهوها و ابراز وجودها و مخالفت/حمایت‌های لحظه‌ای و موجی‌مان پنهان می‌ماند، نادیده گرفتن «فرد» است و از یاد بردن «حق فرد بر بدن و حس و موقعیت‌اش» و تن دادن به تداوم و ترویج معیارهای اخلاقی‌ «عرف و شرع»ی ناروا. «شرف و شرافت و ناموس» او (و لابد شرافت و ناموس پدر و برادر و خانواده و مردم و جامعه)، با همان فرهنگ و زبان شرع و عرف حاکم و موجود، در صدر قرار می‌گیرد تا باز هم، ریحانه، فردیت و شخصیت ریحانه و چون او بسیاران، همچنان فراموش بماند.  این‌ها به کنار، آن «اگر»ها از همه جالب‌تر است. «اگر دفاع از شرافت جرم است، مرا هم اعدام کنید!» بله، دفاع از «شرافت» (و اصولن «دفاع») جرم نیست و نباید باشد، اما «شرافت» چیست؟ شرافت ریحانه، کجای زندگی‌اش قرار داشته و دارد؟ یعنی اگر آن حادثه به علت دیگری (بر فرض در جریان دفاع از خود در مقابله با یک دیوانه‌ی مسلح) رخ داده بود، اگر مقتول مرد نبود، اگر دزد خانه یا جان و مال بود، نه «دزد ناموس»، «شرافت» ریحانه به خطر نیفتاده بود و «دفاع»اش ارزشی نداشت؟ یا «اگر» ریحانه تمایل داشت با آن فرد یا هر کس دیگری در آن موقعیت  یا در هر موقعیت دیگری رابطه‌ای خارج از «عرف» (و نه فقط «شرع» حاکم) برقرار کند، «شرف» نداشت یا «شرافت و ناموس»اش را نامحترم و بی‌دفاع رها کرده بود؟ یا اگر نتوانسته بود از قفس آن زور و اجبار خودش را برهاند، «بی‌ناموس و بی‌شرف» شده بود؟ اگر ریحانه پسری یا مردی بود که در برابر خواسته‌ی جابرانه‌ی زنی به ایجاد رابطه‌ای نابرابر تن نداده بود، «عقل»اش به خطر افتاده بود یا «ناموس» و «شرافت»اش؟ چشم و نگاه «مردانه»ی ما، چنان مرد و پسری را «با شرف» ارزیابی می‌کرد یا «ابله»؟ این همه «استاتوس» و نظر و پوستر در دفاع از او هم نشر و بازنشر می‌کردیم، یا در پانصد هزار «کامنت» ردیفی می‌گفتیم: «به درک حقشه بی‌شعور بی‌دست و پا، آبروی هر چی مرد رو برد! خب ابله، ناموس ننه‌ات که به خطر نیفتاده بود، دو دقه می‌خوابیدی با زنک و حالشو می‌بردی و به هر چی می‌خواستی می‌رسیدی و دو دره‌اش می‌کردی، دیگه این قمیش‌هات واسه چی بود؟»  و یعنی – در همین نظام و با همین دستگاه قضایی‌ و همین دیدگاه نسبت به رابطه‌ی جنسی دو فرد- «اگر» زور و اکراهی در کار نبود، زن جوانی چون ریحانه که «از شرافت‌اش دفاع» نکرده بود یا آن را «باخته» بود، می‌توانست اعدام شود؟ یا تمام آن دیگرانی که به هر دلیلی- از فقر و بی‌پناهی و اجبار گرفته تا کنجکاوی و هوس و خشم و اتفاق و … تا هر چه- با اختیار یا بی‌اختیار، گوشه‌ای از جسم یا عاطفه‌ی خود را بیرون از دایره‌ی محدود اخلاقیات نظام و جامعه می‌بخشند یا از دست می‌دهند، می‌فروشند یا کرایه می‌دهند یا در اختیار دیگری می‌گذارند یا شریک می‌شوند، «بی‌شرف» و «بی‌ناموس» و مستحق محبوس و معدوم و مطرود شدن‌اند؟ چه اعدام جسمی به دست نظام، چه طرد و اعدام صوری در ذهن و باور جمع و جامعه؟ تجاوز به جان، به آرزو، به جوانی، به آزادی، به عاطفه، به هر حق انسانی، با تجاوز جنسی چقدر تفاوت دارد؟ تکلیف «شرافت» و «ناموس» زنانی که زیر سقف خود در معرض تجاوز و تعرض به جسم و جان‌شان قرار می‌گیرند، چیست؟

پیش‌تر، در مواردی چون مخالفت با حکم سنگسار و اعدام برای متهمان به «زنا» گوشه‌هایی از ترک برداشتن باور به این گونه مفاهیم «شرعی» و «عرفی» را نشان داده‌ایم. با این همه، دشنام‌هایی چون «زنازاده و حرام‌زاده» و «بی‌ناموس» هنوز ورد زبان‌مان است و هنوز، وقتی می‌خواهیم بی‌گناهی ریحانه یا حق دفاع او از «خود» را یادآوری کنیم، «شرف» و «ناموس» اوست که به رخ کشیده می‌شود تا بلکه «نظام قضایی» شرم کند و بلکه توجه «مردم» به حق انسانی او جلب شود. شاید تاکتیک بدی نباشد، یا حتا در این مقطع و برای این جامعه لازم باشد؛ اما آیا برای خودمان هم «فقط» تاکتیک است؟

کاش در کنار موج‌های بلند و کوتاه حمایت/مخالفت و بگیر و ببندها و یقه‌درانی‌ها، اندکی هم به خط‌ فاصل‌ها و مرزهای «ما» با دیدگاه‌های حاکم بر حکومت ولایت فقیه و جامعه‌‌ای که در جهات متعددی با آن همراه است و در جهات متعدد دیگری مجبور به همراهی و جهات دیگری را نیز به حکم «بقا» نادیده می‌گیرد، نگاه می‌کردیم. کاش در کنار تمام جملات قصار سارتر و انیشتین و هدایت و کامو و تصویرها و احساسات شاعرانه‌ی لطیف، این مرزها هم اندکی روشن می‌شد.

گذشته از آن‌که حق انسان بر بدن‌ و نیازها و احساساتش (با تاکید بر حق زنان و دگرباشان جنسیتی بر بدن‌ و نیازها و احساسات خود در چنین جوامعی) از بدیهی‌ترین خواسته‌های این دوران است، مفاهیم انتزاعی اخلاقی‌ای در عرف و فرهنگ ما چون «شرف» (که تیغ تیز آن به‌طرز هولناکی زن را- و سپس در پیوند با او، مرد را، و در پس پرده‌ای از اخلاقیات پوسیده‌ی ناانسانی، هر انسانی را با هر هویت جنسیتی و هر گرایش جنسی و عاطفی-) نشانه گرفته است، ربطی به این حق مسلم ندارد. «ناموس» یکی از ابلهانه‌ترین واژه‌ها و پوسیده‌ترین، و در عین حال، از کورترین و خونبارترین‌ مفاهیم فرهنگی است که جان‌سختانه همچنان و هر روز قربانی می‌گیرد. حبس طولانی و حکم اعدام ریحانه جباری توسط نظام و شرع و دستگاه قضایی‌ قرون وسطایی آن، آخرین بند از بی‌عدالتی در جامعه‌ای محدود و فرهنگی بی‌رحم و بی‌باور به انسان و حقوق انسانی آن است. بند اول آن، تداوم اتکا به همین مفاهیم پوسیده است و نگاه کردن به «عدالت» از دریچه‌ی تاریک همین ترازوی شکسته‌ی نامیزان؛ همین «شرف و ناموس و غیرت و اخلاق و …» کور و نامربوط و بی‌معنا.

دست از سر «شرف» ریحانه برداریم. جان‌ و حقوق انسانی‌اش در خطر است، نه «شرافت»اش.