Uncategorized

من از «بدحجابی» شما می‌ترسم

نوعی موعظه‌ی مزوّرانه

راوی رمان «به بچه‌ها نگفتیم» جایی در اوایل روایتش می‌گوید: «این حقیقتی‌ست که ما شب و روز در حال فکر کردن و حرف زدن با خود و در واقع اعتراف کردنيم. ھرکس به شکلی اين اعتراف را از ناخودآگاھش به سطح ذھن و زبان منتقل می‌کند و بيرون می‌ريزد. ھدايت در «بوف کور» برای «سايه»‌اش اعتراف می‌کرد. کلک خوبی بود. ھرکس که آن کتاب را می‌خواند، می‌توانست خودش را سايه‌ی ھدايت بپندارد. مسيحی‌ھا کار را نظم داده‌اند و سپرده‌اند به کشيش. مسلمان‌ھا گويا به آخوندھا اعتماد نکرده‌اند و مستقيم يقه‌ی خود خدا را چسبيده‌اند و با خدای خود راز و نياز می‌کنند. نيازش به جای خود، رازگويی‌اش ھمان اعتراف است. اعتراف به گناه‌ھای کرده و ناکرده، حسدھا، عشق‌ھا، کينه‌ھا، آرزوھا… پروردگارا دستم به دامنت، الھی آتش به جانش بيفتد که جگرم را سوزاند، خدايا بگير اين جان را به خداونديت که سوختم، سوختم، الھی، الھی، لماذا ترکتم لی؟ همین مويه يعنی اعتراف. اعتراف به تنھايی، اعتراف به وحشت، اعتراف به بی‌پناھی مطلق در اين جھان بی‌خدا، در برابر خدايی خاموش، بی‌نگاه و زبان، بی‌گوش.. بااين ھمه، آيا اعتراف، خود نوعی موعظه نيست؟ نوعی موعظه‌ی مزورانه که اگرچه سلاح را به سوی خود گرفته است اما به جانب شما شليک می‌کند؟»

چند روز پیش در پاسخ و همراهی با نظر  ونوس ترابی به «اعتراف به عریانی تنی چروکیده»، گفتم که «هر حرف و حسی عصایی پیدا می‌کند و دوشی که بر آن بنشیند، این حرف‌ها هم بر دوش اشاره به لایک‌ها نشست». بیراه نبود، اما کلیدی‌ترین اشاره را، «قهرمان دیوان‌بیگی» گرفته بود:  «یک جنبش آزادی‌ یواشکی از یونیفورم فرهیختگی هم بد نیست راه بیفتد…»

کسی این آرزوی پیرانه‌سر را جدی گرفته باشد یا نه، چنین جنبشی راه نخواهد افتاد. نه به دلیل کوچک بودن یا بی‌ربط بودن بحثی که اصلن مطرح و مقایسه کردنش با معضل زنان ایران مسخره به‌نظر می‌رسد، بلکه به دو دلیل ساده‌ی دیگر. از این واقعیت روشن که حرف مطرح کننده‌اش در حد و اندازه‌ی روزنامه‌نگار پر جنب‌وجوش و مجربی چون مسیح علی‌نژاد بُرد ندارد که بگذریم، نه تنها این «یونیفورم شدن‌»ها به هیچ وجه «حجاب» و «اجباری» دیده نمی‌شود و به هیچ وجه چنان اهمیت و ارزشی برای هیچ‌یک از ما ندارد، بلکه «یونیفورم»ها از یونیفورم شدن و بودن‌شان راضی‌اند و به آن افتخار می‌کنند و چه بسا دانسته و ندانسته، عمری کوبیده‌اند تا به آن برسند. درست مثل زن محجبه‌ی معتقدی که هویت و آسایش خود را در آن می‌یابد و کرانه‌های دنیایش در همان خلاصه می‌شود. حالا وضعیتی را در نظر بگیریم که چنان قالبی، آنقدر طبیعی و ازلی ابدی جلوه کند که نه ببینیمش، نه از دیدنش کک‌مان بگزد و رو بگردانیم؛ برعکس، خندان و خرامان، پا جای پایش بگذاریم.

با ایران امروز شاید آنقدر آشنا نباشم که بشاید، اما سی سال ساکن یکی از مراکز بزرگ اجتماع ایرانی در خارج از کشور بوده‌ام و به اغلب گوشه‌های آن سرک کشیده‌ام. بر خلاف سی سال پیش، دو روی این سکه‌ی داخل و خارج، اکنون به شکل حیرت‌انگیزی به هم شبیه است و روز به روز هم شبیه‌تر می‌شود. در هیچ‌یک صاحبخانه نیستم، ولی مستاجری قدیمی‌ام. به این حکم، به خودم حق می‌دهم بگویم که از چی می‌ترسم. خب، می‌شود گفت به درک اسفل. مگر تو کی هستی؟ بترس تا بترکی. به کجای کی و چی برمی‌خورد؟  ولی جذام مثل سرطان نیست که  فقط جان صاحب مرض را بخورد و بشود تاسفکی خورد و از کنارش گذشت. تداوم حجاب اجباری در آن سوی دنیا، تنها یک گوشه‌ از این «یونیفورم» عمومی‌ست.

من از این «جامعه» می‌ترسم. خواهی نخواهی عمری گذشته است و حالا، درست عین یک پنجاه و چند ساله‌ی الدنگِ خسته‌ی مریضِ بحران‌زده‌ی عینکی، تلخم و می‌ترسم. و (شاید هم مثل تمام آن پنجاه و چند ساله‌های غرغروی بدبینی که از «تناقض» بین «آزادی» و «یواشکی» غلط انشایی و املایی گرفتند) اقرار می‌کنم که با تمام شوق و هوس‌هایم، به این سربازخانه/ سردخانه و یونیفورم‌های خوش‌دوختش ذره‌ای امید ندارم. سربازخانه‌ها و سردخانه‌ها البته هیچ‌وقت یک‌جور نمی‌مانند و پر و خالی می‌شوند. سربازها یا به سردخانه می‌روند، یا سرگروهبان و ستوان و دست آخر سردار و تیمسار می‌شوند و دنیا می‌چرخد. روزگاری می‌گفتم این به‌اصطلاح «جامعه‌ی ایرانی در تورنتو/ کانادا»، «جامعه» نیست و چهره ندارد، چون توازن ندارد و هیچ چیزش سر جایی که باید باشد یا خوبست باشد نیست. ولی زاویه‌ی نگاهم اشتباه بود.‌‌ چهره، چهره است و کامل. هم چشم دارد، هم گوش، هم دهان و دماغ و ابرو. از اخلاقش تا آرمانش، از آرزوهایش تا راه‌کارهایش، از معیارهایش تا افتخارهایش، زنده و سر زنده، چهار دستی به حجابش چسبیده و یونیفورم‌های فربه زیبایش را تکثیر می‌کند. رسانه و روزنامه دارد، نمایش دارد، کنسرت دارد، تماشاچی دارد، کارگاه دارد، انجمن دارد، نمایشگاه دارد، رادیو و تلویزیون دارد، سریال دارد، مراسم دارد، تظاهرات دارد، کتاب دارد، نقد و پژوهش دارد، تا بخواهی «استاد» و «سپاس استاد» و «سپاس بانو» دارد، فستیوال دارد، مهمان رسمی از ممالک محروسه‌ی خارجه دارد،  و با هزاران دانشجو و صدها متخصص و بازار معظم و  خیل فرهیختگانش،  از بی‌چهرگی نیست که «جامعه» نیست؛ از همین «چهره»ای‌ست که دارد. نه برای این که تحرکی در آن نیست یا تقریبن هیچ یک از تحرک‌های زنده‌ی جان‌دار آن تداوم ندارد، بلکه برای آن جذام ناپیدایی که همان‌ جوانه‌ها/ نشانه‌های پراکنده را هم زنده زنده می‌خورد و از ریخت می‌اندازد.

هر جمع و جامعه‌ای آدم‌های جورواجور دارد. اول، جمع کثیر فلک‌زده‌ها و بی‌عرضه‌ها که راحت می‌توان ندید و نادیده گرفت. می‌نشینند گوشه‌ای و ماست‌شان را می‌خورند. از این بی‌چهره‌ها که بگذری، به «معمولی‌»ها  می‌رسی که بیشترین‌هایند واغلب پر جنب‌وجوش‌ترین‌ها و دور و بر هم، آش و لاش بین پاس‌کاری‌های «آدم خوبه‌»ها و «آدم بده»ها. «آدم‌ بده»ها را راحت می‌توان دید و از آن‌ها متنفر شد و کناره گرفت و فرار کرد. آدم بده‌های اصیل، ورق‌شان را روباز بازی می‌کنند و  با صراحتی ستودنی آدم بده هستند. نه می‌ترسند، نه پنهان می‌کنند. اما از «آقا»ها و «خانم»های خوبِ محبوبِ شریفِ مهربانِ خوش‌برخورد و کارآمد، نمی‌توان. آقاها و خانم‌های خوب، پیکره‌ی اصلی یونیفورم موقر و مکررند. وقارشان جذاب و احترام برانگیز است، اما نه به این خاطر که جاافتاده‌اند، بلکه چون جاگیر شده‌اند. ثبات‌شان نقطه‌‌ای‌ست که بر آن ایستاده‌اند و «پذیرفته» شده‌اند، پذیرفته‌اند، و پذیرفته‌ایم. ‌‌نگاه و کردارشان معیار، و معیارشان مکرر است؛ نه برای آن که به اوج بهترینِ خود رسیده‌اند، بلکه برای آن که دیگر تشنه نیستند. یونیفورم‌، با تمام گرسنگی‌اش‌ (می‌خواهد جوء موقعیت باشد یا محبوبیت یا مظلومیت یا محوریت یا هر «یت» دیگری در این ردیف)، دیگر تشنه نیست. بر محور دایره‌‌ی «پذیرفتگی / پذیرفته بودگی» در درون و بیرون، ایستاده‌، پنجره‌هایش را بسته، و دیگر چیزی در کرانه‌های نگاه‌ش پرواز نمی‌کند. و کار به اینجا که رسید، بر خود زیبای خود می‌نگرد و..، بی‌آن‌که زبانم لال ذره‌ای به «آدم بده»ها شبیه  شده باشد، دروغ می‌گوید. باور کنید. آنجا بوده‌ام و دیده‌ام و  گفته‌ام و می‌دانم. چشم‌هایش را می‌بندد و گرسنگی‌اش را می‌جود و دروغ می‌گوید. پیش و بیش از هر که و هر چه، به خودش. به «خود»ی که اکنون دیگر بدل به «خط‌کش» شده است. خط‌کشی برای داوری. مهم این هم اما نیست؛ خط‌کش‌‌به‌دست‌ها و «قاضی»‌ها همیشه‌ی خدا بوده‌اند و هستند. می‌ایستند و خط می‌کشند و قضاوت می‌کنند و خط می‌زنند. جذام از آن‌جا آغاز می‌کند به گستردن که می‌پذیریم و دیگر نمی‌بینیم. «حجاب» چنان طبیعی و معقول است که به روی «خط‌کش»ها لبخند می‌زنیم، به «یونیفورم»ها افتخار می‌کنیم، و دست آخر، اقتدا.

پرگویی است، اما تکرار همیشه هم بد نیست؛ مثل چکشی شاید که گاه باید هی تق و تق و تق کوبید: نسلی در این «تایتانیک» یک چند «به استاد شده‌ست و از استادی خود شاد شده‌ست»، و نسلی، دارد با سرعت زبان باز می‌کند، جا باز می‌کند، جا می‌افتد، متخصص می‌شود، استاد می‌شود، نویسنده می‌شود، شاعر می‌شود، روزنامه‌نگار و سردبیر می‌شود، بازیگر، کارگردان، منتقد، پژوهشگر، سینماگر، کنش‌گر می‌شود، صاحب‌نظر می‌شود، صاحب‌کار می‌شود، نماینده می‌شود، پدر می‌شود، مادر می‌شود، جامعه می‌شود، و… و «یونیفورم» می‌شود. و نه؛ ابلهانه خیال نمی‌کنم یا کوردلانه ادعا نمی‌کنم همه چیز از  این بیخ تا آن بُن زشت است یا هیچ چیز تکان نخورده، هیچ چیز نروییده، و کپی، برابر اصل. نه. هم در نگاه و کردار و هم در زبان و بیانِ این شاخه‌های تازه (و گوشه‌هایی از ساقه‌ها و ته و ریشه‌ها) تفاوت‌ها را می‌توان دید. ولی چیزهایی که تکان خورده، فرا رفتن از قالب‌ها و برداشتن صورتک‌ها و بر تن دریدن حجاب‌ها نیست، هنوز نیست، خیلی ساده، «بدحجابی»است. در «اعتراف» پیش گفته بودم «بهترین‌هامان هم یونیفورم شده‌اند». در این «موعظه» می‌خواهم بگویم می‌ترسم که «زنده»ترین‌ها و «سر زنده‌ترین‌»هامان دارند به «بدحجابی» دلخوش می‌مانند و بسنده می‌کنند.

من از آدم معمولی‌‌هایم و برای معمولی‌ها هم حرف می‌زنم. آدمی معمولی، با شرم‌ها و ترس‌ها و ضعف‌های بیشمار. از اشتباه‌ها و حماقت‌ها و بدخواهی‌های خشم‌اگین حقیر، تا انتخاب‌ها و قدم‌های نیک‌پندارانه‌ یا ابلهانه‌ی بزرگ. از جاه‌طلبی‌های کوته‌بینانه، تا بلندپروازی‌های جسورانه، از خوش‌خیالی‌های کودکانه، تا گذشت‌ها و گذشتن‌های آگاهانه، از هوس‌های جان‌بخش حریص تا عشق‌های جان‌سخت دیوانه‌، از کوتاهی‌ها و بی‌عرضگی‌ها و زنجیرها و خفگی‌ها، تا پرپر زدن‌ها و جهیدن‌ها و پروازها. بسیاریش را در چشم خود و این و آن فرو کرده‌ام و می‌کنم، از بسیاریش هم ترسیده‌ام و دروغ گفته‌ام و پنهان کرده‌ام. چه با شرم از بدی‌هایی که می‌دانسته‌ام بدی‌ست، چه با ترس از خوبی‌هایی که می‌ترسیده‌ام تفرعن به‌شمار آید. تکان‌هایی هم خورده‌ام و جانی کنده‌ام و گلی رویانده‌ام و گلی خشکانده. عین تمام شما.  در چهارچوب این جامعه‌، آدم‌های معمولی، تا به پتجاه و چند سالگی برسند، سه راه بیشتر ندارند. اگر سرشان را پایین نیندازند و گم و گور نمانند، یا اگر برعکس، «یونیفورم معتبر»ی نشوند، معمولن همه چیز می‌شوند، جز آن که دل‌شان می‌خواسته بشوند. برای چنان«شدن»هایی، پنجاه و چند سالگی نه سنی ناممکن، اما سن دشواری‌ست. خاصه که عین تمام آدم معمولی‌های برجهیده و برجسته، عمری هم با بلاهت تمام هی خیال کرده باشی باید فلان و بهمان باشی یا فلان دیده شوی و  با گوشه‌های حجابت لای دندان‌ها، زیر ضرب نیازها و آرزوها و گفته‌ها و ناگفته‌ها و کرده‌ها و ناکرده‌ها در این راه – بیراه ِرفته – نرفته‌، کمرت را سیاه کرده باشی. مقطع دشواری‌ست برای تراش دادن و تراش خوردن، برای بی‌نقاب شدن، برای گریختن از ترس‌ها و شرم‌ها و دروغ‌ها و تعارف‌ها. دشوار. در نتیجه، از خریت باشد یا بی‌عرضگی، قصد ندارم چیزی بشوم. ولی نشسته‌ام و نگاه می‌کنم و از دلخوش ماندن به «بدحجابی»ها دل‌آشوبه می‌گیرم.

بگذار به «اعتراف»م وفادار بمانم و ترس و تعارف را بگذارم کنار. نشسته‌ام و نگاه می‌کنم و مهره‌های پشتم می‌لرزد. اما بیشتر از برج‌های سرطانی و بازار جذامی و دست دسته روزنامه‌های بی‌خانمان مجانی و صفحه صفحه آگهی دلاله‌های املاک و نسخه‌ی رمال‌های مهاجرت و مقاربت و مراسم‌های روانگردان سیگار و قهوه‌ در مجاورت، به این آینه نگاه می‌کنم و  می‌ترسم. از یقه‌درانی‌های «مدرنیته»ی مدفون رضاشاه و خون عفت ِدریده‌ی «عرف و اخلاق» روی هنر ساده‌ی نامجو و نجفی می‌ترسم. از مردهای چارقد به سرِ چاقو به دندانِ آلت به مشتِ قلم به انگشت می‌ترسم. از برق عینک روی خط ته‌ریشِ تمیز«کورش محمد»ها می‌ترسم. اما از این‌ها بیشتر، خیلی بیشتر، خیلی خیلی بیشتر، از این که تئاتر سیاوش شعبانپور دیگر تشنه نماند و بخواهد جاگیر و پذیرفته  و موقر شود، می‌ترسم. از این که داستان‌‌های بازیگوش آیدا احدیانی بخواهد اسیر تیراژ «لایک»های معطر و مجالس شامپاین و امضا شود، می‌ترسم. از اتوی صاف دامن و شلوار تبلیغات لی‌لی پورزند و علی احساسی برای لمیدن موقرانه بر کرسی نمایندگی مجلس می‌ترسم. از این که روزنامه‌نگاری آرش عزیزی و تارا آغداشلو بیفتد لای چرخ دنده‌ی «صفحه‌ی حوادث» مفرح همیشه، می‌ترسم. از تکرار و تکثیر انجمن‌های ادبی فلانک‌شهری‌های مقیم مرکز در شب‌شعرهای دانشجویی، می‌ترسم. از این که رمان نفس‌دار مرجان نعمت‌طاووسی و داستان‌های نفس‌گیر فواد اویسی از بی‌همتی الدنگ‌های تنبلی چون من، زیر بار صد خروار «بارت چی گفت، دریدا چی نگفت» خاک می‌خورد، می‌ترسم. از این که  آذر نفیسی الگوی آوا هما و بیتا ملکوتی شده باشد و «اگزماینر» الگوی «مرد امروز»، می‌ترسم.  از بی‌حجابی کودکانه‌ی ترانه‌/تک‌نگاری‌های دلشاد امامی و موسیقی خودسر سینا سلیمی کیف می‌کنم، از «تماشا» نشدن «تابلو» کیف می‌کنم، ولی از مانکن شدن تخیل بهنوش میربزرگی و  پشت میز نشین شدن قلم مهدی گنجوی می‌ترسم. از «شرق» شدن «تیتر» پویان طباطبایی می‌ترسم. سرنوشت عبرت‌آموز «تیرگان» وعکس‌برگردان‌های بی‌رنگ فرهنگ و ادبیاتش پشتم را می‌لرزاند. از بچه‌ی حلال‌زاده‌ی  «فارسی وان» و «صدا و سیما» و ماماها و خدمه‌ی ختنه‌سورانش می‌ترسم. از بی‌نفسی آن «فرهنگخانه»ی کوچک که سرنوشت محتومش مکرر در مکرر در مکرر بود و شد، می‌ترسم. از این که مبادا «نه ما نه سینما»ی سرزنده از نفس بیفتد و مثل نقادهای حرفه‌ای قدیم یادش برود که خوردن برای زیستن است نه زیستن برای خوردن، می‌ترسم. حتا با تمام لذت و امید و احترامم، از این نظم دقیق بین دوره‌های «کتاب‌خوانی»های فرشته مولوی که فاصله‌ها را نه، ولی خوانده‌ها و خواننده‌ها را نازُک کند، می‌ترسم. از مقاله‌های ژنریک، مناظره‌های ژنریک، بحث‌ها، مصاحبه‌ها و نقدها و گردهم‌آیی‌های ژنریک، از این «شخصیت»های ژنریک … می‌ترسم. بلای تمام این‌ها سرمان آمده و امثال من و شما را در این میدان ریخته. از این تورنتویی که روز به روز شبیه‌تر به تهران می‌شود و از سی ساله‌هایی که شبیه به شصت ساله‌ها، می‌ترسم. رو تُرش نکنید دوستان. نمی‌گویم شده‌اید و شده‌اند؛ اما می‌ترسم بشوید. با بی‌شرمی اسم‌تان را نوشتم، نمونه‌هایی اندک از شاخه‌های پرشمار در اینجا و هر جا، چون هستید و می‌بینم‌تان و می‌خوانید. می‌ترسم که به حجاب عادت، عادت شده باشد و  یونیفورم‌های خوش‌دوخت تازه‌نفس جای یونیفورم‌های پینه بسته را بگیرد. پریروز خالق «دایی‌جان ناپلئون» مهمان‌ شهرمان بود. به یاد و احترام او، تعارف چرا؟ تا قبر من یکی آ آ آ آ.. این، خانواده‌ی عظیم ماست با بخش اعظم اخلاق و معیار و عادت و هویت دوست‌داشتنی‌اش، که چیز چرند مزخرف بوی‌ناکی‌ست. تا فقط دماغ‌مان را گرفته باشیم، نمی‌شود تکان خورد و به سویی- هر سویی- رفت. باقی، تکرار است و وقار. از این تکرار و وقارمان/تان/شان می‌ترسم. مهم نیست که چقدر زبان و بیان و رسانه‌ عوض شده یا می‌شود، مهم نیست چقدر «جوانان قدیم» دهه‌های سی و چهل را مسخره کنید و کنیم و بگویید و بگوییم تکرارشان نخواهید کرد. مهم نیست. به یونیفورم‌ها که اعتبار بدهیم و از آن‌ها اعتبار بخواهیم، همانیم و همان بچه‌ها را تحویل خواهیم داد.

یادم نیست گوینده‌ی این «جمله‌ی قصار» (که مدام هم در استاتوس‌ها- هر بار با اسم و از قول یکی – تکرار و یادآوری می‌شود) کیست: «نمی‌شود چیزی را به کسی که خودش را به کری زده گفت- یا فهماند»، ولی یک چهره‌ی ماجرا همین است. یونیفورم را از تن جمع و جامعه‌ای که یونیفورم‌ها / حجاب‌ها محور هویت و ستون موجودیتش شده باشد، نمی‌توان بیرون کشید. اما به آن‌ که دارد با سرعت از حاشیه به مرکز نزدیک می‌شود، می‌توان گفت نگاه کن ببین داری می‌روی کجا بنشینی و ادامه‌ی چی باشی…

می‌شود؟ نمی‌دانم.

«به بچه‌ها نگفتیم» هنوز کنارم باز است. ورقی می‌زنم و بند دیگری از «راوی»اش را می‌خوانم:

«بیتا می‌گويد تو وانمی‌مانی؛ ھر دری که به رويت بسته شود يک در ديگر باز می‌شود. می‌گويم چه فايده؟ وانماندن، يا در واقع ھی بين زمين و آسمان واماندن ولی سقوط نکردن که فايده‌ای ندارد. ولی راست می‌گويد. نگاه می‌کنم و می‌بينم ھمه ھمينيم. نفسِ زيستن‌مان در اين قرن انگار ھمين است: وانماندن در قعر واماندگی، يا برعکس.»

اعتراف به عریانی تنی چروکیده

با آن‌که خودم برای بیشتر مطالبی که در «فیس بوک» دوست دارم «لایک» نمی‌زنم و در صفحات و تحرکات دوستان و آشنایان کمتر ابراز وجود می‌کنم، «لایک»ها و توجه نشان دادن‌ها خوشحالم می‌کند. «جویای لایک» نبوده‌ام و اغلب، کسانی را هم که مدام به «لایک»های مطالب و صفحات‌شان نازیده‌اند، مسخره کرده‌ام و از درک آن حرص و لذت عاجز مانده‌ام. ولی، مخصوصن این عکس‌ها که دیده و دوست داشته می‌شود، لذت می‌برم. لایک نزدن‌های خودم شاید بی‌ادبانه و احمقانه باشد. مخصوصن به مطالبی که از حد «استاتوس»های باری به هر جهت و جملات قصار فله‌ای و آه و ناله‌های مکرر خمیازه‌آور می‌گذرد. مطالب دوست‌داشتنی گُم است، اما کم نیست. ولی گاهی خجالت می‌کشم. گاهی حوصله ندارم. گاهی عجله دارم و می‌ترسم یکی را «لایک» بزنم و به بقیه بر بخورد. یا برعکس، گاهی مجبور می‌شوم یکی را که زدم، بگردم و سه چهار تای دیگر را هم پیدا کنم که حرفی در نیاید، و از خیر همه‌شان می‌گذرم. گاهی هم (اغلب) از تشکر کردن و پاسخ دادن به «لایک»ها خجالت می‌کشم. نمی‌دانم چرا. اما پیش و بیش از این‌، اعتراف دیگری هست.. اعتراف به عریانی تنی چروکیده.. مثل روزی که به حسادت و حسرتم از ننوشتن مثل «خرس» اعتراف کردم. از همان جا هم فکر می‌کنم جوانه زد.

سال ۲۰۱۴ است و پنجاه و سه‌ساله‌ام. پیرتر هنوز نبوده‌ام، اما جوان‌تر چرا. و فکر می‌کنم هر کس در هر سنی، آن سن و موقعیت را خاص و محور پرگار وجود خود می‌بیند. محور وجود من هم اکنون است. و راست گفته باشم، گرچه پنج سال کمرشکنی گذشت، با افت و خیزهایی خرد کننده، ولی در یک سال و نیم گذشته، بیش از تمام عمرم تعجب کرده‌ام. زیاد. از چیزی که توانستم در آینه ببینم. نه. از خود آینه. از اینی که توانستم خودم از خودم در خودم ببینم. نه. این هم نه. از این که توانسته‌ام به خودم بگویمش. از این که در لحظاتی، کم کم، توانسته‌ام به خودم -خاصه- دروغ نگویم. از خودم خجالت نکشم، چهره نپوشم، و مهم نباشد. مهم نباشید. نباشند.
هنوز خیلی مانده تا درست بشود. خیلی. این سرطان هنوز معلوم نیست تا کجاهای جان ریشه دوانده باشد. و بر تن دریدن «یونیفورم» چنین جذامی، ترک کردن چنین اعتیادی، خاصه برای معتادی که خودش هم فراموش کرده بوده چقدر و به چی معتاد مانده، می‌تواند به نابود شدن بینجامد، یا نابودانده شدن. دور انداخته شدن. محو شدن. هنوز خیلی مانده. ولی گوشه‌هایی از پوستم را دیده‌ام و با تمام تعجب و وحشت، خوشحالم. از این گونه محو شدن از این سربازخانه‌ / سردخانه‌ی کوچک خوشحالم.

بیست سال پیش، زنده‌تر و «خودم»تر بودم؛ شجاع‌تر و راست‌تر، راست‌گوتر. کمتر رعایت می‌کردم. کمتر می‌ترسیدم. کمتر دروغ می‌گفتم. کمتر پنهان می‌کردم. کمتر خجالت می‌کشیدم. بیشتر زندگی می‌کردم. بعد، نمی‌دانم کجا پایم پیچ خورد و گره خورد و راه چرخید. ساقی خوب خودش را رهاند. ناز شستش. من نرهاندم. یادم نیست چی آن یونیفرم «اقایان و خانم‌ها»ی این فرهنگ و جامعه را تنم کرد و چرا پذیرفتم. چطور پذیرفتم. نمی‌دانم ترس بود یا محافظه‌کاری یا طمع یا خوش‌خیالی یا فقط عادت، نمی‌دانم. ولی چشم باز کردم و دیدم به تنم ایستاده. یونیفورم. و ماند. تا مدتی البته. بعد تنگ شد. پاره شد. دست و پایی زدم و …، نه. درش نیاوردم. پاره شد.

خب، یا زنگی زنگ، یا رومی روم. با یونیفورم پاره، هم توی تالار بزرگان موقر انگشت‌نما می‌مانی، و هم در کوچه پس‌کوجه‌ها، غریبه و تنها. شهر پر از یونیفورم‌هاست. مثل مجسمه‌های تاریخی که سال تا سال سر جاشان ایستاده‌اند، مایه‌ی مباهات، در تداومی مکرر و بهت‌آور. یونیفورم اهل مایه و اهل سیاست به کنار، اهل فرهنگ هم یونیفورم ویژه‌‌ی خودش را دارد. یونیفرم «آقا» و «خانم» فرهیخته، نویسنده، استاد، روزنامه‌نگار، منتقد، کارگردان، هنرمند، … حتا یونیفورم «معترض به یونیفورم» و «بی‌تفاوت به یونیفورم»، و صد البته، یونیفورم دوست‌داران و مباهات کنندگان به یونیفورم‌ها. و این روزها، یونیفورم «نسل جوان»، جوانان دانای پرانرژی، زیبا، باهوش، زیرک، رند، هنرمند، کارآمد، و …، که همه و همه‌ البته خوب است و عالی و ستودنی؛ مشکل، تنها یک چیز است: یونیفورم. همان یونیفورم تنگ یک رنگ مکرر. آن صورتکی که به پوست می‌چسبد. هر نسلی، و هر جامعه/ تجمعی، یونیفورم‌های خودش را دارد. یونیفورم‌های جامعه/ تجمع ایرانی در کانادا/ تورنتو را تصور نمی‌کنم کسی بهتر از من بشناسد.

خب، از زیر گوشه‌ای از پاره‌های یونیفورمم، حالا این عشق مجنون به عکاسی درآمده، و از زیر گوشه‌ی دیگری، عشق به نشان دادن‌‌اش، و اعتراف به آن. اولی‌اش، کار عجیب و غریب و مهمی نیست. بین همین دوست‌های محدود تورنتو‌یی‌ام، چندین عکاس جوان برجسته‌ی خوش‌فکر هستند. روند آموختن و لذت من چیز مهمی نیست. ولی عکس‌هایم را دوست دارم. زیاد. و آموختن عکاسی را که در این چند ماه گذشته، تقریبن تمام ساعات و ذهن و زندگی‌ام را پر کرده، و کنجکاوی کودکانه و شوق و هیجان و تجربه‌‌ی حمله و گریز در لحظه‌ی عکس گرفتن را دوست دارم، و آن پا گذاشتن به حریمی نا‌آشنا را، نه فقط در مردم و آدم‌ها و لحظه‌های گریزان‌ پنهان و پیداشان، که در همه چیز، همه جا. همه‌ی چیزهایی که نیست، و ناگهان هست، و ناگهان نیست.

دوست دارم‌شان. زیاد. و بعد، نشان دادن‌شان را، دیده شدن‌شان را، و دیده شدن را. درست است. اعتراف می‌کنم. نمی‌دانم و نمی‌پرسم که بقیه که کاری یا آفریده یا نظر یا هر چه‌ای را در این ولولای جمعی در برابر جمع به نمایش می‌گذارند، چه حس یا طلب یا انتظار یا نیازی دارند و چه لذتی می‌برند؛ من اما اعتراف می‌کنم که به هیچ وجه فروتنانه و هنرمندانه بی‌تفاوت نیستم و از دیده شدن‌اش/ام لذت می‌برم. دوست دارم. همیشه دوست داشته‌ام. در سیزده سالگی اولین بار روی صحنه رفتم و از همان وقت «صحنه» ‌را همیشه دوست داشته‌ام. هر دو وجهش را. هم آن حس و کشف و ادراک و لذت شخصی و درونی‌اش را، هم آن دیده شدن و پذیرفته شدن و تحسین شدن‌اش را. و اصل مطلب شاید همین باشد: هر دو وجهش را. دروغ ابلهانه‌ای‌ست اگر بگویم فقط اولین وجهش بوده و مهم بوده، و قضاوت ابلهانه‌ای‌ دارد آن‌که خیال می‌کند فقط دومین وجهش بوده یا مهم بوده. ولی، حالا، در این پنجاه و چند سالگی، و در این عکس‌ها و «لایک»ها و …، چیز دیگری هم انگار هست، که می‌ترساندم. چیزی گُم‌تر، پنهان‌تر. از این‌ها همه بیشتر. حتا بیشتر از حس حضور. از همه مهم‌تر، حس دهشت‌بار و دوگانه‌ی تنها بودن – تنها نبودن است انگار که – با تمام مجازی/ناملموس بودنش – ملموس‌‌تر می‌شود؛ و بعد – با تمام واقعیت و واقع شدن‌اش- ناواقعی بودن و مجازی/ناملموس شدنش عمیق‌تر به جان می‌نشیند. به آن و دمی انگار بگردد و با روی دیگرش خیره نگاهت کند. تنهایی‌ای که هست، و ناگهان نیست، و ناگهان هست.

این حرف‌ها و حس‌های لوس چه ربطی به یک آدم- مرد پنجاه و چند ساله‌ی جاافتاده دارد؟
نمی‌دانم. در یونیفورم پذیرفته‌ی جاافتاده‌ی همیشه، پنجاه و چند ساله‌های اهل فرهنگ باید فرهیخته باشند، کامل باشند، بی‌نیاز باشند، متین و مودب و دانا و خونسرد و اندکی بی‌تفاوت باشند، باید کتاب‌های خوب معرفی کنند، از فیلم‌های بد انتقاد کنند، انشا و املاها را ویرایش کنند، زبان را پاس بدارند، خاطره از بزرگان تعریف کنند، نصیحت کنند و هشدار بدهند، گاه با لحن جدی و پرخاشکی پدرانه/ مادرانه و معلمانه، گاه با تمسخرکی پنهان و آشکار. و سپس، یا پاسخ و توجهی از «این نسل بی‌بته‌ی بی‌فضیلت بی‌آرمان» نشنوند، یا برعکس، زیر پند و هشدار و ویرایش و خاطره‌شان خروار خروار «سپاس استاد» بنشیند، تا خرسند و خونسرد، نفسکی در سکوت و لبخندکی و سیگارکی و… اما چندان فروتن هم نباید باشند. فروتنی خوب است، ولی نه برای پنجاه وچند ساله‌های فرهیخته. چون یا افراطی لوس است و دروغ، یا تفریطی از گرسنگی محبت و توجه. از آن طرف، غرور هم نباید برشان داشته باشد. درست است که «آقا» و «خانم» و «فرهیخته»اند، ولی حالا مگر چی شده؟ حالا کو تا هشتاد و چند سالگی و پنجاه کتاب و پانصد کلاس؟ فروتنی بیجا و غرور بیجا جفتش مال جمله‌های روی سنگ قبر است؛ نه پنجاه و چند ساله‌ی فرهیخته‌ای که هنوز دم در غسال‌خانه ایستاده.
پنجاه ساله‌های فرهیخته‌ی اهل فرهنگ، شوخی‌ها و لذت‌ها و بازی‌ها و عاطفه‌ها و هوس‌ها و شور و شرهاشان هم باید پنجاه ساله (چه بسا هفتاد ساله) باشد. باید گیج شدن‌ها و شاد شدن‌های کودکانه‌شان، اندوه‌ها و هراس‌ها و بحران‌هاشان، پریدن‌ها و لغزیدن‌هاشان، لذت‌شان را از خواستن و دیدن و لمس زیبایی‌ها و جذابیت‌ها، و شوق و هوس‌شان را – اگر مرد، به زن‌ها، اگر زن، به مردها، یا هر جنس و جنسیتی- به رابطه‌ها، و نیاز و شوق و دردشان را پنهان کنند، بپوشانند. نه فقط برای این‌که در شان آن‌ها نیست، بلکه چون اصلن نیست. نباید باشد. اصلن داشتنش مسخره و ابلهانه و بیمار است. یا حتا خطرناک؛ چون آشکار خواهد شد که عقده‌ای و ندید بدید و لوس و دچار کمبود محبت و دریده و هرزه‌اند و آبرویی برای‌ یونیفورم‌شان نخواهد ماند. پنجاه و چند ساله‌های فرهیخته باید «آقا» باشند. خیلی آقا باشند. خیلی «خانم» باشند. آقا و خانم فرهیخته غلط می‌کند گیج شود، آزمایش کند، اشتباه کند. خجالت بکشد، بلغزد، بترسد، پنهان کند، کم بیاورد. این کارهایش را کرده. غلط‌هایش را کرده. حالا باید بنشیند و شیر بدهد. تکان اضافه هم نخورد، وگرنه حکایت اوست و گاو نه من شیر.
پس دیگر چه ربطی دارد شوق و نیاز؟ چه ربطی دارد ندانستتن؟ چه نیازی هست به جُستن و باز جُستن؟ چه ربطی دارد کار تازه، تجربه‌ی تازه، خواهش تازه، نیاز تازه، نفس تازه، هوس تازه؟ ربطی ندارد. مسخره است. خود لوس کردن است. کمبود است. عقده است. دروغ است. نفرت‌انگیز است. عریانی بر کدام تن چروکیده‌ جلوه کرده که او دومیش باشد؟

فکر می‌کنم یک جنبش «آزادی یواشکی» از «یونیفورم فرهیختگی» هم بد نیست راه بیفتد…

می‌دانم دیر است، ولی، ایستاده در حاشیه، این هجوم خود بر خود را دوست دارم. این کار تازه، نیاز تازه، هوس تازه، و نه فقط این و این عکس‌ها، این خود تازه‌ی کهنه را بر لبه‌ی پرتگاه دوست دارم. جمع و جامعه به اندازه‌ی بیش از کافی «یونیفرم» دارد. بی هیچ تعارفی، بهترین‌هامان هم سال‌هاست یونیفورم شده‌اند. موقر و مکرر. یونیفورم من پاره شده. هنوز خیلی جاهایش به تنم آویزان است، هنوز خیلی جاهایش را نمی‌بینم و نمی‌فهمم، ولی پاره شده. این کار تازه را دوست دارم. زیاد. زیبایی‌ها را هم دوست دارم. و هوس را. و شور و شوق و مهر و عاطفه را هم دوست دارم. آن هم به تنم پاره شده، در تنم و با تنم پاره شده، ولی دوست دارم. و گاه هنوز و شدید تشنه و گرسنه‌‌ام. گرسنه‌ی دویدن و گم شدن. و گاه و هنوز شدید تنها و گیج و دست‌پاچه و شرم‌زده و هراس‌خورده‌ام. اصلن نه مثل یک آقای فرهیخته‌ی موقر، که بیشتر مثل یک حیوان خانگی. مثل همین گربه‌های خودم، که توی خانه راحتند و در پناه این سقف، از باد و باران و برف و تصادف و گرسنگی و تشنگی در امانند، با این ظرف غذای آماده، همیشه آماده، این غذای مکرر همیشه‌ی همیشه آماده، با رفت و برگشتی و گشتی در بالکن…
درست مثل همین گربه‌های خودم. خیابان را دوست دارم، آسمان را دوست دارم، بوی جفت ناپیدای غریبه را دوست دارم، گوشه‌های ندیده و تاریک روشن زیر بوته‌ها و لابه‌لای شاخه‌های درخت‌ها را دوست دارم. در پنجاه و چند سالگی شاید بیش‌تر، خیلی بیشتر، گرچه شاید تنبل‌تر، پذیراتر. مثل همین گربه‌های خودم. گاهی ناگهان روی مبلی که بر آن لمیده‌اند و چرت می‌زنند، نیم‌خیز می‌شوند، گوش‌شان تیز می‌شود، چشم‌شان برق‌ می‌زند، خیز برمی‌دارند طرف چیزی ناپیدا، مثلن زیر میز، می‌دوند و خودشان را می‌کوبند به کناره‌ی میز تحریر و دست می‌کنند زیر آن، جست می‌زنند و می‌غلتند و پا و سر و دم‌شان را بارها و باز به پایه‌ی میز و قالی و زمین و زمان می‌کوبند و بعد، دگمه‌ی کهنه‌‌ی خاک گرفته‌ای را از زیر میز بیرون می‌کشند، چند بار با دست به این طرف و آن طرف پرتش می‌کنند و رویش می‌جهند و با چنگ پیش می‌کشندش و با پا پس می‌رانندش و فخ فخ می‌کنند؛ دست آخر ناگهان سرد می‌شوند، لحظه‌ای بی‌تفاوت نگاهش می‌کنند، ولش می‌کنند، رو می‌گردانند و سلانه سلانه برمی‌گردند.
عجب صحنه‌ای! روی مبلی که بر آن لمیده‌ام و چرت می‌زنم، نیم‌خیز می‌شوم، گوش‌هایم تیز می‌شود، چشم‌هایم برق می‌زند، خیز برمی‌دارم طرف دوربین….

چرا نمی‌توانم مثل «خرس» بنویسم؟

خیلی وقت‌ها با خودم فکر کرده‌ام چرا من مثل «خرس» نمی‌نویسم،  یا مثل یکی دو وبلاگ‌نویس دیگر؟ دلم که می‌خواهد، و همان حرف‌ها، و اغلب همان دریافت‌ها و حس‌ها را هم که دارم.. و زبان هم حتا، با خودم که فکر می‌کنم و حرف می‌زنم، همان است؛ پس چرا در نوشتن نه؟ و در «حضور»م جز با خود و خلوت ژولیده‌‌ی خود؟ زمینه‌ و ریشه‌اش کجاست؟ تلاش برای توازن است یا تظاهر، برای آموختن یا کم‌دانشی؟ شرم یا دو رویی؟ سنگینی و ابهامش از دقت می‌آید یا ترس و تردید؟ و این همه  ناشنیده ماندن و دوچهره دیده‌شدن و از دست دادن و تنها شدن، به کدامش ارزیده؟

توی دل و ذات و عادتت که نباشد یا نمانده باشد، فیس‌بوک بدترین جا برای واگویه‌ی «حضور» بی‌بزک و صاف و ساده‌ی درونی- و حتا بیرونی-  است. جایی‌ست که هر کار کنی، پشت ویترینی و پشت ویترین، نمی‌شود دستی به سر و گوش خودت نکشیده باشی. مخصوصن که دیگر هم از بی‌پروایی جوانی و جوا‌‌‌‌ن‌ترها کم‌بهره باشی و هم از اعتماد نگاه‌هاشان، که دیگر همنفس و هم‌خون نمی‌بینندت.  جایش از ابتدا همان «وبلاگ» بود همان هم باید بماند. تفاوت نوشتن و حضور در وبلاگ و فیس بوک، مثل تفاوت فیلم‌های هنری اروپا با هالیوود است. در هالیوود هم گاهی فیلم‌های خوب ساخته می‌شود، ولی در هر حال هم ذات و هم مخاطبش از بیخ و بن فرق می‌کند. فیلم‌های خوب اروپا هم گاه بازار بزرگ‌تری پیدا می‌کند یا به مراسمی با ماهیت اسکار هم ارائه می‌شود یا راه می‌یابد. اما ذات و مخاطب‌ ذاتی‌شان همان که بوده می‌ماند. پس برای چی در وب‌لاگ زنده‌گی نمی‌کنم/ نمی‌نویسم؟
پنجاه ساله‌گی میان‌سالی نیست؛ همه که هشتاد و صد سال شیرین عمر نمی‌کنیم تا نصفه نیمه‌هاش بشود میان‌سالی. اواخر آن است. و درگیر شدن با چنین پرسش و دغدغه‌ای در چنان «اواخر»ی اگر چندان ترحم‌ برانگیز و خنده‌دار هم نباشد، باید خیلی خوش‌بین باشی تا امیدواری‌ات بر تاسف بچربد. ولی این دغدغه‌ی نو رسیده را دوست دارم. مثل زخمی که نیش زدن و خاریدن و خواراندنش را.

نوشته‌های «خرس» را خیلی دوست دارم. صاحب وب‌لاگ را نمی‌شناسم، هیچ چیزی از زنده‌گی و کار و شخصیتش نمی‌دانم و نمی‌دانم «راوی»ای که در وب‌لاگش حرف می‌زند، خودش است یا کاراکتری خیالی یا ترکیبی از هر دو. نمی‌دانم. برایم هم مهم نیست. مهم همین است که شاید تنها راوی‌ای‌ست که فقط روایت می‌کند. خودش را. و همه را. «خود» روایتش را نه جار می‌زند، نه بزک می‌کند، نه پنهان. و باورش می‌کنی. بی هیچ ترفند و تلاش و تکنیک اجق وجق و رنگ و صورتکی. وقتی می‌خوانی، فکر نمی‌کنی  با لبخندی فاتحانه – نگران پشت حرف‌هاش ایستاده «لایک»ها را می‌شمارد و «کامنت‌ها» را می‌پاید. زیر لب گفته و نگفته و رفته. اصلی‌ترین و اصیل‌ترین بهره‌بری و بهره‌رسانی از «وب‌لاگ». نوشته‌هاش، بی آن‌که ادعا یا کوششی مکانیکی برای «داستان‌نویسی» داشته باشد، داستان است (گاه تنها با یک جمله و به‌خاطر وجود یک جمله؛ مثل آخرین جمله‌ی متنی با عنوان «من یک ایستگاه قطار سیاه و سفیدم/ ۱۸ مارس / که جهان متن را بدون هیچ ربط دیگری به پلات و موقعیت و کنش داستانی، ناگهان چندین برابر می‌گسترد و تبدیلش می‌کند به «داستان). و بی آن‌که وب‌لاگ‌اش را رسانه و خودش را سردبیری صاحب رسالت و تعهد رسانه‌ای/ نویسنده‌گی فرض کند یا توجهی گرسنه  به مخاطب و خواننده‌های احتمالی نوشته‌هاش نشان دهد، می‌داند که وجود دارد، و وجود دارند. و هیچ‌ یک از این‌ها در روند نوشتنش، عوضش نکرده. همان است که هست. وبلاگ‌نویسی که می‌داند چی می‌نویسد و برای چی می‌نویسد. اگر «راوی»اش شخصیتی پرداخته شده و تخیلی باشد، نویسنده‌ای ریزبین و متبحر است. اگر نه، آن راوی تنها انسان بی‌صورتکی‌ست که به عمرم شناخته‌ام. گفتم «تنها»، ولی چندان بی‌شباهت به «راوی» نقش‌هایی که توکا نیستانی می‌کشد نیست.

خیلی وقت‌ها با خودم فکر کرده‌ام چرا من مثل «خرس» نمی‌نویسم، یا نمی‌توانم بنویسم.. با خودم فکر کرده‌ام شاید مشکل سر سن است، یا جوری که این «زبان» از همان بچه‌گی و نوجوانی توی کله‌‌ام رفته. زبان فرسوده‌ی آن همه مقاله و بیانیه و تحلیل و ترجمه در ترجمه‌های مهجور روسی و فرانسوی و آلمانی و … ها؟ بعید نیست. اما یعنی قضیه می‌تواند فقط به زبان محدود شود؟ نه. شک دارم. جوری که زبان را – هم به عنوان ابزاری برای روشن‌تر کردن ارتباطت با جهان و خود، هم برای مخدوش‌تر کردنش، هم به مثابه پل، و هم راه فرار- می‌آموزی و تمرین و عادت می‌کنی، مهم است، ولی تنها عامل نیست. سن هم تنها یا مهم‌ترین عامل نیست. فکر کرده‌ام نسل و تجربه‌ (یا خسته‌گی‌ها و محافظه‌کاری‌هایی که اسمش را تجربه می‌گذاریم) و زاویه‌ی نگاه از منظر ترس‌خورده‌ی آن به خود، به جامعه، به رابطه‌ها، آرزوها، فرصت‌ها، بلاهایی که به سرت آمده یا آورده‌ای و راه‌های گریزی که پیدا و بعد تنبلانه به آن‌ها عادت کرده‌ای، می‌تواند مهم‌تر یا موثرتر باشد. هست. و اصلن این‌ها همه به هم مربوطند؛ زبان و سن و نسل و عادت و ترس و تردید و نگاه، نه فقط نگاه به درون و پیرامون، که نگاه به ماهیت خود «زبان» و دست‌یابی/ دست‌آویزی به آن، نه فقط برای تقسیم دریافت‌ها؛ که برای بودن، وجود داشتن. برای بیان. برای بیان خودت، برای چهره پوشیدن از خودت. همه به هم مربوطند. و به اینجا که برسد، زبان دیگر تنها یک ابزار و وسیله و پل نیست؛ بخشی از وجود و ماهیت، بخشی از «خود» است. و برای کسی که بیشتر نه با دست و پا و ابزار که با «زبان» موجودیت می‌یابد و دیده می‌شود، بخش بزرگی از «خود». و آن‌وقت از همه‌شان- همراه با خودم- بدم آمده. با خودم فکر کرده‌ام من که خودم را جور دیگری، چیز دیگری می‌شناسم. خیال می‌کنم جور دیگری هستم. آدم دیگری. پس چیست که نمی‌گذارد همان که خیال می‌کنم هستم، باشم، و همان را هم بیان کنم، با زبان خودش؟ با زبانی که طلب می‌کند؟ فکر می‌کنم نتوانسته‌ام مثل «خرس» بنویسم؛ نه برای آن که دنیا را مثل او نمی‌بینم، برای آن‌که اجازه داده‌ام از آن آدمی و از سر جایی که دوست دارم باشم، برداشته و نشانده شوم یک جای دیگر. نه برای آن‌که نمی‌فهمم یا بلد نیستم مثل «خرس» بنویسم، برای آن که جراتش را ندارم. برای آن‌که ترسیده‌ام فهمیده نشوم.

همیشه فکر کرده‌ام و قبول داشته‌ام که تردید از یقین برتر است و سالم‌تر؛ اما همین، همین تردید، یکی از چیزهایی‌ست که زبان را، هم می‌سازد و هم متفاوت می‌کند. همین «و»ها و پرانتزها، همین جمله‌های بلند تو در تو، همین تکرار مردّدانه‌ی واژه‌ها، همین پرگویی، همین تلاش، نه، جان کندن مسخره برای واضح‌تر و متوازن‌تر بودن و گفتن، همین نگرانی دلقک‌وار از درست فهمیده نشدن، همین توجه مزورانه به مخاطب و نیاز گدامنشانه به فهمیده شدن و پذیرفتنی بودن، زبان را تاریک‌تر می‌کند و کهنه‌تر. پیرتر. مبهم‌تر. حتا بی‌جان‌تر. بی‌خاصیت‌تر. بی‌تاثیرتر، دورتر. تنهاتر. گم و گورتر. از خانه و پیاده‌رو برت می‌دارد و می‌برد می‌گذاردت پشت شیشه‌ی خاک گرفته‌ی ویترین. پر نورترین نورافکن‌ها و قوی‌ترین بلندگوها را هم که به «زبان»ت بیاویزی، باز پشت ویترین می‌مانی، و ره‌گذرها در گذر. ماندن در «میان» و نگران بر زبان و بیان، در زبان و بیان نمی‌ماند. لابد برای همین است که آن‌هایی که آٰزو داشته‌آم باورم کنند نکرده‌اند و آن‌هایی که باور کرده‌اند، معلوم نیست چی را، و باورشان هیچ جای خالی‌ای را پر نکرده‌است.

«میان‌مایه‌گی»، همین «میان‌مایه‌گی» که راوی «خرس» می‌گوید و با زبان و خودیّت بی‌بازی و بی‌نگرانی‌اش راحت می‌ریزد توی دامن و چشم و دل آدم، همیشه از بزرگترین وحشت‌هایم بوده. از آن اولی که یادم می‌آید، از بچه‌گی. از خانه و خانواده و آرزو و امید و هوس و عاشق شدن‌‌ها و فارغ شدن‌ها و چسبیدن و بریدن‌ها و افتادن و برخاستن‌ها، از همان اولین شهر و کشور و …، از همیشه. خیلی پیش‌تر از خودآگاهی و عادت «میان‌سالی» امروز. و می‌بینم که به سرم آمده. آمده بوده. و همین وحشت، همراه با آن، هزار بلای دیگر هم به سرم آورده. هزار چیز هم البته لابد یادم داده. ولی آموخته‌ها مثل بلاها و یادها در آدم و در چهره‌ی معمول و مانوسش حل می‌شوند؛ ترس‌ها اما در خون می‌مانند و نیش می‌زنند و می‌شوند مشخص‌ترین نمود و نمای وجودت. چه در گذر و گم، چه پشت ویترین و نورافکن و بلندگو.

«میان‌مایه»ها کم نیستند. همه کمابیش هستیم. در حلقه‌‌های مکرر همیشه.  و «خرس» یکی از بهترین نمونه‌های بیان و تصویر کردن «میان‌مایگی» است. همیشه یاد گرفته‌ایم (و حتا «خرس» هم همین را بازگو می‌کند) که بی‌تفاوتی و بی‌تعهدی مستقیم‌ترین مسیر به جانب میان‌مایه شدن و ماندن است. اما برعکس است. حالا فکر می‌کنم «تلاش برای تعهد»، با تمام رنگ و جلای جدی و آرمانی و شرافت‌مندانه و نیک‌خواهانه‌اش، یک عامل اصلی در میان‌مایه‌گی هم اگر نباشد، دست‌کم گذرگاهی به‌شدت لغزنده و خطرناک است. تعهد، چه جمعی و چه فردی، فقط در دیدگاه و کنش اجتماعی یا در رابطه و عاطفه و سکس نیست؛ در هزار چیز کوچک و بزرگ دیگر هم هست. در این که بر فرض هی «بخواهی» مراقب باشی، کاری باشی، محافظ باشی، سالم بمانی، مقتصد باشی، عاقل باشی، بابای خوب و مامان خوب و بچه‌ی خوب و دوست خوب و همراه خوب باشی، موفق باشی، خواستنی باشی، پذیرفتنی باشی، مودب، محترم، مسئول، پذیرا، معقول، منصف، …، یا هی بخواهی در تمام یا یکی از این‌ها تشخص پیدا کنی. یعنی آن‌قدر هی دست و دلت بلرزد و هی چشم‌هایت را بدرانی و حواست را مثل گرگ جمع کنی و آسته بروی و آسته بیایی که به تریج قبای هیچ اصل مسلم «انسانی» و «فرهیخته‌گی» بر نخورد. تا بشوی یک میان‌مایه‌ی فرد اعلا. میان‌مایه‌ای متشخص. قابل اتکا، دوست‌داشتنی. پذیرفتنی. و «خرس»، با همین «تلاش نکردن»اش برای فهمیده و پذیرفته شدن، با همین صراحت سرراست بی‌دروغش، با همین نپاییدن مخاطب و بزک نکردن خود و زبانش، بهترین نمونه‌ی فرا رفتن از «میان‌مایه‌گی» است. نگاه که می‌کنم، می‌بینم من هم ظاهرن در زندگی‌ام هیچ‌وقت تلاش مهمی برای «متعهد» بودن و ماندن نکرده‌‌ام؛ چه در زندگی اجتماعی و فرهنگی چه در زنده‌گی فردی و خصوصی‌ام. «تعهد» یا هست، یا نیست. نمی‌شود آدم تصمیم بگیرد که متعهد باشد. نمی‌شود خودت، یا کسی را مجبور به تعهد کنی. وگرنه هیچ دروغ و صورتکی از آن مسخره‌تر نیست و هیچ سقوطی هم از سقوط آن مهیب‌تر. ولی در زبان، در بیان، بی‌ آن‌که «تعهد»ی خودآگاه خودش را به رخ بکشد، چیزی دست و پایم را به هم گره می‌زند و الکنم می‌کند. چیزی که نمی‌دانم عادت است یا ترس، مته به خشخاش گذاشتن است یا خودشیرینی، شرم است یا تظاهر، دقت است یا گریز. راحت که بخواهی از کنارش بگذری، می‌گویی «سبک» است و روال. ولی دروغ است. روال شاید، اما «سبک نوشتاری» نیست. بخشی از وجود آدم است. و از همین است که می‌ترسم.

خیلی وقت‌ها با خودم فکر کرده‌ام چرا من مثل «خرس» نمی‌نویسم، یا نمی‌توانم بنویسم، یا یکی دو وبلاگ‌نویس/ نویسنده‌ی دیگر با شباهت‌هایی به او؟ ناتوانی در نوشتن مثل بعضی‌ها (بر فرض نوشته‌های وب‌لاگ آیدا احدیانی یا برخی از گاه‌نوشته‌های دوستانی در فیس‌بوک – مثلن دلشاد امامی یا آناهیتا زنگنه) برایم طبیعی بوده است. تفاوت در جنسیت و سن، هم تجربه‌ها را متفاوت می‌کند، هم نحوه‌ی بیان تجربه‌ها را، هم دلیل بیان کردن یا نکردن‌شان را. ولی «خرس» چی؟‌ البته خرس هم (یا «شخصیت»ی که نویسنده‌ی آن وبلاگ برای روایتش آفریده) دستکم هفده هژده سال باید از من جوان‌تر باشد، و در موقعیت اجتماعی‌ای متفاوت و ساکن ایران. ولی مرد است و بسیاری از حس‌هایی که بیان می‌کند، مخصوصن در پیوند با رابطه‌های عاطفی و ارتباط‌های روزمره، برایم ملموس است. حتا راستش حالا در مواردی بیشتر از دوران سی و چند ساله‌گی. هم درک‌شان می‌کنم، هم حس، هم هنوز گاه تجربه‌، و هم خوب و روشن در آدم‌ها و روابط پیرامونم می‌بینم. حتا در جوان‌ترها و غیر هم‌جنس‌ها. پس چرا نمی‌توانم بنویسم‌شان و همان جور که هست، بیان کنم؟ پس چرا زبان، نه فقط در مقاله و بحث و کارگاه و نظر، ناگهان ردای دیگری به دوشش می‌اندازد و صورتک دیگری بر چهره‌اش می‌نشاند؟ مثل همین حالا.. ها؟
«داستان» نوشتن ماجرای دیگری دارد و مشکلی با آن ندارم؛ اگر چه، در سال‌های اخیر نویسنده‌ها و خواننده‌های نوشته‌های «وب‌لاگی» (و برخی از «نُت»ها و «استاتوس»های فیس‌بوکی) مرز نگاه و دریافت خود را از چنان متن‌هایی (که گاه به آن‌ها«دل‌نوشته» هم گفته می‌شود) با «داستان» بسیار باریک کرده‌اند. بخشی از تفاوت البته روشن است. در نوشته‌های وبلاگی، حس‌ها، مخاطره‌های ذهنی، مشغولیت‌های ذهنی و غیرذهنی، سرگیجه‌ها و تناقض‌ها، لذت‌ها و اندوه‌ها و … مقطعی‌تر، لحظه‌ای‌تر، پرشتاب‌تر و صریح‌ترند. و نه فقط حس و نگاه، که زبان و بیان هم بریده بریده‌تر و مقطعی‌تر است. شاید مثل تفاوت عکس با فیلم. یا عکس‌های پراکنده با یک مجموعه عکس مرتبط با هم که «روند»ی را نشان می‌دهد. این زبان و بیان می‌تواند در داستان هم – به اقتضای موقعیت و فرم و سبک و ژانر آن – بنشیند و به کار رود. اما آن «نگاه» لحظه‌ای- مقطعی و پرشتاب و گذرا به جهان و خود و پیرامون، نمی‌تواند با «داستان» و «داستان‌نویسی» همراه شود. در آن صورت، دیگر نه «داستان»، که همان متن‌های (گاه بسیار خوب و جذاب و باارزش) «وبلاگی» خواهد ماند. خب، مشکلی در فهم این دو و تفاوت‌شان ندارم. و با زبان و بیان در آن نوشته‌ها و داستان هم مشکلی ندارم. مشکل، ناتوانی‌ام در جدا کردن این دو است، وقتی که آنچه می‌نویسم و می‌گویم داستان یا مقاله نیست، حرف است و حس و خود و جدلی با خود یا دیگری، و آن ردای بلند سنگین باز هم از تن واژه‌ها بیرون نمی‌رود. این به درک اسفل، مشکل اصلی شاید این باشد که این ردا و صورتک، فقط در «زبان» نمی‌ماند. نه؟ نه. در زبان نمی‌ماند.
و همین می‌ترساندم. در پنجاه و سه ساله‌گی، بسیار بیشتر از سی و چند ساله‌گی‌ام می‌ترسم.

کافی‌ست ازم دلگیر باشی تا با اتومبیل پر سرعتم به مقصد نپال فرار کنم

پنج خاطره از یک عینک آفتابی

ذهنم خالی از عنوان است ولی خب لابد می‌دانی راجع به چیست

من و ماشینم از نفس افتاده‌ایم کنار اتوبان خاموش می‌شویم و ادامه نمی‌دهیم 

کامران و هما

زنده‌گی مثل یه سفره ولی تو مسافر خوبی نیستی

دست از سر «شرف» ریحانه برداریم..

مثل موج‌های مشابه دیگری که هر به چند هفته از سر «فیس‌بوک» و «استاتوس»های ردیفی می‌گذرد، مدتی‌ست که در کنار دو سه مورد هیجان‌انگیز دیگر (مثلن آزادشدن سربازان مرزبان و «چرا رفتی» باران کوثری و …) مخالفت با حکم اعدام ریحانه جباری نیز مدام پیش چشم قرار می‌گیرد؛ صد البته با حسن نیت کامل و به‌جا. مخالفت با اعدام و احکام قرون وسطایی در نظام حاکم بر ایران و یادآوری حقوق زیرپاگذاشته شده‌ی زنی جوان، خواسته و اقدامی‌ست بسیار انسانی و به‌جا، اما این نمایش، پرده‌ی دیگر یا پشت پرده‌ای هم دارد که در جملاتی نظیر «فقط به جرم حفظ شرافت»، «برای دفاع از شرف»، «اگر دفاع از شرافت و ناموس جرم است مرا هم اعدام کنید»، «اتهام: حفظ شرف و ناموس…» و امثال آن نمود می‌یابد.

ریحانه جباری (که نه اولین است، نه آخری) اسیر موقعیتی‌ست که در هر جامعه‌ای-کمابیش-  ممکن است رخ دهد (درگیری در جریان دفاع از خود و رویارویی با اتهام قتل)، و گره آن در هر جامعه‌ی متمدن امروزی و -کمابیش- منسجمی، می‌تواند و می‌باید که بر پایه‌ی ارزیابی همه‌جانبه‌ی مستندات و شواهد در دادگاهی مستقل با قضاوتی منصفانه گشوده شود. البته قابل درک است که در موقعیت کنونی، مخالفت صریح و ساده با حکم اعدام ریحانه ضرورتی عاجل است و مطرح کردن چنان «آرزو»هایی به جای آن، می‌تواند به بحث‌های فرسایشی بدل شود و تلاش برای نجات جان او را به تعویق بیندازد. اما آن‌چه اغلب در پس این پرده‌ی هیاهوها و ابراز وجودها و مخالفت/حمایت‌های لحظه‌ای و موجی‌مان پنهان می‌ماند، نادیده گرفتن «فرد» است و از یاد بردن «حق فرد بر بدن و حس و موقعیت‌اش» و تن دادن به تداوم و ترویج معیارهای اخلاقی‌ «عرف و شرع»ی ناروا. «شرف و شرافت و ناموس» او (و لابد شرافت و ناموس پدر و برادر و خانواده و مردم و جامعه)، با همان فرهنگ و زبان شرع و عرف حاکم و موجود، در صدر قرار می‌گیرد تا باز هم، ریحانه، فردیت و شخصیت ریحانه و چون او بسیاران، همچنان فراموش بماند.  این‌ها به کنار، آن «اگر»ها از همه جالب‌تر است. «اگر دفاع از شرافت جرم است، مرا هم اعدام کنید!» بله، دفاع از «شرافت» (و اصولن «دفاع») جرم نیست و نباید باشد، اما «شرافت» چیست؟ شرافت ریحانه، کجای زندگی‌اش قرار داشته و دارد؟ یعنی اگر آن حادثه به علت دیگری (بر فرض در جریان دفاع از خود در مقابله با یک دیوانه‌ی مسلح) رخ داده بود، اگر مقتول مرد نبود، اگر دزد خانه یا جان و مال بود، نه «دزد ناموس»، «شرافت» ریحانه به خطر نیفتاده بود و «دفاع»اش ارزشی نداشت؟ یا «اگر» ریحانه تمایل داشت با آن فرد یا هر کس دیگری در آن موقعیت  یا در هر موقعیت دیگری رابطه‌ای خارج از «عرف» (و نه فقط «شرع» حاکم) برقرار کند، «شرف» نداشت یا «شرافت و ناموس»اش را نامحترم و بی‌دفاع رها کرده بود؟ یا اگر نتوانسته بود از قفس آن زور و اجبار خودش را برهاند، «بی‌ناموس و بی‌شرف» شده بود؟ اگر ریحانه پسری یا مردی بود که در برابر خواسته‌ی جابرانه‌ی زنی به ایجاد رابطه‌ای نابرابر تن نداده بود، «عقل»اش به خطر افتاده بود یا «ناموس» و «شرافت»اش؟ چشم و نگاه «مردانه»ی ما، چنان مرد و پسری را «با شرف» ارزیابی می‌کرد یا «ابله»؟ این همه «استاتوس» و نظر و پوستر در دفاع از او هم نشر و بازنشر می‌کردیم، یا در پانصد هزار «کامنت» ردیفی می‌گفتیم: «به درک حقشه بی‌شعور بی‌دست و پا، آبروی هر چی مرد رو برد! خب ابله، ناموس ننه‌ات که به خطر نیفتاده بود، دو دقه می‌خوابیدی با زنک و حالشو می‌بردی و به هر چی می‌خواستی می‌رسیدی و دو دره‌اش می‌کردی، دیگه این قمیش‌هات واسه چی بود؟»  و یعنی – در همین نظام و با همین دستگاه قضایی‌ و همین دیدگاه نسبت به رابطه‌ی جنسی دو فرد- «اگر» زور و اکراهی در کار نبود، زن جوانی چون ریحانه که «از شرافت‌اش دفاع» نکرده بود یا آن را «باخته» بود، می‌توانست اعدام شود؟ یا تمام آن دیگرانی که به هر دلیلی- از فقر و بی‌پناهی و اجبار گرفته تا کنجکاوی و هوس و خشم و اتفاق و … تا هر چه- با اختیار یا بی‌اختیار، گوشه‌ای از جسم یا عاطفه‌ی خود را بیرون از دایره‌ی محدود اخلاقیات نظام و جامعه می‌بخشند یا از دست می‌دهند، می‌فروشند یا کرایه می‌دهند یا در اختیار دیگری می‌گذارند یا شریک می‌شوند، «بی‌شرف» و «بی‌ناموس» و مستحق محبوس و معدوم و مطرود شدن‌اند؟ چه اعدام جسمی به دست نظام، چه طرد و اعدام صوری در ذهن و باور جمع و جامعه؟ تجاوز به جان، به آرزو، به جوانی، به آزادی، به عاطفه، به هر حق انسانی، با تجاوز جنسی چقدر تفاوت دارد؟ تکلیف «شرافت» و «ناموس» زنانی که زیر سقف خود در معرض تجاوز و تعرض به جسم و جان‌شان قرار می‌گیرند، چیست؟

پیش‌تر، در مواردی چون مخالفت با حکم سنگسار و اعدام برای متهمان به «زنا» گوشه‌هایی از ترک برداشتن باور به این گونه مفاهیم «شرعی» و «عرفی» را نشان داده‌ایم. با این همه، دشنام‌هایی چون «زنازاده و حرام‌زاده» و «بی‌ناموس» هنوز ورد زبان‌مان است و هنوز، وقتی می‌خواهیم بی‌گناهی ریحانه یا حق دفاع او از «خود» را یادآوری کنیم، «شرف» و «ناموس» اوست که به رخ کشیده می‌شود تا بلکه «نظام قضایی» شرم کند و بلکه توجه «مردم» به حق انسانی او جلب شود. شاید تاکتیک بدی نباشد، یا حتا در این مقطع و برای این جامعه لازم باشد؛ اما آیا برای خودمان هم «فقط» تاکتیک است؟

کاش در کنار موج‌های بلند و کوتاه حمایت/مخالفت و بگیر و ببندها و یقه‌درانی‌ها، اندکی هم به خط‌ فاصل‌ها و مرزهای «ما» با دیدگاه‌های حاکم بر حکومت ولایت فقیه و جامعه‌‌ای که در جهات متعددی با آن همراه است و در جهات متعدد دیگری مجبور به همراهی و جهات دیگری را نیز به حکم «بقا» نادیده می‌گیرد، نگاه می‌کردیم. کاش در کنار تمام جملات قصار سارتر و انیشتین و هدایت و کامو و تصویرها و احساسات شاعرانه‌ی لطیف، این مرزها هم اندکی روشن می‌شد.

گذشته از آن‌که حق انسان بر بدن‌ و نیازها و احساساتش (با تاکید بر حق زنان و دگرباشان جنسیتی بر بدن‌ و نیازها و احساسات خود در چنین جوامعی) از بدیهی‌ترین خواسته‌های این دوران است، مفاهیم انتزاعی اخلاقی‌ای در عرف و فرهنگ ما چون «شرف» (که تیغ تیز آن به‌طرز هولناکی زن را- و سپس در پیوند با او، مرد را، و در پس پرده‌ای از اخلاقیات پوسیده‌ی ناانسانی، هر انسانی را با هر هویت جنسیتی و هر گرایش جنسی و عاطفی-) نشانه گرفته است، ربطی به این حق مسلم ندارد. «ناموس» یکی از ابلهانه‌ترین واژه‌ها و پوسیده‌ترین، و در عین حال، از کورترین و خونبارترین‌ مفاهیم فرهنگی است که جان‌سختانه همچنان و هر روز قربانی می‌گیرد. حبس طولانی و حکم اعدام ریحانه جباری توسط نظام و شرع و دستگاه قضایی‌ قرون وسطایی آن، آخرین بند از بی‌عدالتی در جامعه‌ای محدود و فرهنگی بی‌رحم و بی‌باور به انسان و حقوق انسانی آن است. بند اول آن، تداوم اتکا به همین مفاهیم پوسیده است و نگاه کردن به «عدالت» از دریچه‌ی تاریک همین ترازوی شکسته‌ی نامیزان؛ همین «شرف و ناموس و غیرت و اخلاق و …» کور و نامربوط و بی‌معنا.

دست از سر «شرف» ریحانه برداریم. جان‌ و حقوق انسانی‌اش در خطر است، نه «شرافت»اش.

زود باش!موضعت را مشخص کن!

آدم سکوت که می‌کند، دو اتفاق می‌افتد. اول، پر حرف‌ها دور بر می‌دارند، و تو گم و فراموش می‌شوی. کاش فقط همین بود. اگر بر حسب تصادف ارتباط‌هایی هم داشته باشی و در کنار چهره‌ی محو یا روشن شخصی و جمع کوچک خودت، چهره و نامی هم در گوشه و کناری داشته باشی، حکایت سکوتت هم چهره عوض می‌کند. شاخک‌ها تکان می‌خورند و چشم‌ها گشوده  و گوش‌ها تیز و پرونده‌ها باز.  سکوت که هیچ، کی به تو حق مردن و لال شدن داده؟  بیخود.  برو با همان نام و چهره‌ی شخصی‌ و خصوصی حقیرت بمیر! بقیه‌اش مال تو نیست! هیچ وقت نبوده. حالا که حرفی از آن دهان «همگانی»ات در همراهی با «ما»یی (که «همگان»یم) به گوش و چشم نمی‌رسد، پس «هیچ»ی. نیستی…  و کاش همین بود. نه! هستی، باید باشی، اما، «از ما» بریده‌ای و، پس،  بی‌شعوری. ابلهی. کر و کور هم هستی. .. و کاش فقط همین بود. بی‌شرم و بی‌شرف و خائنی. به چه حقی از «بازی» پایت را بیرون کشیده‌ای؟ هم‌زبان و هم‌بازی اگر نیستی، خودبین و پست و آب زیر کاه و  خائنی. مدام اگر از خود و از دیگران نمی‌گویی،  یا بی‌رگ و لش و بریده‌ای، یا  به خوشیفتگی پنهان دچاری و این، کم گناهی نیست!‌ دست از سر چنین ابله کور و کر و لال و خودبین و بی‌رگ و بریده‌ا‌ی به این سادگی‌ها نمی‌شود برداشت. با سکوت و دریغت از «هم‌ سخنی»، حق‌ خیلی‌‌ها را خورده‌ای.  خورده‌ای! زود باش! انگشت بزن و موضعت را مشخص کن! اصلن از کجا که همه‌ی گناه‌ها و خطاها به گردن تو نباشد که «کنار» نشسته‌ای و سکوت هم کرده‌ای؟ چه بسا اگر تو، همین تو، فقط تو بی‌شعور کر و کور ابله بی‌ارزش بی دست و پای وامانده  سکوت نمی‌کردی، نه ماندلا می‌مرد (یا می‌ماند) نه کسی درمی‌ماند که مردم مصر چه خاکی باید بر سرشان بریزند، نه موسوی و کروبی در حصر می‌ماندند، نه سوریه شیمیایی می‌شد، نه روحانی جرات می‌کرد زندانیان  سیاسی را فراموش کند، نه گشت ارشاد به ساپورت زنان گیر می‌داد، نه  کسی عکس بچه‌های گرسنه را از یاد می‌برد، نه این سیل جملات قصار بی‌صاحب می‌ماند، نه این سونامی نیچه و فوکو و الیوت و همینگوی و برتولچی و حلاج و سهراب و فروغ و حافظ و هدایت و نوابغ ریز و درشت دیگر امروزی‌مان ناشناخته می‌ماندند…  بدون این سکوت و کم‌توجهی و خیانت آشکار، همه چیز درست می‌شد. وظیفه! تعهد! وظیفه‌ات معین و روشن است و تعهدت چسبیده به تخت سینه، آخورت به گردن آویزان، و حکم هم صادر. پس زود باش! موضعت را مشخص کن!

فیس‌بوک علیه‌الرحمه را که خدا بیخود نیافریده! سی و پنج سال پس از  آن روزهای «یاالله موضعت را مشخص کن!»،‌ مومنان به صف، مدام داریم موضع مشخص می‌کنیم و چوب تکفیرمان هم بالای «وال» الباقی.. «سکوت» جایز نیست. همه حساس و  شوریده و احساساتی و تیزبین و زودبین و زودرنج و…. و اگر نه «سیاسی»، حتمن «هنری» و اگر نه ادیب، حتمن عارف و شیدا و …  و صد البته، صاحب‌نظر و پر گو و بلافاصله گو.. هر لحظه به کشف و شهود و درک و تحلیلی بدیع نائل می‌شویم که بلافاصله باید به فریاد بلند اعلام شود تا مبادا کسی بی‌نصیب بماند، و به محض اعلام، خاصه که نوستالژیک هم جلوه کند،  علی‌الخصوص که رنگ و بوی «سیاسی / اجتماعی» هم به خود گرفته باشد، (یا دستکم  فرهنگی و هنری و…، و اگر هم در مقوله‌ی خاصی نگنجید، سگ خور، دستکم انسانی!») الباقی هم باید بلافاصله «بودن»مان را اعلام کنیم، و این «بودن» را، در بی‌جربزه‌ترین شکل، دستکم با «لایک»  باید ابراز کرد و از قافله عقب نماند. درست مانند سر چهارراه‌های ۵۷ و ۵۸. همه باید مدام حواس‌مان باشد که کدام «دوست» عزیز به کدام کشف و شهود ناگهانی نایل آمده یا کدام «خبر دست اول» را به چنگ آورده،  این‌ها هیچ، کدام لحظه‌ یا مزه یا حس یا هر چه‌ی نامکرر غریب را به کلام یا تصویری (صد البته در نهایت فروتنی) کشف و ثبت کرده، تا ور بجهیم و از اظهار وجود وانمانیم؛ از اظهار آه و آخ و آوخ و اوف و ایش و … و رنج و خشم و انزجارهای توفانی، یا وای و های و هوی و آفرین و آورین و جان و جانمی و جونم و عمرم و عقشم  … و شادی و همراهی و تبریک …،  به فریاد بلند اعلام کنیم که هستیم! بله، هستیم، می‌بینیم و می‌شنویم و صد البته، همراه هستیم و هم‌حس و هم‌زبان! خبرها و «تحلیل»ها هم که صد البته جای معظمی دارد؛ ریز و درشت، از بستری شدن و احتمال مرگ ماندلا گرفته تا بمباران شیمیایی در سوریه، از صعود و سقوط ارزش ارز تا پوشش شرکت‌کنندگان مسابقه‌ی آواز آکادمی گوگوش… و صد البته همه متخصص و همه‌چیزدان.  این‌ها اما، با تمام عظمت و اهمیت‌شان، همه هیچ و کنار، اصل کار، همانا کشف و شهودهای عارفانه و صوفیانه و «پیامبرگونه»ای‌ست که مستقیمن از قعر غار حرا می‌خرامد و در «استاتوس»ها نزول اجلال می‌کند. خیانت اصلی‌، زمانی آشکار و مبرهن می‌شود که در مورد آن اظهار وجودها و کشف و شهودها و فضل و نظرها «ساکت» مانده باشی و زبانم لال، حتا از یک «لایک» ناقابل دریغ کرده باشی….

نه. سکوت جایر نیست. مهم نیست کی هستی و کار و حرفه‌‌ات چیست، یا حس و موقعیت‌ و اولویت‌هایت، و نگاه و  باور و نظری – اگر داری – چگونه و کجا می‌تواند، یا بهتر است، یا دلت می‌خواهد بروز کند و بیان شود. مهم نیست که هنرمندی، یا نویسنده‌ای، یا معلم، یا طراح، پژوهشگر، پزشک، روزنامه‌نگار، فروشنده، کارمند، محصل،  یا هر چه. هر چه.  مهم نیست که هر لحظه‌ای و هر اتفاقی و هر کنش و واکنشی، به عنوان یک آدم فقط، می‌تواند به جانت بنشیند یا ننشیند، در زندگی‌ات موثر شود یا نشود، و در زمانی و ، جایی، جایی که تو بتوانی یا بخواهی، بروز کند؛ شاید همین امروز و در ارتباطی، پیوندی، رفتاری، کنش و واکنشی روزمره، یا سال‌ها سال بعد در داستانی یا نمایشی، تابلویی، طرحی، سخنی، شعری یا پژوهشی، یا در برخورد یا تصمیم یا طرح‌ و قدمی، یا اصلن هیچ. یا هر چه. مهم نیست که در یک «جامعه»، آدم‌ها زندگی می‌کنند، و قرار است زندگی کنند، با کار و آفرینش و پیوندها و انتخاب‌ها، و کنش‌ها و واکنش‌هاشان، نه «حضور مدام در شبکه‌های ارتباط دیجیتال / ویرچوال اجتماعی» و اعلام «موضع»های مدام‌شان. و مهم نیست که «شبکه‌های ارتباط ویرچوال/دیجیتال اجتماعی» برای تکمیل «ارتباط» است، و آشنایی‌ها و احیانن همدلی‌ها و همراهی‌هایی، در کنار «زندگی».  و حتا اگر این‌ها، این «شبکه»‌ها، جای «بیان» و «نمایش» «خود» هم که باشد یا شده باشد،  مهم نیست که این «خود»، یعنی «خود»، و پیش و بیش از هر چه، به «خود» مربوط است، نه «همه». صحنه و دادگاه نیست. قرار نیست باشد. و «ما» قرار نیست هر لحظه همزمان متهم و دادستان و وکیل مدافع و قاضی «دیگری« باشیم. نه. مهم نیست. هیچ یک از این‌ها مهم نیست. مهم این است که روزگاری نامت را بر سر در این «صحنه» و «دادگاه» آویخته‌ای و پس، نه حق داری کر و کور و لال باشی، نه ناهمراه! زود باش! موضعت را مشخص کن!

شبح انقلاب و «جمع» و «موضع» همچنان بر فراز ذهن و زندگی‌مان دارد می‌گردد و به هر بیغوله‌ای هم که گریخته باشی، «خود»ت مهم نیستی. «موضع»ت مهم است. باید نظر بدهی. باید «موضع» خودت را مشخص کنی. و باید «سرراست» و «روشن» و «صریح» و «بی‌تردید» هم مشخص کنی. و وای به حالت، اگر در مخالفت…

«فیس بوک» می‌تواند کلوپ، خبرخوان، میدانچه، گذرگاه، بازارچه، یا کافه و  دیدارگاه ساده‌ی خوبی باشد. می‌توان گذری کرد و احوالپرسی‌ای و درود و بدرودی، می‌توان در آن از تنهایی‌ها و بی‌خبری‌ها اندکی دور شد، با دوستان تازه‌ای آشنا و همزبان و هم‌سخن شد، همدلان و همراهان تازه یافت، خبرهایی را شنید و گفت، بحث‌هایی را مطرح کرد، پرسش‌هایی را، یا حتا حس‌هایی و دریافت‌هایی و …، و، در کنار زندگی، زندگی را با آن رنگ و بویی داد. می‌توان به خبرهایی دست یافت یا خبررسانی کرد، با نظرهایی، اتفاق‌هایی، آموزه‌هایی آشنا شد، یا «کلوپ»هایی و گردهم‌آیی‌هایی و دیدارها و دید و بازدیدهایی در دل آن دید و پدید آورد، و …؛ در یک عبارت شاید، چنان که ذات و مبنای آن بوده است، «آشنا شد و بیشتر دانست و بیشتر مرتبط شد». و این «قرارگاه»، این «چهره‌خانه»، هر چه باشد، «حزب» و «منبر» اما نیست.

با «منبر» و «صحنه» البته آشنایی‌مان دیرینه است. در جامعه‌ی بسته و بی‌حزب و بی‌کلوپ و بی‌رسانه،  هر که صدا و سخنی دارد، یا خیال می‌کند دارد، خود را رهبر و مولا و مراد می‌یابد و همه چیزی و همه جایی را حزب و گروه و منبر خود، و هر گوش شنوا و زبان همراه را مرید و نوچه و پا منبری یا دستکم «رای دهنده»!، و … و کجا بهتر از فیس بوک؛ تا هم آینه‌ی بزرگ  خودبینی‌ها و خودشیفتگی‌ها باشد و منبر رهبری‌ها، هم بلندگوی مزه‌پرانی‌ها و بذله‌گویی‌ها، هم مرهم دلتنگی‌ها، و هم غار حرای کشف و شهودهامان؟ اما نه. این «چهره‌خانه»، «حزب» و «منبر» من نیست. حزب و منبر هر که هست، ارزانی خودش و پامنبری‌هاش. درودی، و بدرود…

خمینی می‌خواست اندیشه و روش‌اش را به تمام دنیا صادر کند؛ و از زاویه‌ای، موفق شد.  آنچه در پی استقرار حکومت جمهوری اسلامی به سراسر دنیا صادر شد، مجموعه‌ای از «ما» است؛ با دیدگاه‌ها، باورها، روش‌ها، آرزوها، آرمان‌ها، درماندگی‌ها، هراس‌ها،تلاش‌ها، امیدها، نارسایی‌ها، پستی‌ها، حقارت‌ها، شرافت‌ها و بی‌شرافتی‌ها و …، که انقلاب، و در پی آن، جمهوری اسلامی از دل آن برآمد، و با تکیه بر آن، همچنان ایستاده است.

زنی با سگ ملوسش

زنی با سگ ملوسش

ترجمه ، افزوده‌ها و بازنویسی برای اجرای فارسی‫:‬ ساسان قهرمان 

بر اساس داستان کوتاه «خانم و سگ ملوسش» (Lady with a LapDog) اثر آنتون چخوف (برگردان به فارسی: سیمین دانشور)
و
نمایشنامه‌ی «بازی یالتا» (The Yalta Game) اثر برایان فرایل

*

حقوق چاپ و اجرای نمایشی این ترجمه / بازنویسی برای مترجم محفوظ است. بازنشر، نقد و اشاره به این متن با ذکر ماخذ آزاد است.

*

زنی با سگ ملوسش

شخصیت‌ها‫:‬

دیمیتری دمیتریچ گوروف ‫(‬مردی با ظاهر آراسته، حدود چهل و پنج ساله‫)‬
آنا سرگی‌وانا ‫(‬ زنی جوان با ظاهر آراسته و ساده، حدود بیست و پنج ساله‫)‬

ترجمه و بازنویسی برای اجرای فارسی‫:‬ ساسان قهرمان‬‬‬‬‬‬

بر اساس نمایشنامه‌ی «بازی یالتا» اثر برایان فرایل
و
داستان کوتاه «خانم و سگ ملوسش» اثر آنتون چخوف (ترجمه‌ي سیمین دانشور)

محوطه‌ای در فضای باز، بیرون یک کافه در یک میدان‌چه‫.‬ چند میز گرد کوچک با صندلی‌هایی در اطراف هر یک و نیمکت و نرده و دو ستون یا تیر چراغ در پس آن‌ها‫.‬ صحنه تاریک است با نوری کم که از پشت، صحنه را اندکی روشن می‌کند. ‬‬‬‬
نور موضعی روی یکی از میزها.‬ دمیتری گوروف، مردی تقریبن چهل و چند ساله، با موهای جو گندمی و ظاهری آراسته، با کلاه لبه‌داری بر سر و چوبدستی‌ای در دست‫، نشسته است و از هوا و آفتاب «یالتا» لذت می‌برد‫.‬ یک گروه نظامی در دوردست مارش یا سرودی نظامی می‌نوازند و صدای موسیقی‌شان از دور به گوش می‌رسد‫، همراه با صداهای محو رفت وآمد و گفت‌وگوی مردم‫.‬ گوروف با ریتم موسیقی همراهی می‌کند و پایش را آرام به زمین می‌کوبد‫.‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ هی‌ها‫!‬ با حالن، نه؟ بر و بچه‌های گروهان هفتم هوسار، توی کمپ تابستونی‌شون همین بغل ‫(‬گارسونی خیالی را با اشاره‌ی دست صدا می‌زند‫)‬ یک فنجون اسپرسوی دیگه لطفن، اگه فرصت کردین‫!‬ ‫(‬باز به موسیقی گوش می‌دهد‫)‬ آدم را حسابی سر حال میاره‫!‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
‫(‬نوای موسیقی کم کم دور و محو می‌شود‫.)‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
گوروف ‫-‬ باور کنین، تابستون که می‌خواد به آخر برسه، هیچ گردش‌گاهی در سراسر کریمه جذاب‌تر و پر جنب وجوش‌تر از یالتا پیدا نمی‌شه‫.‬ با توریست‌های سرحال، میدون‌های شلوغ، رستوران‌های پر زرق و برق و کافه‌های دنج، ترکیب زبون‌های مختلف توی کوچه پس کوچه‌های سنگفرش، گنبد پروموناد، پارک جنگلی شیک و تر و تمیز، تور یک روزه‌ به آبشار نقره‌ای اوریندا، آیین شبانه‌ی قدم زدن تا اسکله و تماشای سرازیر شدن جماعت تازه‌واردهایی که با چشم‌های کنجکاو و لباس‌های رنگ و وارنگ از تئودوژا می‌زنن بیرون، تئودوژا، با اون پرچم‌ها و نورافکن‌های گردونش، و صد البته، خود دریا، دریای سیاه، این هیولای پراعجاب مهربون که تمام این‌ها را در آغوش می‌کشه و در خودش منعکس می‌کنه‫.‬ مخصوصن شب‌ها، وقتی که با نفس بی‌تاب موج‌هاش، نرم و گرم و پذیرا، مثل یک شقایق سیاه دل دل می‌زنه و پرتو نقره‌ای ماه رو لابه‌لای گلبرگ‌هاش می‌رقصونه‫..‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
‫(‬خطاب به گارسونی خیالی‫)‬ بینهایت ممنون‫!‬ و ‫..‬ شکر؟ عالی‫!‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
‫-‬ اما اصل ماجرا، میدون مرکزی یالتاست که قلب شهر اونجا می‌طپه‫.‬ اونجاست که توریست‌ها جمع می‌شن به گشت و گذار و از سر صبح تا دل شب قهوه می‌خورن و مِی می‌زنن و از پس شال و کلاه‌هاشون، یواشکی همدیگه رو دید می‌زنن‫.‬ این، بازی نهفته و ناگفتنی یالتاست‫، که توی یک جور عوالم رویایی، در عین حال، با شور و اشتیاق تمام اجرا می‌شه! ‬(همچنان که مردمی خیالی را می‌پاید) هاه! اون دوتا رو، برگشتن. دیروز پیداشون نبود. کجا می‌تونستن رفته باشن؟ زن و شوهر که نباید باشن. هستن؟ آخ نه حیفی به خدا خانوم خانوما! نوچ! بی برو برگرد زن و شوهر نیستن. همین جوری، صفا! خیلی هم عالی! بی‌دردسر! (جرعه‌ای از قهوه‌اش می‌نوشد)‬ اون پسر یونانیه هم باز پیداش شد. بازم که داره سرفه می‌کنه. رنگ به روش نمونده. چشماشو، چه دو دویی می‌زنه. هوم… اومده اینجا تا از چه گیر و گرفتاری‌ای خودشو خلاص کنه؟ یک شربت سینه‌ی اساسی لازم داری پسر جان، با یک عموی پولدار دم مرگ! ( به سوی دیگری دقیق می‌شود) خب… سر این زمستون که اون مردک مافنگی نفس آخرشو بکشه، که حتما هم می‌کشه، چی به سر سرکار خانم خواهد اومد؟ فکر اون روزهاشو کرده؟ صد البته! ببین چه جوری چشم دوخته به آسمون و توی افکار دور و درازش غوطه‌ور شده. از الآن داره حساب کتاب‌هاشو راست و ریس می‌کنه! (به گوشه‌ای دیگر) این یکی‌ها تازه‌واردن. فرانسوی باید باشن. نه؟ زنه گریه کرده؟ تمام بعد از ظهر یک کلمه هم با هم حرف نزدن. به مَرده میاد که یک مشنگ درست حسابی باشه. پاهاشو ببین. همین جور می‌کوبدش به پایه‌ی میز. تیک عصبی؟ آخ، خانم عزیز، اون جوری نگاهش نکن دیگه! آخه نباید بذاری بفهمه که چقدر بی‌تابانه دوستش داری.. ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
خب! سراسر روز به همین بازی می‌گذره! قهوه و آفتاب و نسیم و انگولک به پس ذهن و زندگی این و اون و پیوند زدن‌شون به زندگی‌های خیالی‌ای که می‌شه تصورش رو کرد. آزاری هم که به کسی نمی‌رسونه! نه؟ ‬
هی! سرکار خانم، مودب باشین! اینجا یک میدون عمومیه، خونه‌ی خاله که نیست!‬
اون‌وقت، وقتی که کم کمک می‌بینی چتر و سایبون‌ها قد برافراشت و نسیم دلنواز کوهپایه جای خودش را به بادهای سردی داد که توی کوچه پس کوچه‌ها می‌پیچه و وسط میدون گرد و خاک به پا می‌کنه و از مشتری‌های چای و قهوه‌ی خیره به زار و زندگی هم‌دیگه هم جز انگشت شماری باقی نمونده، می‌دونی که فصل گردش هم از نفس افتاده. و کم کم، شور و حال و زرق و برق محل فروکش می‌کنه و تبدیل‌ می‌شه به… هوم… هنوز نه کاملن عادی و بی‌رنگ و بو، اما تا حدی خسته و کم‌رمق.. و پی می‌بری که تو هم باید خودت را از لذت‌های رویایی این جهان‌های پر جذبه جدا کنی، به فکر برگشتن به شهر و زندگی‌ات بیفتی، تا برگردی و باز غرق بشی لای چرخ دنده‌های نظم بی‌روح و بی‌رحم هر روزه‌ی شهر، کار، بچه‌ها، همسر… خونه. هوم.. واقعیتی، که پذیرفتنش چندان هم آسون نیست. ‬
من هر سال تابستون یکی دو هفته‌ای به یالتا میام… میومدم.. اون بار هم، تقریبن دو هفته بود که اینجا بودم و، دو روز مونده به تموم شدن مرخصی‌ام، حدود سه بعد از ظهر، با ته مونده‌ی مثلن وفا و تعهد خونگی‌ام، نشسته بودم همین‌جا این گوشه‌ی میدون و جماعت را می‌پاییدم که ناگهان، اون طرف میدون در بزرگ هتل مارینو باز شد و زن جوانی ازش اومد بیرون. بلوز سفید، دامن خاکستری، کلاه ساده‌ی سیاه، و یک سگ کوچولوی بامزه قهوه‌ای هم ورجه وورجه می‌کرد و لای پاهاش می‌پیچید. سرش را انداخته بود پایین و با قدم‌های تند و کوتاهش عرض میدون را دور می‌زد و بی سر و صدا میومد این طرف، انگار بخواد تا حد ممکن توجه کسی را به خودش جلب نکنه، و با این حال، سرها و نگاه‌ها از پس عینک‌های آفتابی و لبه‌ی کلاه حصیری‌ها زیر جلکی چرخیدن طرفش.. ‬

(آنا سرگی‌وانا از ته سالن داخل می‌شود و آرام به سوی صحنه پیش می‌آید. زن جوانی‌ست، بیست و چند ساله به نظر می‌رسد، با ظاهری ساده و آراسته. قلاده‌ای در دست دارد و سگی خیالی را کنار خود راه می‌برد. می‌نشیند پشت میزی و گارسونی خیالی را صدا می زند.)

آنا – یک فنجون قهوه لطفن… آ… نه، کاپوچینو.. دارین؟ با… نه. ممنون. همین فعلن. (به سگ خیالی) بشین، بشین!‬

گوروف – هی‌ها! حالا این شد یه چیزی! یک مهره‌ی جدید! هوم… بیست و پنج‌؟ بیست و شیش؟ ای، همچین.. نباید بیشتر باشه. روس؟ پس چی! مزدوج؟ هوم… این جوری به نظر میاد. چرا؟ تحربه‌س دیگه! شم! .. شاید هم به خاطر سگش.. خب! جناب دمیتری گوروف مجرب مُشمشم! به نظر جنابعالی، این خانوم کوچولوی جدی خجالتی، همین جوری تنهایی اومده یالتا گشت و گذار یا شوهرکی هم توی بند و بساطش داره؟ طرف توی هتل مونده؟ شاید.. شاید هم اصلن اینجا نباشه. هست؟ فعلن که نمیشه نظر قطعی داد. بذارین ته و توش را در بیاریم! ‬

آنا – (نور موضعی فقط روی آنا) دو روز پیش‌ از اون بعداز‌ظهر، عصر روزی که به یالتا رسیدم، بهش تلگراف زدم: «سالم رسیدم. هتل مارینو راحته. آب و هوا هم خوبه. صبح کلی قدم ‌زدم. بگو سونیا فرش‌های طبقه‌ی بالا را آب و جارو کنه و علف‌های هرز باغچه را هم تمیز کنه. حوض و انباری هم. به خورد و خوراکت برس تا برگردم.»

جوابش اون روز صبح رسید: «دلم حسابی تنگ شده عزیزکم. ولی یک استراحت حسابی می‌کنی تا روح و روانت تازه بشه و یک موش موشک خانم نو نوار برگردی. تا می‌تونی تمدد اعصاب کن و از آرامش و آب و هوا لذت ببر. نگران اینجا نباش سونیا مواظبمه. عشقم نثار نی‌نی کوچولوی خودم. نیکلا.»

می‌تونستم اون چشم‌های ساده لوح‌ و مهربونش رو مجسم کنم که گردشون کرده و تلگرافمو می‌خونه و بعدش هم، زبونش از گوشه‌ی لب‌هاش دراومده و داره تند تند جواب می‌نویسه. لابد با خودش خیال می‌کرد با نی نی کوچولو گفتنش حسابی بهم امنیت و آرامش می‌ده. (مکث) گرچه… توی همون دو روز اول فشار روانی و شتابم برای بیرون زدن از پارگلووا تا حدی کم شده بود، حتا از همون وقت که قطار راه افتاد، در کوپه که بسته شد و تنها شدم، ولی تلگرافش که رسید، همون دو کلمه، همون «نی نی کوچولو»ی ابلهانه‌‌ کافی بود تا باز اعصابم به هم بریزه و متشنجم کنه. (می‌نشیند لبه‌ی صحنه) نشستم لبه‌ی تخت و چشم‌هامو رو هم گذاشتم و به خودم ‌گفتم باشه. باشه باشه باشه.. درست می‌شه. یالتا آرومم می‌کنه. دوباره حالم سر جاش میاد و انرژی می‌گیرم تا بتونم بکشونم. برم می‌گردونه به همونی که بودم. باید باشم. سه سال… نه. درست می‌شه. حتمن درست می‌شه. اینجا چند روز نفسی می‌کشم و بعد… بعد می‌تونم باز خودمو کنترل کنم. قبول کنم که اوضاع می‌تونست خیلی بدتر از اینا باشه. مثل خیلی‌ها. ولی همه چی خوبه و باید شکرگزار باشم. باید شکرگذار باشم.. باید… یا… دستکم بهم نیرو می‌ده تا بتونم با زندگی‌م کنار بیام. با چیزهایی که دادم و گرفتم.. خونه… همسر… تا بتونم قدر بدونم. قدر بدونم… (به سگ خیالی) بشین! بشین!

گوروف – دو دقیقه زودتر رسیده بودین، مارش نظامی رو از دست نمی‌دادین. با شیپور و طبل و سنج‌شون حسابی خون آدمو به جوش میاوردن!‬

آنا – (زیر چشمی نگاهی سریع به گوروف می‌اندازد، سر تکان می‌دهد و چیزی نمی‌گوید.)

گوروف – (با اشاره به سگ) همدم کوچولوی با‌مزه‌ای دارین!‬

آنا – ممنون.

گوروف – پوچی پوچی! زبونشو! هه هه! یک کمی لوس نیستن آقا کوچولو؟! ‬

آنا – دختره.‬

گوروف – (به سگ) آخ! ببخشین مادمازل هاپو! اصلن قصد بی‌حرمتی نداشتم! خیلی خیلی از حضورتون ‬معذرت می‌خوام!‬

آنا – کادوی تولدمه. از طرف نیکلا. شوهرم. ‬

گوروف – بسیار عالی! یک کادوی زنده و موندگار! (به تماشاگران) هوم! چه خط و مرزی! نیکلا! شرط می‌بندم طرف یه شکم گنده‌ی کچله با دماغ ورقلمبیده! شوهرم! که یعنی بنده صاحب دارم وجنابعالی هم پاتونو از گلیمتون درازتر نکنین! بچشم! ما که بخیل نیستیم! (به آنا) خیلی نازه! اسمشو چی گذاشتین؟ ‬

آنا – هنوز هیچی…‬

گوروف – ا! چرا؟ چه چشم‌های باهوشی داره. همچین کنجکاو و دقیق! ببین چه‌جوری گوش می‌کنه! می‌فهمه انگار! اجازه هست یک بیسکویت بهش بدم؟‬

آنا – خواهش می‌کنم. اگه دوست دارین…‬

گوروف – بفرمایین، خانوم خانوما! (دستش را زود پس می‌کشد) هی هی! من که کاری بهتون نداشتم! ‬

آنا – (عذرخواه) یک کم هنوز عصبیه! ‬

گوروف – بنده هیچ قصد مزاحمت و آزاری ندارم خانوم کوچولو! فقط می‌خوام باهاتون آشنا بشم! (به آنا) بار اولتونه؟ یالتا؟ ‬

آنا – بله. ‬

گوروف – حتمن باز هم بر می‌گردین! من هر سال میام. نصف کار، نصف تفریح. به قول علما، هم زیارت هم تجارت! (لبخند می‌زند، صندلی‌اش را کمی به میز آنا نزدیک می‌کشد) مسکو، توی بانک کار می‌کنم. بخش حساب‌های اداری. چنگی به دل نمی‌زنه، ولی مزایا و مرخصی سالانه‌اش بدک نیست! گر چه، چندان هم اهل آمار و ارقام نیستم! مدرک دانشگاهی‌ام فیلولوژیه. علم معانی! هوم! صد و هفتاد سال پیش! این جوریه دیگه! توی مملکت ما تحصیل یه چیزه و شغل و زندگی یه چیز دیگه! در هر حال، حساب‌دون‌ترین کارمند بانک کشور نیستم! (بلند می‌خندد. آنا لبخند می‌زند) ‬خب.. گفتین تازه بار اولتونه؟ اینجا ندیده بودم‌تون، تازه رسیدین؟ اوریندا را پس هنوز نباید دیده باشین. دیدین؟ ‬

آنا – ببخشین؟‬

گوروف – اوریندا! آبشار. تقریبن یک ساعتی اینجاست. خیلی دیدنیه. ساعتی یک ترن میره اون طرف. (ناگهان حالتش عوض می‌شود، صندلی‌اش را تند به آنا نزدیک می کند و در گوشی، تقریبن پچپچه‌وار) زود برنگرد، ولی یک مرد جوون اون گوشه‌ی میدون هست، سمت راستت، با کراوات صورتی و کفش سفید، دیدیش؟‬

آنا – (گیج و متعجب به گوشه‌ای نگاه می‌کند) بله؟‬

گوروف – حالا نگاش نکن می‌فهمه! (آنا نگاهش را می‌دزدد) ببین چی داره می‌ریزه توی قهوه‌اش!‬

آنا (زیر چشمی نگاه می‌کند) شکر مصنوعی؟‬

گوروف – نه بابا!‬

آنا – پس چی؟‬

گوروف – پودرال. اس. دی!‬

آنا – چی؟

گوروف – هروئین دیگه!

آنا – نه!‬

گوروف – اون جوری نگاه نکن!‬

آنا – از کجا می‌دونین؟‬

گوروف – اصل جنس! مخصوص توریست‌ها! باید یکشنبه‌ی پیش از گوشه‌ی سر در پشتی کلیسا کنار اون ستون آخریه برش داشته باشه. نیم ساعتی بعد از مراسم عشای ربانی. جنس‌ها رو اونجا رد و بدل می‌کنن. اوهوم.. میگن زنش ماه پیش با یکی از افسرای جوون کمپ جیم شده و ترکش کرده.. حالش حسابی گرفته‌س.. ‬

آنا – عجب! آخی….‬

گوروف – یک پاش هم می‌لنگه. توی تصادف ناقص شده. زنه هم … خب دیگه… ماجرای غم‌انگیزیه. اون یکی خانم لاغره رو می‌بینین اون طرف، همون که یک پیراهن ساتن سرمه‌ای تنشه؟ انگار داره غش می‌کنه!‬

آنا – کجا؟‬

گوروف – نه نه، یک کم اون ور تر، سمت چپ‌ات..‬

آنا – اون پیراهن سیاهه؟ ‬

گوروف – سرمه‌ایه، توی سایه به سیاه می‌زنه. آره خودشه. مسئول فیل‌ها و کرگدن‌ها توی باغ وحش مسکوئه.‬

آنا – اون پیرزن ریزه میزه‌‌هه؟ فیل؟‬

گوروف – آها! و شوهرشم، اون یارو گنده‌هس، با ریش توپی جو گندمی، می‌بینیش؟ (سرش را پایین می‌اندازد و با چوبدستی‌اش ور می‌رود) اوف اوف فهمید که حواست بهشه!‬

آنا – نیستش به خدا! ‬

گوروف (بلند) به به چه هوایی! گرچه، امروز عصر می‌گن قراره بارون بیاد! ولی خب، همینه دیگه! فصلشه! نه؟ (دوباره آرام و درگوشی به آنا) دستکم صد و بیست کیلو وزنشه. مدام هم برندی می‌زنه تو رگ. نبینش که حالا این جوری داغون شده، یه روزگاری رقصنده‌ی اصلی باله‌ی کیروف بود. ‬

آنا – یعنی این آقاهه یه وقتی بالرین بوده؟ ‬

گوروف – اون روزها به ایل فولِتٌو معروف بود. بهش می‌گفتن جن! بس که تر و فرز بود. ایتالیائیه. زنه آلمانیه. از نوجوونی توی کالج با هم آشنا شدن و دیگه دیگه، از اون عشق‌های بی‌کله‌ی جوونی و، بعدشم ازدواج.. (آه می‌کشد) مثل خود من. (به آن سو دقیق می‌شود) و هیچ‌کدوم هم نخواستن زبون همدیگه رو یاد بگیرن. برای همین هم وقتی می‌خوان یه چیزی به هم بگن، برای هم یادداشت می‌نویسن!‬

آنا – نه بابا!‬

گوروف – اونم به انگلیسی شکسته بسته! ‬

آنا – اینا رو از خودتون در میارین!‬

گوروف – ببین، زنه الآن داره یک یادداشت بهش رد می‌کنه!‬

آنا – اوا.. آره…‬

گوروف – مَرده داره می‌خوندش! سرشو تکون می‌ده! اخم‌شو! با هر چی که زنش نوشته مخالفه! بهش برش می‌گردونه!‬

آنا – آره…‬

گوروف – راه عجیبیه برای حرف زدن و رابطه برقرار کردن! نیست؟ ‬

آنا – ا… صبر کن ببینیم…‬

گوروف – این جوری یواش یواش تارهای صوتی‌شون هم از بین خواهد رفت! ‬

آنا – اون یادداشته صورتحساب‌شون بود! (می‌خندد) صورتحساب قهوه‌شون! ‬

گوروف – ا.. جدی؟‬

آنا – آره! زنه داره با پول می‌گذارتش توی پیشدستی!‬

گوروف – عجب! انگار حق با شماست!‬

آنا – دارین منو دست می‌اندازین!‬

گوروف – نه نه نه! (می‌خندد) محض شوخی! بازی یالتاس دیگه!‬

آنا – بازی چی؟‬

گوروف – بازی یالتا! (بلند می‌شود) توضیح‌شو بعدن می‌دم! من فردا صبح میرم طرف اوریندا تا از آبشار عزیزمون خداحافظی کنم. آخه پس فردا برمی‌گردم. شما هم بیاین!‬

آنا – آه… ممنون، ولی …‬

گوروف – (نمی‌گذارد آنا حرفش را تمام کند و تند ادامه می‌دهد) و این دختر خانم بامزه را هم بیارین تا اونجا زیر آبشار نقره‌ای بپتایزش کنیم و یه اسم خوشگل براش انتخاب کنیم.

آنا – اسم؟

گوروف – هوم… فکر می‌کنی چه اسمی بهش بیاد؟ ‬

آنا – آخه شوهرم قراره اسم‌شو….‬

گوروف – یالتا! خودشه! هاه! عالی شد! یالتا چطوره؟ ‬

آنا – یالتا؟ اسم سگ؟‬

گوروف – آره خب! چی بهتر از این؟ اون‌وقت هر وقت صداش کنی برات یادآور اینجا و این سفر خواهد بود. راستی، خیلی باید ببخشین! (نیم تعظیمی کوتاه) دیمیتری دیمیتریچ گوروف! از اهالی بی‌سر و صدای مسکو، پایتخت عظیم و پر سر و صدای روسیه‌ی کبیر! … و.. سرکار خانم؟‬

آنا – من… من.. آنا سرگی‌وانا.. از … پارگلووا.‬

گوروف – پاروگلویا؟ عجب! ایتالیایی هستین؟ ‬

آنا – (می‌خندد) پارگلووا. ده کیلومتری شمال پترزبورگه. ‬

گوروف – پاروگلویا؟ اختیار دارین! پنج کیلومتری جنوب رم! (آنا را با دقت ورانداز می‌کند) من که فکر می‌کنم توی جهان واقعی، آنا سرگی‌وانا یک بالرین و خواننده‌‌ی درجه یک اپرا در ارکستر ملی ایتالیاس! خوش‌صدا و مشهور و محبوب! خیلی‌هاشون اغلب میان مسکو. ‬

آنا – جهان واقعی؟‬

گوروف – (سرش را خم می‌کند و کنار گوش آنا) اون آقاهه را می‌بینی اون گوشه داره بستنی لیس می‌زنه؟ مدعیه که یکی از پسرهای حرومزاده‌ی ملکه ویکتوریاس. یحتمل راست هم بگه! ملکه ویکتوریا دستکم نوزده تا از این بچه‌ها داشت. تازه تا اونجایی که گندش در اومده! (آنا با تعجب به آن سو نگاه می‌کند. گوروف با صدای بلند) خب، فردا ساعت ۱۰ صبح، جلو هتل مارینو برتون می‌دارم و بعد هم در کمال صحت و سلامت برای شام برتون می‌گردونم! ‬

آنا- (سرش را برمی‌گرداند در سکوت با تعجب به گوروف نگاه می‌کند) ‬

گوروف – قهوه‌تون چی شد؟ یادشون رفت بیارن؟ ‬

آنا – (گیج به دور و برش را نگاه می‌کند) مهم نیست. دیگه باید برم…

گوروف – لابد گارسون‌ها هم وقت استراحتشونه و قهوه‌ خوب‌ها رو خودشون دارن نوش جون می‌کنن! خب خب خب! روز خوبی داشته باشین! تا فردا! (کلاه از سر بر‌می‌دارد و با نیم تعظیمی خداحافظی می‌کند و پیش از آن که آنا بتواند چیزی بگوید، از او دور می‌شود. چرخی می‌زند، نزدیک و خطاب به تماشاگران)

گوروف – فکر می‌کنین بیاد؟ احتمالن! با اون سگ کوچولوی قرتی‌اش! .. و.. اگه پیداش نشه…؟ هوم… ‬ دیگه دیگه! سنگ مفت، گنجشگ مفت! (به انتهای سالن می‌رود، می‌ایستد و به صحنه و آنا نگاه می‌کند.)

آنا – (به او خیره می‌ماند که در تاریکی سالن گم می‌شود) چه مرد عجیبی! هه! صد و هفتاد سال پیش! چهل ساله؟ همچین. یک کم بیشتر… از نیکلای من زیاد جوون‌تر نیست… ولی… یه جوری بود! زن داره؟ انگار این جوری گفت. نگفت؟ هوم.. احتمالن با دو سه تا بچه.. گفت زمان کالج… بچه‌هاش دیگه بزرگ باید باشن.. هیچ به کارمندای بانک نمی‌خوره. یا… چی گفت؟ فیلی… فیلولوژیست.. حالا.. هر تیپی که فیلولوژیستها ممکنه داشته باشن! علم معانی! یعنی چکار می‌کنن؟ باید ازش بپرسم. آدم دقیق و جالبی به نظر میاد! تیپ و شخصیت ذاتیش؟ یا اون فیلو… نمی‌دونم. خیلی سر به سر آدم می‌ذاره.. ولی با تمام شوخی‌ها و مسخره‌بازی‌هاش یک چیز دیگه هم ته صداش بود انگار… لوس بازی می‌کرد، ولی… ‬خواننده‌ی اپرا! (می‌خندد) بازی یالتا‫!‬ جهان واقعی‫!‬ واقعی؟‫…‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

‫(‬آنا چتر و کیف‌اش را برمی‌دارد و سگ خیالی‌اش را دنبالش می‌کشد و همچنان که این بار زیرچشمی به مردم نگاه می‌کند، از صحنه پایین می‌رود و از بین تماشاگران به ته سالن می‌رود‫.‬ گوروف هم‌زمان از ته سالن پیش می‌آید و هنگامی که آنا می‌گذرد، می‌ایستد و به رفتن او نگاه می‌کند‫)‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف‫ – دستآورد! هوم! واژه‌ی جالبیه! دستآورد! غنیمت! نه؟ «دیشب غنیمت تازه‌ای را تصاحب کردم!» یک جور زنگ نظامی با خودش داره. یا … ‬مثل مسابقه و قهرمانی‫…‬ حتا رگه‌هایی از خشونت‫.‬ من در برخورد با واژه‌ها آدم حساس و وسواسی‌ای نیستم، ولی یادم نمیاد درباره‌ی رابطه‌هام این کلمه را زیاد به کار برده باشم‫.‬ لابد برای این که هیچ‌وقت به زنانی که باهاشون رابطه داشتم، به چشم دستآورد و تصاحب نگاه نکردم‫.‬ نه. نه. بیشتر به عنوان همراهانی خوش مشرب و اهل حال در ماجراجویی‌های ساده‌ی بی‌آزار‫!‬ پر هیجان، بله، ولی ساده و لطیف‫!‬ آره دیگه‫.‬ تجربه‌های زندگی اول‌اش همیشه همین جوری شروع می‌شه‫.‬ رابطه‌ها هم همین جوری هستن‫.‬ مثل همین بازی‫.‬ ساده و دلچسب‫.‬ یک بازی ناشناخته‫.‬ مخصوصن که بدونی همه چی موقته و تفریحی و قرار نیست تصمیم و مسئولیت یا قضاوت و پیامدی پشتش باشه. البته بعدش می‌تونه خیلی پیچیده بشه، و یه جورایی هم به دست و پای آدم بپیچه و مشکل ایجاد کنه‫.‬ و ذره ذره، حتا ترسناک و خطرناک بشه‫.‬ و اونجاس که قیچی‌اش می‌کنی و قال‌شو می‌کنی‫! و با خودت عهد می‌کنی که دیگه هر گز، هرگز دم به تله ندی‫!‬ ولی شروعش همیشه‫…‬ اوووم! پر شور و لذت بخشه‫!‬ و کیه که بتونه جلو خودشو بگیره؟ اصلن چرا بگیره؟ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

‫(‬آنا در این میان نزدیک شده است و کنار او ایستاده به پایین نگاه می‌کند‫. گوروف دست‌هایش را از هم باز می‌کند و با شور و شادی بلند می‌خندد)‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گو‫روف – (با صدای بلند) فوق‌العاده‌اس! نیست؟ ‬‬‬‬‬‬

آنا – چی؟‬

گوروف – آبشار! فوق‌العاده نیست؟‬

آنا – اوه آره!‬

گوروف – نقره‌ی غلتانه انگار! ‬

آنا – ترسناکه!‬

گوروف – فکرشو بکن؟ میگن هر سه ثانیه ده هزار لیتر آب از اون بالا فرو می‌ریزه!

آنا – عظمتش دل آدمو می‌لرزونه!‬

گوروف – یالتا کو؟ (به سگ) بدو بیا! این ور! دور نشو دختر بیا اینجا رو تماشا کن! (به آنا) از صدا ترسیده! با منم هنوز میونه‌ی چندانی نداره! (آرام، به تماشاگران) بنده هم البته به‌همچنین! (به آنا) بیا ما هم چند قدم بریم عقب‌تر. اینجا صدا به صدا نمی‌رسه!

(از صحنه دور می‌شوند و به تماشاگران نزدیک، کمی در سکوت قدم می‌زنند)

گوروف – شوهرت.. کی میاد؟‬

آنا – درست نمی‌دونم. گفت به محض این که بتونه فرصتی جور کنه و در بره. ‬

گوروف – از چی؟ ‬

آنا – از کاراش.

گوروف – و کاراش…؟‬

آنا ‫-‬ کارمند دفتری توی شورای شهر‫…‬ باز دارم اشتباه می‌کنم‫.‬ شورای استانی‫..‬ یا شهرستان‫.‬ ‫(‬می‌خندد‫)‬ یکی از این‌ها‫.‬ مسخره نیست؟ هیچوقت نفهمیدم کدومشه‫.‬ یادم نمی‌مونه‫.‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ خجالت داره سر کار خانم‫!‬ شغل شریف شوهر محترم‌تون! ‫(‬می خندد. آنا خجالت می‌کشد و کمی از او فاصله می‌گیرد‫)‬ در هر حال، اگه تا قبل از این که من برم اونم برسه، باید بیاریمش تا اینجا رو ببینیه‫.‬ چه تیپیه؟ حال و حوصله‌شو داره؟ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ مرخصی‌تون… فردا برمی‌گردین؟‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ هوم‫…‬ راستش دارم فکر می‌کنم چند روزی بیشتر بمونم‫.‬ هنوز پارک جنگلی رو نگشتیم، کازینو نرفتیم، و تازه، این جمعه شب هم تئودوژا میاد‫!‬ کشتی اصلیه‫!‬ حسابی دیدن داره ‫(‬آنا سرش را پایین انداخته است. گوروف چند ثانیه به او دقیق می‌شود، بعد ناگهان بازویش را می‌گیرد و در گوشی‫)‬ اون پسره رو می‌بینی پای لخت روی ریل‌ها می‌دوه؟ کنار اون زنه با شال سبز؟ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا – (به جایی که گوروف نشان می‌دهد نگاه می‌کند) آها…

گوروف – همین الآنه کیف پول زنه رو از توی ساکش بلند کرد و در رفت‫!‬ ‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ از کجا دیدی؟ ‫…‬ ای‫…‬ دست بردار‫!‬ بازم داری دستم می‌اندازی‫!‬ بیا بریم بسه دیگه‫!‬ به ترن نمی‌رسیم‫!‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ ‫(‬دست دراز می‌کند و دست‌های آنا را می‌گیرد‫)‬ ممنونم که امروز با من اومدی‫..‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ ‫(‬لبخند می‌زند، چند لحظه به هم خیره می‌مانند، ولی آنا دستش را می‌کشد و دنبال سگ می‌گردد‫)‬ یالتا؟ یالتا؟ بیا دختر‫.‬ کجایی؟ بیا‫!‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ کی رو صدا می‌زنی؟‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ یالتا رو دیگه!‬‬‬‬‬‬

گوروف – یالتا؟ یالتا کیه؟

آنا – وا! سگم!

گوروف ‫-‬ سگ؟ چه سگی؟‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ ا‫..‬ نیم ساعت پیش بپتایزش کردیم و اسم روش گذاشتیم‫!‬ یالتا‫!‬‌‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ دست بردار‫!‬ تو که می‌دونی سگی در کار نیست‫!‬ (به تماشاگران) شما هم که می‌دونین!‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ چی چی رو در کار نیست‫!‬ سگم‫!‬ سگ من‫!‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ اینجا فقط تویی و من‫..‬ یا‫…‬ فقط تو‫…‬ یا فقط من‫…‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ باز شروع کردی؟ بفرما‫!‬ اومد! ایناها‫!‬ خم شو! نازش کن‫!‬ خیلی لوسی‫!‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ ‫(‬می‌خندد‫)‬ باشه! قبول! (خم می‌شود و سگ خیالی را ناز می‌کند)‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ خب، حالا پاشو‫!‬ ترن راه افتاد‫!‬ الآن جامون می‌ذاره‫!‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ ‫(‬بلند می‌شود و می‌ایستد، رو در روی آنا، چند لحظه به او خیره می‌ماند‫ و خودش را لوس می‌کند)‬ اشکالی داره؟ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ ‫(‬دستش را می‌گیرد و می‌کشد‫)‬ لوس بازی موقوف‫!‬ بدو بیا‫!‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

‫(‬آنا دست خیالی گوروف را می‌کشد و خنده‌کنان با خود می برد و به انتهای سالن می‌رود‫.‬ گوروف می‌ماند و نگاه می‌کند‫. کلاهش را بر سر می‌گذارد و چوبدستی‌اش را در دست می‌گیرد‫.‬ )‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ فردای آن روز، گشت و گذاری در پارک جنگلی کردیم و غروبش رفتیم کازینو‫.‬ (دستش را به سوی آنا دراز می‌کند. آنا پیش می‌آید و به او می‌رسد. دست هم را می‌گیرند و به نزدیک صحنه و محدوده‌ی نور می‌آیند و کنار هم قدم می‌زنند‫. برخی یا اغلب صحنه‌هایی که تعریف می‌کنند، در جاها و با ابزارهای خیالی اجرا می‌شود)‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
اونجا من یک کم از خود بیخود شدم و خواستم دست و دلبازی نشون بدم و … دیگه دیگه… یک کم باختم‫..‬ خب، بیشتر از یک کم‫.‬ ولی آنا‫… حواسش جمع‌تر بود و‬ احتیاط می‌کرد‫.‬ ‫شب با هم شام خوردیم و روز بعدش، جمعه شب، با هم رفتیم نزدیک‌ اسکله و لنگر انداختن تئودوژا و رقص نور نورافکن‌های رنگارنگش را در ساحل تماشا کردیم‫.‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

‫(‬گوروف می‌ایستد لبه‌ی صحنه و پشت به تماشاگران به دریای خیالی نگاه می‌کند‫.‬ آنا آرام آرام از او دور می‌شود و از دور از بین تماشاگران نگاهش می‌کند‫)‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ چرا به نظرم آدم عجیبی می‌رسید؟ اصلن موجود عجیب و غریبی نبود‫.‬ یک مرد معمولی، تا حدی پر توجه و مهربون و دقیق، دست و دلباز، و بذله‌گو‫!‬ وای خدای من‫!‬ یک حرف بی‌معنی می‌زد و به صورتش که نگاه می‌کردی انگار نه انگار، جدی و متفکر، انگار فکورانه‌ترین اصل تاریخ بشریت را صادر کرده‫!‬ به عمرم این قدر نخندیده بودم‫!‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
با این همه، وقت‌هایی هم می‌رسید که این بازی‌ها را رها کنه و به خودش برگرده و اون وقت، می‌تونستی حس کنی‫…‬ حس کنی‫…‬ نمی‌دونم‫.‬ یک جور… یک جور تنهایی انگار … یک حفره‌ی تاریک در اعماق وجودش.. ‬‬‬

(کم کم بین حرف‌هایش به او نزدیک می‌شود و کنارش می‌ایستد و به دریای خیالی نگاه می‌کند‫.‬ این بار گوروف او را رها می‌کند و آرام دور می‌شود، دورش می‌چرخد و با دقت نگاهش می‌کند‫.‬ در نیمه‌های صحبتش، باز به او نزدیک می‌شود)‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ توی اون چند روز هیچوقت اونقدر راحت و سر حال ندیده بودمش که اون شب، توی بندر کنار اسکله‫.‬ و اونقدر زیبا‫.‬ با لطافت و زیبایی شیرینی که خاص جوان‌هاست.‬ ‬‬‬‬‬‬
در چهره‌ها و نگاه‌های جوان ملاحتی هست كه در ميانسالی گم می‌شود. می‌پلاسد. به چی تبديل مي‌شود؟ به این؟ همین؟ (پوزخند می‌زند) همین. همین سلول‌های پلاسیده. و همین سلول‌ها، تشنه، تک تک همین سلول‌ها انگار دست دراز می‌کنند و می‌طلبندش..
هیچ‌وقت آن قدر زیبا ندیده بودمش. لطیف و زنده و زیبا.. گرم سرشار و ملتهب…. و در برابر چشم‌های آن همه مسافر از راه رسیده‌ی کنجکاو، همدیگر را بوسیدیم‫.‬ بعد دستش را گرفتم و همراهش تا مارینو هتل رفتم، و بالا، به اتاقش‫.‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

‫(‬گوروف آنا را روی نیمکت می‌نشاند و روی صورتش خم می‌شود و می‌بوسدش‫.‬ آنا در همان حال می‌ماند و گوروف برمی‌خیزد و می‌گردد به سوی تماشاگران‫)‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

این رو هم باید اضافه کنم که تحفه‌ی اقا نیکلا یک کم به دردسرمون انداخت! آنا از اون سگ کوچولو انگار خجالت می‌کشید! گذاشتیمش توی کمد و درش را بستیم! ولی اون حرومزاده‌ی لجباز هم تا صبح فخ فخ کرد و واق زد و پنجه به در کشید‫… و صبح… ‬اوف‫…‬ توفانی به پا شد‫!‬ اشک و آه، گریه زاری، پشیمونی، حس گناه، نگرانی…، بازی همیشگی‫..‬، یک کم حال‌گیری دیگه‫…‬ حتا برگشت و گفت‫:‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا‫ – دیگه تموم شد! دیگه همه‌ی احترامی که پیش‌ات داشتم ریخت و به باد رفت… دیگه چه جوری به من احترام می‌ذاری؟ مگه می‌تونی؟ از توی میدون تورم کردی دیگه! مگه نه؟ ‬‬‬‬‬‬‬

گورف – آنا.. تو…‬

آنا – به چشم تو حالا منم یک زن ول دیگه‌ی تو خیابون‌هام. چند تا دیگه مثل من توی این مدت تور زدی؟‬

گوروف – آنا، من برای تو حداکثر احترام رو قایلم.‬

آنا – هیچ هم برات مهم نیست که من شوهر دارم و شوهرم هم مرد فوق‌العاده محترم و مهربونیه که خیلی هم دوستم داره. ‬

گوروف – حتمن همین طوره، چرا دوستت نداشته باشه؟‬

آنا – اون وقت من به این مرد مهربون و محترم خیانت کردم و خودم رو هم کوچیک کردم. ‬

گوروف – آنا…‬

آنا – کاری که کردم خیلی اشتباه بود، اشتباه چیه، کثیف، زشت، من زن کثیف بدی هستم!‬

گوروف – شششش….‬

آنا – اگه می‌تونستی نگاه خودتو ببینی…، توی دلت داری تحقیرم می‌کنی.. و حق داری تحقیرم کنی. آخ خدای من! اصلن چرا پامو توی این خراب شده گذاشتم!‬

گوروف – … و اون خلجان احساسات کاملن واقعی بود. از ته دل. خب، شاید با ته مایه‌هایی از اغراق، ولی بازی نبود. به هیچ وجه. طفلک بیچاره فکر می‌کرد تبدیل شده به .. شکر خدا اسمشو نیاورد، ولی به نظرش پر بیراه نمی‌اومد اگه خودشو یک زن خراب به شمار بیاره. آره. حال و روزش به کلی به هم ریخته بود. ‬

‬(به سوی آنا برمی‌گردد و کنارش می‌نشیند. آنا بر می‌خیزد. گوروف دست‌های آنای خیالی را می‌گیرد و موهایش را نوازش می‌کند)

آنا –چشم‌های آروم و صادق نیکلا رو می‌تونستم مجسم کنم.. اون دو تا تیله‌ی آبی صاف بی غل و غش.. متهمم نمی‌کردن، حتا خشمی هم نداشتن، فقط خیره بهم مونده بودن و می‌پرسیدن چرا آنا، چرا؟‬

گوروف – بعدش بازوهاشو انداخت دور گردنم و چنان در آغوشش فشارم داد که انگار من می‌بایست اونو از دست خودش نجات می‌دادم. (آنا برمی‌گردد به جای اولش کنار گوروف) و ناگهان انگار برای اولین بار دیدم موهای بلند و لختش چطور صورت ظریف‌شو قاب گرفته و گونه‌های کوچکش چقدر رنگ پریده شدن، و ناگهان پی بردم که فقط چند سال از دختر خودم بزرگ‌تره.. ‬

آنا – دلم می‌خواست محکم در آغوشش فشارم بده و صدای گرم و مطمئنش را بشنوم که میگه:‬

گوروف – همه چی خوب و عالیه عزیزم! دلبرکم! عزیز دلم…‬

آنا – چقدر به اون صدا نیاز داشتم، چقدر به اون پناه و احساس امنیت نیاز داشتم….‬

گوروف – اون صبح توفانی بالاخره از سر گذشت. البته که بهش گفتم دوستش دارم، و داشتم. دست آخر بغض و گریه‌ها به آخر رسید و حتا تونستم بخندونمش. بعدش برای ناهار رفتیم به رستوران ورنر که غذاهای دریاییش معروفه و لابستر و شراب سفید خوردیم. عالی! عصر هم به قدم زدنی آروم و لذتبخش در سنگفرش‌های دور و بر پروموناد گذشت. اگه رابطه‌ی جا افتاده‌ای داشته بودیم، می شد گفت که به حال و وضع طبیعی‌مون برگشتیم. ‬

(کنار هم قدم می زنند. آنا سرش را روی شانه‌ی گوروف گذاشته. بعد آرام دستش را از بازوی گوروف جدا می‌کند و با نشان دادن گوشه‌ای بین تماشاگران، در گوش گوروف پچ‌پچ می‌کند) ‬

آنا – اون دختر پسره را می‌بینی اون طرف خیابون؟ خیره نشو! دیدی‌شون؟ ‬

گوروف – آره می‌بینم. کارمه! ‬

آنا – دست چپ پسره کجاست؟‬

گوروف – چی؟ ‬

آنا – دست چپ پسره، کجاس؟ می‌تونی ببینیش؟ ‬

گوروف – من یه مرد جوون می‌بینم با پیراهن شلوار خاکستری..

آنا – خب آره! ولی دست چپ‌اش پیدا نیست! و کجا می‌تونه باشه؟ ‬
‫‬‬‬‬‬‬‬
گوروف – من یک جفت جوون رو می‌بینم که دارن از نسیم غروب لذت می برن‬!

آنا – (به پسر جوان خیالی) ای بی‌حیا! خجالت نمی‌کشی؟ روز روشن؟‬

گوروف ‫-‬ مگه دارن چی به هم می‌گن؟‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ دختره داره سعی می‌کنی عادی قدم برداره، ولی مگه می‌تونه؟‫!‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ منظورت اینه که‫…‬؟‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

‫(‬آنا سر به گوش گوروف می‌برد و پچ‌پچ می‌کند، و با صدای بلند قهقهه می‌زند‫.‬ گوروف هم می‌خندد، به آنا خیره می‌شود و وانمود می‌کند تعجب کرده و خوشش آمده‫)‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ ای دختره‌ی شیطون‫!‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ به خدا همینه که می‌گم‫!‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ خیلی شیطونی‫!‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ ولی همینه که می‌گم‫!‬ نیست؟ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ چه جورم‫!‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ صورت دختره را نگاه کن‫!‬ اون جوونور نره خر هم خیال می‌کنه اگه با فاصله از دختره قدم برداره کسی نمی‌فهمه دستش کجاها داره کار می‌کنه‫!‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

‫(‬آنا باز به گوروف تکیه می‌دهد و سر به گوشش می‌گذارد، اما ناگهان وحشت‌زده از او جدا می‌شود‫)‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ یالتا؟ آخ خدا جونم‫!‬ دمیتری‫!‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ چی شد؟‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ یالتا کجاست؟ ‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ اونجا نیست؟ اون گوشه؟ ‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ گم شده‫!‬ رفته‫!‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ نرفته‫!‬ حالا همین جا وامیستیم تا‫….‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ ای خدا‫…‬ کادوی تولدم!‬ ‫… نیکلا… (‬شروع می‌کند دویدن به اطراف و سرک کشیدن بین صندلی‌ها و صدا کردن سگش‫)‬ یالتا؟ یالتا کجایی؟ آخه کجا ممکنه رفته باشه؟ ای خدا جونم‫!‬ دمیتری، گم شد‫!‬ عزیز دلم گم شد‫!‬ فرار کرد رفت‫!‬ یالتا‫؟ کجایی عزیزکم؟ یالتا؟ حالا چکار کنم؟ آخ! تو چرا حواس‌ات بهش نبود؟ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ نمی‌تونه گم شده باشه‫.‬ صبر کن الآن پیداش می‌کنیم‫.‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ پس آخه کجاس؟ یالتا؟‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ جوش نزن هنوز که چیزی نشده! باید یه جایی همین دور و ورا باشه‫..‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا – خودت می‌دونی که نیست. رفت دیگه! تموم شد! گم شد! چرا حواست بهش نبود؟ یالتا! کجایی؟ آخ.. ولی باهوشه سگم. نیست؟ حتمن راهشو پیدا می‌کنه و برمی‌گرده خونه. دمیتری، این جوری واینستا اینجا، اه، چی دارم می‌گم! تو که برات مهم نیست! اونم یه سگی مثل یه میلیون سگ دیگه! تازه دست و پاگیر و مزاحمت هم بود!

گوروف – آنا.. این چه حرفیه؟

آنا – (با بغض) کادوی شوهرم….

گوروف – جایی نرفته عزیزم، همین گوشه موشه‌هاست.. خب وایمیستیم تا برگرده!

آنا – نه نه، باید بگردیم پیداش کنیم! تو اون طرف خیابون رو نگاه کن و من هم اینجاها رو می‌گردم. آخ خدا جون، جواب نیکلا رو چی بدم؟ اگه دیگه برنگرده خونه و گم بشه چی؟ ها؟ اگه دیگه برنگرده چی؟ تو هم که ول می‌کنی و میری! اونوقت تنهای تنها… آخ! یالتا! یالتای عزیز خوشگلم! یالتام گم شد! گم شد.. به نیکلا چی بگم؟ چه جوری تو چشماش نگاه کنم؟ ….‬ یالتا؟

‫(‬هم‌چنان که سگ را صدا می‌کند از بین تماشاگران به ته سالن می‌رود‫)‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ ‫(‬می‌ایستد و به دور شدن او می‌نگرد‫.‬ به تماشاگران‫)‬ راستش من هم یک کم نگران شدم، ولی می‌دونستم درست می‌شه. درست هم شد‫.‬ خانم کوچولوی بازیگوش، باهوش بود و راه خودش رو پیدا کرده بود‫.‬ ‫در اتاق را که باز کردیم، دیدیم برای خودش لمیده وسط تخت و یک بالشتک را هم بغل کرده و به در نگاه می‌کنه! ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

(آنا دوان دوان به طرف صحنه می‌آید، روی لبه‌ی نیمکت می‌نشیند و سگ خیالی را بغل می‌کند)

آنا – آخ جونم! قربونت برم عزیزم! خوشگلک من! جون دلم یه بوس بده، بوس کن منو، بوس کن، بوس بوس…! (‬به گوروف‫)‬ نگاش کن چه قد ملوسه آخه این خوشگل خانوم‫!‬ آخی‫!‬ خجالت کشیده‫!‬ ‫(‬به سگ‫) سرکار خانوم کاملن حق دارین خجالت بکشین! آخه این چه کاری بود؟ دختره‌ی سر به هوا! اگه بابا بفهمه…! انگار نه انگار که صاحب دارین و باید همیشه متین و مودب کنارش باشین! ولی بابا مهربونه و عذرخواهی‌تونو قبول می‌کنه و می‌بخشدتون! قول بده دختر خوبی باشی، منم به بابا نمی‌گم تا دعوات نکنه! خب؟ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
تو هم بیا بوسش کن دیمیتری! بیا بوسش کن تا بفهمه که بخشیدیش و هنوزم دوستش داری! (گوروف نزدیک می‌رود و آنا را در آغوش می‌گیرد) آخ عزیزم عزیزم عزیزم… ‬دیگه هیچ وقت ازم دور نشو، خب؟ خب؟ هیچ‌وقت‫!‬ می‌شنوی؟ آخ! دم کوچولوشو نگاه کن چه جوری قایم کرده لای پاهاش‫!‬ ‫(‬صورت گوروف را بین دست‌هایش می‌گیرد‫)‬ بگو که دوستش داری‫!‬ بگو دیمتری‫!‬ (دست گوروف را روی سینه‌اش می‌گذارد) ببین قلبش چه جوری می‌زنه‫؟ بگو بهش! آرومش کن! بگو که دیگه نباید حواسش پرت بشه و بازی‌گوشی کنه! نباید ازت دور بشه! هیچ وقت! هیچ وقت! ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف – (دست‌هایش را دور پیکر آنا حلقه می‌کند و سرش را ناز می‌کند) هیچ وقت..! هیچ وقت!

‫(‬هم را می‌بوسند و در آغوش هم روی نیمکت می‌غلتند‫.‬ نور می‌رود‫.‬ آنا در تاریکی آرام تکرار می‌کند «هیچ وقت.. هیچ وقت…» چند ثانیه بعد ، نور که می‌آید گوروف آرام از لبه‌ی نیمکت برمی‌خیزد‫)‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ قول دادیم‫..‬ با تمام شور و خوشبختی‌ای که توی رگ‌هامون موج می‌زد‫..‬ پرده‌ها رو کشیدیم و دیگه نه از اتاق بیرون رفتیم، نه از آغوش هم‫.‬ تا آخرای شب، وقت شام‫.‬ و این بار، یالتا هم دیگه به کمد تبعید نشد و کنارمون موند‫. دیگه نمی‌شد یالتا را از خودمون جدا کنیم! هر چی نباشه، یالتا بود که با هم آشنامون کرده بود و دیگه بخش جدایی‌ناپذیری از رابطه‌مون بود. خوشبختی، مثل آب‌های نقره‌ای اوریندا فرو می‌ریخت و ثانیه‌ها را سرشار می‌کرد و تمامی نداشت‫.. تا.. فردا صبح….‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

‫(‬آنا در آینه‌ای خیالی به خودش نگاه می‌کند و آرایش‌ و موهایش را مرتب می‌کند‫.‬ گوروف در می زند‫.‬ آنا با تعجب در را باز می‌کند‫)‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ ا… زود ا‫ومدی، یک ساعت دیگه منتظرت بودم.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف – تاکسی گرفتم، دم هتل منتظرمونه. امروز قراره بریم از مسیر کناره تا آلوشتا تا کلیسای قدیمی بیزانتین رو اونجا ببینیم و گشتی بزنیم. گنبدش زیباترین گچ‌بری‌ها رو در سراسر کریمه داره. ‬

آنا – تاکسی؟… آه… ولی… دیمیتری… سر صبح یه تلگراف از نیکلا رسید. ‬

گوروف – از کی؟ ‬

آنا – نیکلا.

گوروف – نیکلا؟

آنا – شوهرم!

گوروف – (می‌نشیند) شوهرت…

آنا – آره. باید بره بیمارستان. چشمش عفونت کرده. حسابی ترسیده. ازم خواسته که هر چه زودتر برگردم خونه.. ‬

گوروف – آها.. ‬

آنا – دارم… دارم ترن شبونه‌ رو می‌گیرم. ‬

گوروف – آ.. بله. البته..‬

‬آنا ‫-‬ امشب‫.‬.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ آها‫..‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ باید برم‫…‬ باید می‌رفتم‫..‬ باید می‌شد دیگه‫.‬ نه؟‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ ها؟ ‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ لابد قسمت بود‫.‬ خب درستش هم… آه.. نیکلا‫..‬ بره بیمارستان‫..‬ یه همچین وقتی‫..‬ درست وقتی که من اینجام‫..‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ آها‫…‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ (عقب عقب برمی‌گردد داخل قاب) برای خداحافظی میای تا دم قطار؟‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ قطار کی راه میافته؟ ‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ هفت و نیم‫.‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ خب… معلومه که میام‫.‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا ‫- درستش همینه. نه؟ بالاخره باید… ‬‬‬‬‬‬‬

‫(‬به هم نگاه می‌کنند‫. گوروف برمی‌گردد داخل قاب و پشت به آنا می‌ایستد.)‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف – درستش همینه. بله همینه. هر مرخصی‌ای بالاخره باید…

(بعد برمی‌گردد و به آنا نگاه می‌کند.)‬

گوروف – خب، همه چی باید روبراه باشه. صندلی که به نظر راحت میاد و کوپه هم گرمه. زیادی که گرم نیست، نه؟ چمدون‌هات هم این بالان. جعبه‌ی کلاهت کو؟ ‬

آنا ‫-‬ ‫(‬لبخند می‌زند و به گوشه‌ای اشاره می‌کند‫)‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف ‫-‬ عالی‫.‬ یالتا هم می‌تونه کف کوپه بخوابه‫.‬ این هم فلاسک قهوه و دو تا کراسانت‫.‬ و‫…‬ اگر هم بین راه تصمیم گرفتی که نمی‌خواهی پاروگلوویا را تا چند روز دیگه ببینی‫…‬ ‫(‬می‌خندد‫)‬ من که هنوز فکر می‌کنم اون روز از خودت در آوردی‫!‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ چی رو‫؟‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف – پارگلوویا!‬

آنا پاراگلوا! شهرمه! جایی که زندگی می‌کنم! دیمیتری؟‬

گوروف – هر چی تو بگی! ولی با این همه، پاروگلوویا توی ایتالیاس! قطار عوضی گرفتی!‬

آنا – ده کیلومتر شمال پیترزبورگ!‬

‬گوروف ‫-‬ با عرض معذرت، پنج کیلومتر جنوب رم‫!‬ چک‌اش کن وقتی رسیدی‫!‬ حالا بگذریم‫!‬ می‌خواستم بگم اگه وسط‌های شب تصمیم گرفتی که هنوز دلت اینجاست، فقط کافیه اون ترمز اضطراری را بکشی و ‫…‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ هیچی نگو، فقط یک دقیقه نگام کن‫ دیمیتری، بذار نگاهت کنم…. (گوروف سرش را نزدیک می‌برد، آنا صورتش را کنار می‌کشد) نه، بوسم نکن، خواهش می‌کنم. می‌دونی که دیگه هیچ وقت هم را نمی‌بینیم.. هیچ وقت.. ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

گوروف – آنا…. ‬

آنا – ولی من همیشه دوستت خواهم داشت.. همیشه..‬

گوروف – من هم!‌ همیشه…‬

آنا – شوشش. نمی‌خواد هیچی بگی.. جدی. بهتر بود هرگز به هم بر نمی‌خوردیم. آره این جوری واقعن بهتر بود. ولی شد و ، حالا دیگه هرگز زندگی من مثل قبلش نخواهد بود.
این هم زنگ دوم.
برو دیمیتری… (گوروف به طرفش می‌رود) نه، خواهش می‌کنم، عزیزم، خواهش می‌کنم.. (با سرعت رو می‌گرداند و پشت به گوروف در قاب می‌ایستد)

گوروف – هوا سرد شده بود و ایستگاه زود خالی و سوت و کور شد. اما من احساس می‌کردم باید بایستم و صبر کنم تا وقتی که قطار از چشم پنهون بشه.
اون شب کشف کردم که قطارهای اکسپرس عمری طول می‌کشه تا سرعت بگیرن و دور بشن.
دستکش‌هام رو با خودم نبرده بودم و دست‌هام یخ کرده بود. و پاهام. پاییز فرارسیده بود. فصل گردش، مطمئنن به آخرش رسیده بود. ‬
چه حسی داشتم؟ انگار از خواب بیدار شده بودم. از یک گذرگاه شیرین رویایی، یک ماجراجویی جذاب دیگه، یک ماجرای لطیف و شورانگیز. و در اوج لذت. برای اینکه پیش از گیر افتادن توی پیچ و تاب‌ها و پیچیدگی‌های معمول، در اوج تموم شده بود. این هم یک امتیاز حسابی! ‬
ولی توی ذهن و دلم چیزهایی انگار جابه‌جا شده بود و به هم ریخته بود. اون ماجراجویی کوچیک… چند وقت طول کشید؟ یک هفته؟ ده روز؟ هر قدر هم که در اون دوران واقعی به نظر می‌رسید، اون لعاب واقعیت داشت از روش کنار می‌رفت و می‌غلتید به دامن … رویاها. گرچه ، از همون اولش هم همیشه یک حس رویایی و خیال‌انگیز، یک امر ناواقعی، ناممکن توش موج می‌خورد.
یعنی واقعن این قصه اتفاق افتاده بود؟ با خودم فکر کردم، یعنی جدی جدی، شده بود؟ یا… این هم یکی از اون قصه‌هایی بود که… ‬
باید از بیخ و بن تمامش می‌کردم! اوهوم! برگرد به بازی‌ات آقای گوروف! آهان! درسته! این هم هیچ فرقی با اون ماجراهایی نداشت که توی میدون‌چه برای زندگی مردم از خودم می‌ساختم. زندگی‌ها، قصه‌هایی که توی هم می‌پیچیدن و رنگ عوض می‌کردن و می‌شدن بخشی از ذهنیت و وجود و زندگی خودم… (از این فکر شاد می‌شود) بازی ظریفی بود! ماهرانه و پیچیده، و ظریف! به خودم گفتم: خب، جناب دمیتری دمیتریچ گوروف، خلاصش کن! بکش بیرون:‬ (در قابی جا می‌گیرد، با قاطعیت حرف می‌زند و به خود جواب می‌دهد، و حین اعلام حرف‌هایش از قابی به قاب دیگر گرد صحنه حرکت می‌کند)
– هیچ آبشار نقره‌ای‌ای در اوریندا وجود نداره‫!‬ ‬‬‬‬‬‬
– چی؟
– همین که گفتم‫!‬ هتل مارینویی هم در کار نبود‫!‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
– شوخی‌ات گرفته؟
– تئودوژا کشتی ارواح بود‫!‬ نه پارک جنگلی‌، نه پروموناد، نه کوچه پس‌کوچه‌های سنگفرش، نه میدون‌چه ‫..‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
– نه میدون‌چه؟
– همه‌اش قصه‫.‬ همه‌اش خیال‫.‬ تخیل محض‫.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
– ای بابا‫!‬‬‬‬‬‬‬
– اصلن یالتا بی یالتا! می‌خواد شهر باشه، می‌خواد اسمی باشه که روی یه سگ کوچولوی ملوس می‌ذاری و… حتا‫…‬ حتا‫..‬ توی یک قصه‌ی خیالی ظریف‫…‬ حتا می‌شه گفت.. می‌شه گفت.. آنایی هم در کار نبود‫…‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
– خجالت بکش‫!‬‬‬‬‬‬‬
– ولی نه، جدی، وجود داشت؟
– بی‌انصافیه‫!‬ در حق اون، و خودت‫!‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
– واقعن؟
– معلومه که آنایی بود، بود. بود. آنای زیبا، آنای زیبا و پر شر و شور و هیجان‌انگیز‫..‬ گر چه، با یک کم غلو میشه هیجان‌انگیز حسابش کرد‫…‬ ولی نه. این هم بی‌انصافیه‫.‬ اون شور و هیجان را خوب به یاد داری‫.‬ کاملن به یاد داری‫.‬ از ذهنت بیرون نمیره‫.‬ ‫…‬ نه؟ با خودت روراست باش‫.‬ این بازی مسخره زشت و را هم بذار کنار‫..‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
– حق با توئه‫.‬ ‬‬‬‬‬‬
– معلومه که حق با منه! تو آدم حرومزاده‌ی پست‌فطرتی هستی‫.‬ خودت هم خوب می‌دونی‫!‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
– آره‫.‬ می‌دونم‫.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
– خب پس دیگه خفه شو‫!‬‬‬‬‬‬‬
– آره‫.‬ باید خفه بشم‫.‬ ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
– با این همه، یک مورد بود که هیچ بدم نمی‌اومد به حساب خیال و تخیل بذارمش‫! اون سگ بدمصب فضول! اون یکی صد در صد تخیلی بود! تخیل محض! یالتایی در کار نبود! ‬نبود! نبود! ‬‬‬‬‬‬

آنا ‫-‬ (از انتهای سالن پیش می‌آید) نیکلا یک ماه در بیمارستان بستری بود‫.‬ بعد، وقتی که به خانه برگشت، چشم دیگرش عفونت کرد و دوباره بستری شد‫.‬ ۹ هفته‌ی تمام در خانه تنها بودم‫.‬ با سونیا‫.‬ پیشخدمت‌مان‫.‬ دوران تلخ ناخوشایندی بود‫.‬ برف و سرما زودتر سر رسیده بود‫.‬ از خانه تا بیمارستان یک ساعت راه بود‫.‬ راهی که هر روز می‌رفتم و برمی‌گشتم‫.‬ و حسابی دلواپس نیکلا بودم‫.‬ برای اینکه مدام نگران کارش بود و بیمه و اوضاع مالی و از همه بیشتر، این که دید چشم‌هاش را از دست بده‫.‬ باید دلداریش می‌دادم و مطمئنش می‌کردم که خوب خواهد شد‫.‬ حسابی وابسته‌ام شده بود‫.‬ انگار جا عوض کرده بودیم‫.‬ حالا او شده بود نی نی کوچولوی من و من مسئول زندگی‫.! اغلب روزها وقت ملاقات که تموم می‌شد، دستم را می‌گرفت و بی‌صدا گریه می‌کرد‫.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
دیمیتری همیشه با من بود‫.‬ اما حضورش مثل چیزها و آدم‌های دیگه نبود‫.‬ بعضی وقت‌ها چندین روز متو‫الی نمی‌دیدمش. فقط زنگی از صداش رو می‌شنیدم که اسممو صدا می‌کرد.. آنا… ‬یا جوری که تئودوزیا را تلفظ می‌کرد، یا به گارسون‌ها می‌گفت «اگه فرصت کردین، لطفن‫!‬» ‬‬‬‬‬‬‬‬
گاهی وقت‌ها صدای راه رفتنش را در طبقه‌ی بالا می‌شنیدم و کنار پله منتظرش می‌شدم تا بیاد پایین‫. ‬‬
گاهی می‌دیدمش که روی مبل کنار شومینه نشسته و رمانی را ورق می‌زنه، یا حساب کتاب‌های بانکی‌شو مرتب می‌کنه، بعد به یاد من می‌افتاد، سرشو بلند می‌کرد و لبخند می‌زد.
بعضی وقت‌ها هم آروم نزدیک می‌شد و از پشت سر بغلم می‌کرد و لای موهام نفس می‌کشید، نفسش را ول می‌داد کنار لاله‌ی گوشم و توی گوشم زمزمه می‌کرد آنا… ‬آنا‫…‬ ‬‬
و توی اون لحظه‌ها موجی از خوشی سینه‌ام را پر می‌کرد‫، پاهام می‌لرزید و خودمو بین دست‌هاش رها می‌کردم و از حال و هوش می‌رفتم. ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
زندگی غریبی بود. با دردی جانکاه، به روشنی می‌دونستم که دیگه هرگز نخواهم دیدش. هیچ‌وقت. و در همون حال، بود، بود، با او بودم، همیشه. همیشه. خوشبخت و سرخوش در کنار خیالش و بین بازوهاش که دور تنم دور وجودم حس‌شون می‌کردم. همیشه. وقت‌هایی می‌رسید که به سلامت عقلم شک می‌کردم. عقل؟ واقعیت؟ هوم. هر چی که بود، اتفاقی که داشت می‌افتاد این بود که آدم دیگه‌ای شده بودم. نی نی کوچولوی نیکلا در یالتا گم شد. یالتا و قصه‌هاش کس دیگه‌ای را در من زنده کرده بود که حالا داشت قد می‌کشید و بزرگ می‌شد و زندگی خودش را پیش می‌برد. ‬

گوروف ‫- دو ماه گذشت، و همراه با آن، با خزانی که در آن ایستگاه قطار حضور خودش را اعلام کرد، چیزی غریب هم در من ریشه کرده بود و پا می‌گرفت. دیگر تحمل مسکو را نداشتم. مسکویی که عاشقش بودم. و کار در بانک، چنان مسخره و بی‌معنا شده بود که مجبور می‌شدم با انواع بهانه‌ها خودم را مشغولش نگه دارم. دست به کارهایی می‌زدم که تا آن زمان لحظه‌ای هم به ذهنم خطور نکرده بود؛ فقط برای از یاد بردن تکرارها و گریختن از روزمره‌گی، گریز از خانه و بچه‌ها و درس و مشق و مشغولیت‌هاشون و حرف‌ها و دردسرهای تکراری همیشه. رفتم در یک کلوپ تنیس ثبت‌نام کردم. آن هم در نوامبر! هفته‌ای سه شب با همکارها ورق بازی می‌کردیم. همراه یکی‌شان عصرها سر تمرین‌های آماتوری موزیکش می‌رفتم و به تمرین‌های او و دوستان تازه‌کارش به به و چه چه می‌گفتم و تشویق‌شان می‌کردم. آن هم با اشتیاق و لذت تمام! برای کشتن وقت. کشتن عمر. کشتن تدریجی عمر.. پوف! ‬‬‬‬‬‬‬
و اما، آن چیز غریب، آن چیز بی‌نهایت غریب.. هوم… ماجرای آن بازی ماهرانه‌ام یادتان هست؟ خب… آن بازی… راستش… تاب خورد و به ضد خودش بدل شد. یا، در واقع، از یک زاویه‌ی دیگر، دنیایم از این رو به آن رو شد. چیزهایی که عمری فکر می‌کردم واقعیت دارند، بی هیچ دلیل روشنی به چیزهای تخیلی بدل شدند، و رویاها و تخیلات، چیزهایی که می‌توانستم تصورشان کنم، به یاد بیارم‌شان، آنها برایم واقعی شدند. بانک، همکارها، خانه، زن و زندگی، ورق‌بازی‌ها، همه‌شان خیالی به نظر می‌رسیدند. قصه‌ای بیش نبودند انگار. و تنها واقعیت ملموس، چیزی بود که توی سرم اتفاق می‌افتاد. و آن، چیزی نبود جز هتل مارینو و آبشار نقره‌ای اوریندا و میدان‌چه‌‌ای که قلب یالتا بود. و، صد البته، واقعیت وجودی آنا.‬

این‌طور شد که زندگی واقعی من هم خلاصه شد در رنگی از حضور او. در فضایی که می‌توانستم حضور او را حس کنم. که نفسش را روی گونه‌هایم حس کنم. در نوای خنده‌هاش. در زنگ صدایش. در فشار انگشت‌های ظریفش. برای همین هم وقتی در نیمه‌های دسامبر دانستم که هر طور شده باید خودم را به پارگلووا برسانم، این تصمیم نه تنها عجیب نبود، که طبیعی‌تر از آن هیچ چیزی در زندگیم نمی‌توانست وجود داشته باشد. باید می‌دیدمش. آنا. آنای من. آنای واقعی من. واقعیت من.‬

(آنا از گوشه‌ای از درون تاریکی پیش می‌آید)

آنا – آنا، آنای من، در یالتا گم شده بود. به جای او من به خانه و زندگی‌اش برگشته بودم و … باید با آن سر می‌کردم. خو می‌گرفتم.
شروع کردم به پر کردن روزها و هفته‌ها با چیزهای کوچکی که بشود به آن ها آویزان شد و رنگ و بویی به زندگی داد. مثل یافتن و چیدن مهره‌هایی در گوشه و کنار، کنار هم، با دقت تمام. رویا پردازی‌ای بچگانه؟ نه، اصلن برایم حکم بازی و خیال پردازی نداشت. نه. نه. مثل تمرین دقیق و آماده شدنی جدی‌ بود برای اتفاقی که قطعن خواهد افتاد. قطعن: یک روز جمعه عصر، وقتی که نیکلا برای چک آپ چشمش به درمانگاه رفته و سونیا در زیرزمین مشغول جمع و جوره ، درست سر ساعت چهار، تقه‌ای به در خواهد خورد. سه تقه‌ی محکم پشت سر هم و بعد دو تا آرام‌تر. من نگاه سریعی در آینه‌ی هال به سر و صورتم می‌اندازم و بعد در را باز می‌کنم. و اونو می‌بینم، در قاب در، با اون کلاه لبه‌دار و لبخند شیطنت‌آمیزش، یه چشمک می‌زنه و می‌گه:

گوروف – حاضری؟ د بجنب د! قایق داره راه میافته ها!

آنا – (ادامه) بعد دست‌هامو می‌گیره توی دست‌هاش و با اون اشتیاق دیوانه‌وارش نگاهم می‌کنه و می‌گه:

گوروف – آخ دختر چی دارم می‌گم من! تمام زندگی هنوز پیش روته! عجله چرا؟ تقصیر منه که به عجله می‌اندازمت! منم که دارم تموم می‌شم و حرص به جونم افتاده! تمام این دنیا و زندگی مال توئه و می‌گیریش و می‌سازیش! بی‌خیال عزیزم هر وقت دلت خواست حاضر شو!

آنا – (ادامه) و شنبه‌ی بعدش، از خرید که دارم برمی‌گردم، نزدیک میدون مرکزی کنار برج ساعت می‌بینمش که منتظرم مونده. از روزی که به پارگلووا برگشتم عقربه‌هاش روی ده ایستاده. به ساعت اشاره می‌کنه و می‌گه:

گوروف – نگاه کن آنا! خدا بگم چکارت کنه! دو سال تاخیر داری!

آنا – (ادامه) و فردا پست نامه‌ای از او خواهد آورد. به نیکلا میگم نامه از خواهرمه. ایرنا. دمیتری توی نامه‌اش تمام طرح و برنامه‌هامونو برای رفتن به یالتا و زندگی‌مون توی اونجا تنظیم کرده و نوشته. یک خانه‌ی کوچک با دیوارهای سفید و ظرف و ظروف آبی و کمد چوبی آینه‌دار و حیاط و باغچه‌اش… نهال‌هایی که با هم توی باغچه می‌کاریم و قدم‌هایی که کنار ساحل می‌زنیم… می‌دونه که رنگ محبوبم آبیه….
درسته. بازی نبود. تمرین بود. آماده شدن بود…
اما فقط همین.
اون تقه‌ها هرگز به در نخورد. خریدهای هقتگی تکرار می‌شدن و او هیچ بار کنار برج ساعت در انتظارم نبود. نامه‌ای از او نرسید، بی هیچ اشاره‌ای به باغچه و خونه‌ای با دیوارهای سفید و بشقاب‌های آبی…
ولی با این همه، نه. این نبودن‌ها و نشدن‌ها، چیزهای کوچکی بودن که نمی‌تونستن دلگیرم کنن. نه. نه. تمرین سر جاش بود. این‌ها فقط موانع کوچکی بودن سر راه اون اتفاق بزرگ که حتمن می‌افتاد. نه، عجله‌ای نداشتم، ولی زندگی‌ای که گفته بود مال منه، اون خوشبختی عظیم و کامل آبی، باید می‌رسید. با اون اتفاق که حتمن می‌افتاد. باید می‌افتاد. باید می‌افتاد.

(گوروف از پشت سر به او نزدیک می‌شود و ناگهان بازویش را می‌گیرد. آنا تکان تندی می‌خورد و متعجب و ترسیده برمی‌گردد)

گوروف – آنا؟

آنا – ااا… بله؟

گوروف – آنا؟ آنا سرگی‌وانا؟

آنا – آه.. خدایا… خدایا…

گوروف – دیگه نمی‌تونستم.. باید می‌اومدم!

آنا – دمیتری؟

گوروف – آره عزیزم. دمیتری!

آنا – آه.. خدایا….

گوروف – (تند و بی‌وقفه) آدرس خونه‌تو به هر بدبختی بود پیدا کردم و رفتم اونجا ولی نتونستم در بزنم سه چهار ساعتی توی خیابون‌ها راه رفتم با این امید که شاید بیرون باشی یا بیای و ببینمت، و دیدم! دیدم! باورم نمی‌شه! ولی شد! دیدمت!

آنا – آه.. ولی.. نباید… نمیشه… باید …

گوروف – دقیقن همون جوری که تصورت می‌کردم! نه! زیباتر! خیلی خیلی زیباتر!

آنا – اینجا چکار می‌کنی؟ گوش بده، نمیشه اینجا بمونی! ای خدا…. باید بری…

گوروف – پوستت… همون عطر و بو.. و دست‌هات…

آنا – کجا می‌مونی؟

گوروف – کجا چی؟

آنا- جا! کجا می‌مونی؟ کجا جا گرفتی؟ چند وقته اینجایی؟

گوروف- ا… یه هتل کنار ایستگاه قطار..

آنا – ای خدا… چه مصیبتی!

گوروف – صبح رسیدم..

آنا – مطمئن بودم که دیگه هیچ وقت نمی‌بینمت! آخ.. مطمئن بودم!

گوروف – ولی حالا که اینجام!

آنا – (گیج به اطراف نگاه می‌کند) من اومده بودم پارافین بخرم..

گوروف – نگام کن!

آنا – پارافین فانوس‌ها تموم شده..

گوروف – آنا…

آنا – بعدشم باید صابون و شمع.. با سونیا باید شیشه‌های پنجره‌ها را… باغچه داره پر از علف…

گوروف – آنا.. به من نگاه کن!

آنا – (ناباور به دمیتری نگاه می‌کند)

گوروف – (شانه‌های آنا را می‌گیرد و رو به خودش نگهش می‌دارد) آنا!
آنا- (پس از چند لحظه سکوت) کی برمی‌گردی؟

گوروف – می‌خوام ببوسمت.

آنا – (نگاهی پر وحشت به اطراف) خیابون پر از آدمه! دیوونه شدی؟

گوروف – فقط یک بار!

آنا – مَردم! مَردم! ای خدا… دمیتری! نه. نه. خواهش می‌کنم! دمیتری، حالا برو، خواهش.. همین الآن، پیش از اون که….

گوروف – فقط یک بار…

آنا – نمیشه! نباید! مَردم دارن دورمون وول می‌خورن! خواهش می‌کنم دمیتری… نمی‌تونم! … من… من میام مسکو! خب؟ یه ماه دیگه…

گوروف – فقط یک بوسه…

آنا – وای خدا… مسکو… آره.. قول می دم.. آخ عزیزم..عزیز دلم.. (بازوانش را دور گردن او می‌اندازد و تند و کوتاه می‌بوسدش) آخ… باید برم! میام مسکو.. آره.. قسم می‌خورم.. یه یادداشت می‌فرستم به آدرس بانکت.. اوایل ماه دیگه… آخ عزیز دلم… عزیز دلم.. (دوباره گوروف را می‌بوسد، صورتش را بین دست‌هایش می‌گیرد و نگاهش می‌کند..) عزیزم… (با نگرانی به اطراف نگاه می‌کند) دیگه باید برم! آره دارم میرم.. الآن میرم! وای خدا… دمیتیری… (چند قدم عقب عقب می‌رود و سعی می‌کند نگاهش را از گوروف بگیرد و دور شود)

گوروف – در مورد پارگلوا هم حق با تو بود!

آنا – (می‌ایستد و گیج به او نگاه می‌کند) ها؟

گوروف – حق با تو بود.

آنا – با من بود؟

گوروف – آره. پارگلوا. توی ایتالیا نیست!

آنا – نیست؟

گوروف – نه. اینجاست. توی روسیه.

آنا- توی روسیه؟

گوروف – اینجاست. همین جا!

آنا- آخ… خدایا!

گوروف – من اشتباه می‌کردم!

آنا – ها.. نه.. آره.. نه. نه. مسکو. باشه. آره میام مسکو..

گوروف – میای مسکو!

آنا- قول می‌دم. قسم می‌خورم.. آخ عزیز دلم! مسکو… مسکو..! (با سرعت دور می‌شود، دوان دوان، در سالن و دور صحنه و بین قاب ها، کم کم آرام‌تر، تا می‌ایستد. سرش را پایین می‌اندازد و چند لحظه در سکوت فکر می‌کند. بعد آرام جلو می‌آید تا کنار میز صحنه‌ی اول)

آنا – ماه بعد به دیدارش در مسکو رفتم و بعد از آن هم هر دو ماه یا سه ماه یک‌بار. نیکلا خیال می‌کرد برای آزمایش و ملاقات با یک متخصص بیماری‌های زنانه باید برم. هتل می‌گرفتم و یادداشتی با یک نامه‌بر به بانک می‌فرستادم با یک پیام یک خطی: «ایل فوللتو! جن به شهر رسید!» این رمزمون بود! ایده‌ی دمیتری! محض شوخی! یادآور بازی‌های یالتا. و شبش می‌اومد پیشم هتل. و .. فرداش برمی‌گشتم پارگلوا. (در یکی از قاب‌ها، انگار ناگهان به خاطر می‌آورد) خب، آره، چشم نیکلا خیلی بهتر شد …، در واقع بدتر نشد. تمام مدت عینک تیره می‌زد و با یالتا ساعت‌ها می‌رفت قدم زدن. رئیس‌هاش برای راحت‌تر کردن کارش از شورای استانی منتقلش کردن به شورای شهرستان. یا از شهرستان به استان… هرچی! از توجه نشون دادن‌شون به وضعیت‌اش… یه جورایی خوشحال و مفتخر بود. .. و ..فکر می‌کنم وانمود می‌کرد که جریان پزشک امراض زنانه رو باور کرده…

گوروف – زندگی دوگانه! تا پیش از اون هیچ وقت اون جوری تجربه‌اش نکرده بودم، و جالبه که چقدر هم ساده به نظر می‌رسید! هوم… تا مقطعی. زندگی و چهره‌ی عمومی و اجتماعی‌ام طبق معمول پیش می‌رفت، کار، دوست و آشناها، خانواده، مشتری‌های بانک، همکارها، رفت و آمدها، مرخصی‌ها، کاملن طبق روال، مثل همه، آشکار و شفاف، یک فریب کامل! و بعد، زندگی و چهره‌ی دیگرم با او، مهیج، وسوسه برانگیز، گرم و رنگ رنگ و پر التهاب، پوشیده در پیچ و تاب پنهانش.. اون زندگی سراسر وجود و هویت‌ام را در خود فرو می‌کشید و بر لبه‌ی پرتگاه دیوانه‌وارش تاب می‌داد. و با خودم می‌گفتم همینه. اینم من. زندگی واقعی من اینه!
و به مفهومی همان هم بود.
البته، این طبقه‌بندی‌ها، عمومی و خصوصی، چهره‌ی اجتماعی و شخصی، پنهان و آشکار، فریبکارانه و صادق، آنقدرها هم که ما فکر می‌کنیم، قابل تفکیک نیستن. برای این که هر چهره و زندگی صادقانه‌ای، فریب‌کاری‌های کوچک خودش را داره، و زندگی پنهانی فریبکارانه هم صداقت‌های خودش را. نه؟ و این دو، راه‌هایی به هم پیدا می‌کنن، دروغ و راست، صادق و ناصادق، چهره و چهره‌بند، در گوشه‌هایی ظریف به هم می‌پیچند و در هم تاب می‌خورن و … و جایی می‌رسه که به دشواری می‌تونی فرقی بین‌شون قایل بشی.. و عشق..؟ عشق هم بود. اونجا، در مرکز همه چیز، پشت تمام بازی‌ها و صورتک‌ها و قصه‌ها… آه بله. دوستش داشتم. با تمام وجود. هرگز کسی را مثل او دوست نداشته بودم..
(به آنا که روی نیمکت صحنه‌ی اول نشسته است نزدیک می‌شود و کنارش می‌نشیند)
گوروف – اینا اشکه عزیزم؟ گریه ‌می‌کنی؟

آنا- چیزی نیست.. یه دقیقه…

گوروف – (آنا را در آغوش می‌گیرد) شششششش….

آنا – نمی‌تونم جلوشونو بگیرم… اه… خیلی احمقانه‌س!

گوروف – امشب موهات چه بوی خاصی میده..

آنا – زندگی‌مون داره نابود می‌شه.. دیمیتری..

گوروف – دلت چرا گرفته امروز؟

آنا – از همه در میریم.. مدام داریم دروغ می‌گیم.. شدیم عین فراری‌ها…

گوروف – فراری به این خوشگلی کی دیده تو عمرش؟!

آنا – هیچ راه فراری هم پیش رومون نداریم. چه راهی می‌تونه باشه؟ برای هیچ کدوم… هیچ وقت… این قدر که من تو رو دوستت دارم… این قدر که دوستت دارم.. فقط عشق نیست، نفست می‌کشم… تمام زندگی‌مه… آخ.. دیمیتری.. عزیز دلم… تو هم همیشه دوستم خواهی داشت، نه؟

گوروف – باور داشت که اون عشق تمام زندگی‌شه.. باور داشت که همیشه اونقدر دوستم خواهد داشت، و من، برای اولین بار در عمرم، رسیده بودم به جایی که حس کنم من هم کسی را اون قدر دوست دارم که زندگیش کنم. چطور می‌تونستم بهش بگم که این هم روزی به آخر خواهد رسید؟ آه بله خواهد رسید… و اگر هم می‌گفتم، چطور می‌تونستیم باورمش کنیم؟

(برمی‌خیزند. با فاصله از هم و پشت به هم، در حالی که درست‌های هم را گرفته‌اند)

آنا – همیشه دوستم خواهی داشت دیمیتری.. نه؟

گوروف – همیشه.

آنا – من هم. همیشه.

گوروف – می‌دونم.

آنا – ما خیلی خوشبختیم. .. می‌بینی؟ می‌فهمی چقدر خوشبختیم ما؟ چند نفر رو می‌شناسی که چنین خوشبختی‌ای رو تجربه کرده باشن که من و تو بهش رسیدیم؟ مثل یک جفت فرشته‌ی آمرزیده…

گوروف – آره.

آنا – من به این باور دارم… متبرک و آمرزیده…

گوروف – آره.

آنا – در چنان لحظه‌های.. که بارها هم پیش می‌اومد، در چنان دقایقی، مطمئن می‌شدم که حتمن راه فراری، راه حلی برای گره پیچیده‌ی ما یافت خواهد شد. نه، راه حل و فرار نه، چرا معجزه‌ای نشه؟ آره. یک معجزه. معجزه‌ای به دست یک نیروی برتر که مراقب ماست. و اون دست ما رو هدایت خواهد کرد به سویی که خوشبختی‌مون تکمیل تکمیل بشه، بهشتی گسترده و ابدی…
ولی این رو هم می‌دونستم که تا اون معجزه بخواد اتفاق بیفته، مجبور خواهیم بود مدت‌ها همچنان لای اون گره‌ها دست و پا بزنیم. صورتک‌ها روی چهره‌هامون می‌خندید.. و پشت اون صورتک، بزرگ می‌شدیم.. پیر می‌شدیم.. دو پاره می‌شدیم.. بین تمام اون تناقض‌ها و چهارچوب‌ها … بازی به آخرش نزدیک می‌شد و ما را هم به گوشه‌ی صحنه سوق می‌داد.. کنار دیگران.. بین همه… مثل همه… به تاریک‌ترین و خوف‌ناک‌ترین و دردناک‌ترین لحظه‌های بازی.. گم می‌شدیم.. گم شده بودیم.. در یالتا.. در یالتایی که نبود.. نبود و بود.. مثل همه.. همه‌ی دو پاره‌گی‌ها.. صورتک‌ها…

(گوروف به سوی آنا برمی‌گردد)

گوروف – آنا، بذار ببوسمت..

(بین قاب‌ها، هم را در آغوش می‌گیرند و می‌بوسند. در قاب‌ها، همچنان که پیکر خیالی یکدیگر را در آغوش دارند، از هم فاصله می‌گیرند. نور موضعی روی هر یک. مارش نظامی آغاز نمایش به گوش می‌رسد. صدای آن بلندتر می‌شود و صحنه را پر می‌کند. صحنه تاریک می‌شود.)

*

حقوق چاپ و اجرای این ترجمه / بازنویسی برای مترجم محفوظ است. بازنشر، نقد و اشاره به این متن با ذکر ماخذ آزاد است.

گزارش گمان‌شکن* بخش یک: خطوط موازی و نقطه‌ی تقاطع

سی و پنج سال پس از تحول عمیق اجتماعی/ فرهنگی / سیاسی/ و اقتصادی در ایران، اکنون – به باور من- با دوره‌ای «خاص» رو در رو‌ییم. چه در داخل ایران، چه در اجتماعات پرشمار و پراکنده‌ی خارج از ایران، چه در پیوند با نمای به‌هم‌پیوسته‌ای از این دو. به هیچ رو نه گمان و نه ادعای احاطه یا تسلط بر دانش جامعه‌شناختی و روانشناختی جامعه دارم، نه دانسته‌های رسای اقتصادی و آماری. از این گذشته، سی سال است که در ایران نبوده‌ام. با این حال، چیزها را می‌بینم و – شاید، و به‌ویژه، به عادت داستان‌نویسی و بازیگری- می‌کوشم تا دقیق ببینم، آثار و نوشته‌ها و خبرها و واقعه‌ها را در حد توان و دست‌رسی دنبال می‌کنم، و با چهره‌‌ی ایرانیان «امروز» هم چندان بیگانه نیستم؛ هم چندین سال است که با دوستان و آشنایانی  متعدد و متفاوت از نسل جوان – چه ساکن ایران، چه در اجتماع‌های بیرون از ایران در تماس نزدیک بوده‌ام، و هم در سال‌های اخیر، جمع کثیری از ایرانیان ساکن کانادا، تازه‌واردان- در سنین و از قشرهای مختلف- بوده‌اند. بر این مبنا، نخستین گام در تلاش‌ام در اجرای طرحی برای نگارش مجموعه‌ای از مقاله‌هایی در پیوند با فرهنگ و جامعه در اجتماع ایرانیان این دوران، دوست دارم به دو چهره از این «گسل» تازه نگاه کنم؛ یکی:

«زخم چرکینی با ترکشی کهنه و استخوانی که کج جوش خورده است»،

دیگری:

«زخمی تازه و خون‌بار با تیغه‌ای شکسته در استخوان که با نگه‌داشتن همان تیغه‌ی شکسته، راه بر فوران مرگبار خون بسته است».

از این دو، یکی لنگیدن پای شکسته‌اش را از یاد برده و به بویناکی زخم کهنه‌اش عادت کرده است، دیگری زخم‌اش را پنهان، و به لنگان رقصیدن‌اش افتخار می‌کند.  دو نسل، با بیست تا سی سال فاصله؛ دو خط موازی، بی چشم‌انداز نقطه‌ی تقاطع، بی چشم‌اندازی برای پیوستن و پدید آوردن شکلی که بشاید.

تاکیدم بر «زخم» نامیدن و «لنگیدن»، به هیچ وجه به معنای بی‌اعتبار دانستن تلاش‌ها یا پیشرفت‌ها یا دانش و تجربه، یا هوش و نبوغ و حرکت‌های نو نیست. این نسل، شاید یکی از پُر مایه‌ترین و آرزومندترین و کارآمدترین  و، پس، عزیزترین و امیدبخش‌ترین نسل‌های تاریخ ایران باشد؛ و نسل پیش از آن، نیز، شاید یکی از شبیه‌ترین به همین ویژگی‌های نیک و پُر مایه، و باز، این دوره از تاریخ و جامعه‌ی ما، ترکیبی شگرف از لبخند و اشک. این دو نسل، از پُر آرزوترین‌ها و پُر توان‌ترین‌های تاریخ ما بوده و هستند، و از وامانده‌ترین‌ها و افسرده‌ترین‌هایش، از شریف‌ترین‌ها، و پست‌ترین‌هایش.

بخشی از هویت نسل میان‌سال، دانش‌ورزتر و بیناتر شدن آن است. و بخشی از هویت نسل جوان، هوش و جنبشی شورمند در یافتن مسیرهای نو و توان و سرعتی کم‌مانند در گام نهادن به راه‌های نو و گشودن کرانه‌های مدنیّتی بدیع و مدرن است و با کوششی بدیع، برای بهره جستن از هر چه و هر راه و هر دست‌آویز ممکن شناخته یا ناشناخته؛ از دانش‌ها و دانش‌گاه‌های سراسر جهان گرفته تا تمامی ابعاد ابزارهای جهان مجازی، از پیوند یافتن با فرهنگ و هنر و ادبیات جهانی گرفته، تا بازبینی در معیارهای اخلاقی، از بازشناسی فردّیت، تا تعمق در ویژگی‌های جنسیت، از تلاش برای ژرف‌تر آموختن، تا تلاش برای بدیع‌تر آفریدن. با این حال، سویه‌های دیگری هم هست. سویه‌هایی که بخش‌های ناشادتر، نگران کننده‌تر، و هراس‌ناک‌تری از  «هویت» این هر دو نسل ترسیم می‌کند. نگاه و تاکیدم، بیشتر بر این سویه‌ها خواهد بود.

اکنون، در این مقطع تاریخی، اعضای این مجموعه (چه در جامعه‌ی مادر/اصلیِ داخل ایران، چه حتا در اجتماع‌های ایرانی خارج از کشور) در موقعیتی متزلزل، زخمی و گُم از گذار، و دست به‌گریبان با مسایل ریز و درشت دست و پاگیر اجتماعی، فرهنگی، اخلاقی، اقتصادی و عاطفی است. ما، در تمام سطوح و تمام سن‌ها و موقعیت‌هامان، با بندها و گره‌های عدیده‌، خاصه فرهنگی، از یک سو بار زخم‌ها، گیجی‌ها، بیماری‌ها، خستگی‌ها، عقده‌ها، نارسایی‌ها و ناتوانی‌ها و نامتوازنی‌های بی‌شماری را همراه با اندوه‌ها و تنهایی‌هامان بر دوش می‌کشیم، و از سوی دیگر، بار و مسئولیت تاریخی «گذار» را.

گوشه‌ای- تنها «گوشه»ای، از این جامعه، امثال «ما» هستیم؛ همین محدوده‌ی سنیِ حول و حوش سی تا حول و حوش شصت، تا حدی تحصیل‌کرده، تا حدی هنرمند و هنر دوست، تا حدی کتاب‌خوان و تا حدی اهل چهار کلام نوشتن و فکر و مباحثه، و تا حدی در – یا در تلاشِ- گفت‌وگو. و – گر چه پر آرزو و پر تلاش-  بی‌تعارف، تنها و خسته، و بی‌تعارف، هنوز در جست‌وجو و در تکرار و سردرگم . در عین حال، این «گوشه» است که گام‌های اصلیِ «گذار» را دارد برمی‌دارد.

گزارش گمانشکن 

بخش یک 

خطوط موازی و نقطهی تقاطع

 

نسل جوان امروز ایران: نسل حصار، تکرار، یا راهوار؟ 

سهم من این‌ست

سهم من این‌ست

سهم من

آسمانی‌ست که آویختن پرده‌ای آن را از من می‌گیرد

سهم من

پایین رفتن از یک پله‌ی متروک‌‌ست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن‌آلودی در باغ خاطره‌هاست

و در اندوهِ صدایی جان دادن

که به من می‌گوید:

دست‌هایت را دوست می‌دارم…

 (تولدی دیگر – فروغ فرخزاد)

تکرار، هم زندگی‌ساز است، هم زندگی‌سوز. هم راهگشا (بر بستری از شناخته‌های آزموده)، هم دردناک (در حصار عادت‌ها و اجبارها) و هم فرساینده و فرداسوز (در مسیر بی‌چراغ و بی‌ارزو). تاریخ بشر، از یک‌سو نمای روشنی از تکرارهاست، و از سوی دیگر، به تدریج و بر بستر تکرارها، گام به گام جلو آمده است و چهره عوض کرده است. همین تاریخ صد ساله‌ی اخیر ایران و تحولات اجتماعی‌اش – سیاسی، و فرهنگی، هنری- ادبی‌اش نیز، همین آینه را می‌گرداند. هر به بیست و چند سال، خیزشی، و شکستی، و آزمایش‌هایی، به تکرار، اما جامعه همان نیست، و نه موقعیت و جایگاه و ستون‌هایش، نه نیازها و توان‌ها و دیدگاه و هویت‌اش. با تمام تکرارها و شباهت‌ها، هر نسل مختصات خود را دارد و می‌یابد و هویت ویژه‌ای که می‌توان آن را در «مجموعه» دید و تشخیص داد. روشن است که «همه» مثل هم نیستند و نمی‌توانند باشند. مثل هم که سهل است، در مورادی بسیار دور و دیگرگون‌اند. روشن است که هر جامعه و نسلی، هم مصدق دارد هم کاشانی، هم شعبان بی‌مخ هم فاطمی، هم نیما هم خانلری، هم صهبا، هم بامداد خمار و هم تولد دیگر. و …؛ با این همه، هر جامعه‌ای، در هر نسلی، بر مبنا و محوری حرکت می‌کند که آن حرکت و آن سیر، مهر خصوصیتی ویژه و محوری را بر تمامی بخش‌های گوناگون آن می‌کوبد. آدم‌ها نیز با هم متفاوت‌اند؛ با زمینه‌هایی از ژن و تربیت و امکانات گرفته تا محیط پیرامونی، و تا اتفاقات و تصادف‌ها. این بحث، با «تک تک»ها و حاشیه‌ها و پراکنده‌ها، و حتا با «بهترین‌ها و «بدترین‌ها»ی شاخص سر و کار نخواهد داشت؛ بلکه با همان شکل و نمای کلی، آن سیر و مسیر محوری، و در نتیجه، آن «هویت» عمومی.

نسلها را چی از هم جدا میکند و چی به هم پیوند میدهد؟

الف– از بچگی داستان‌های علمی – تخیلی  را دوست داشتم. در ۱۰ – ۱۱ سالگی‌ام، سری اول و قدیمی «استار ترَک» در تلویزیون سیاه و سفیدمان پخش می‌شد و در کنارش، سری اول سریال «بالاتر از خطر» (ماموریت: ناممکن) جمعه شب‌ها ساعت ۹، که عاشق هر دو بودم. مخصوصن «بالاتر از خطر»، به خاطر گریم و ماسک‌ها و بازی در بازی‌هایی که می‌کردند. این علاقه به «ساینس فیکشن» تا حالا هم باقی مانده. البته در این گونه داستان‌ها و فیلم‌ها هم، به موازات بالاتر رفتن سن من و ما، بچه‌بازی‌ها و رویاهای کودکانه کمرنگ‌تر شده و نگاه‌ جدی‌تر و سیاه‌تر به زندگی- همین زندگی‌ِ این جهانی و خاکی- عمیق‌تر.

بگذریم.

چند سال پیش،  در اپیزودی از یکی از سریال‌های ساینس فیکشن، در صحنه‌ای مربوط به درگیری ناخواسته‌ و اجباری بین دو گروه  (انسان‌ها و اهالی کره‌ای دیگر در فضا) با دشمنی مشترک، و بحثی بین دو فرمانده‌ی نظامی از هر گروه. فرمانده‌ی کره‌ی دیگر که به شدت خشمگین بود، به فرمانده‌ی گروه انسان‌ها داشت توضیح می‌داد که آن روز، روز تولد دوازده سالگی پسرش است که روز بسیار مهمی در فرهنگ آن‌هاست و پدر حتما باید در آن شرکت داشته باشد، و حالا او ناخواسته درگیر این ماجرا شده و نمی‌داند چطور به پسرش توضیح دهد که چرا نتوانسته در آن مراسم مهم حضور داشته باشد. و این که پسرش طبعن، انسان‌ها را مقصر آن عدم حضور خواهد دانست و تا ابد با آن‌ها دشمن باقی خواهد ماند. فرمانده‌ی انسان‌ها سپس توضیح کوتاه و ظاهرن عمیق و احساسی‌ای داد، و گفت (نقل به مضمون، از حافظه): «من هم پسری به همین سن و سال دارم. همیشه می‌کوشم به او توضیح دهم که شغل و مسئولیت‌هایم چیست، و در نتیجه، مجبور می‌شوم به چه کارهایی ناخواسته تن دهم، و به چه علتی. فکر می‌کنم او می‌فهمد که نبودن من در بخش‌هایی از زندگی او، علت‌های مهمی دارد. البته او هنوز ده دوازده ساله است و خیلی چیزها برایش قابل درک نیست. در نتیجه، به تنها چیزی که می‌توانم دلم را خوش کنم این است که او هم روزی به همین سن خواهد رسید، و در برابر چنین انتخاب‌های دشواری قرار خواهد گرفت، و آن‌وقت، خواهد فهمید چرا در چنین روزهایی کنارش نبودم. روزی بالاخره او هم ۵۰ ساله خواهد شد و مرا درک خواهد کرد.»

لازم نیست تا بازیگر چنان فیلمی باشیم و در سناریو، چنان متننی نوشته شده باشد تا آن فکر، از مغز ما – هم سن و سال‌های من – بگذرد. بخش بزرگی از «ما» که از چهل و چند گذشته‌ایم، بارها و بارها به این دست آویز، آویزان مانده‌ایم. این تصور – چه بسا دلخوش‌کنک- که: «می‌رسد! تو هم می‌رسی. خیال نکن تا ابد همین خواهی ماند، به همین مقطع خواهی ‌رسید، و تمام این گره‌ها به دست و پایت خواهد پیچید، و خواهی دانست و خواهی فهمید..!» در ذهن و خون‌مان بارها و بارها چرخیده و می‌چرخد. در برابر آن «دیگر»ی که- به گمان ما- نمی‌فهمد، زیرا هنوز «نرسیده» است. واقعیت، اما، به این سادگی نیست. به همین جمله‌ی آخر آن فرمانده‌ نگاه کنیم: «روزی بالاخره او هم ۵۰ ساله خواهد شد / و مرا درک خواهد کرد.» این جمله، دو بخش دارد. بخش اول، درست است و طبیعی (عمر بر همه، از جمله بر فرزند او نیز، خواهد گذشت)، اما بخش دوم، با زیرکی یا حماقتِ سناریو‌نویس، در دنباله‌ و در پیوند با اولی آمده و به آن مرتبط شده تا همراه با آن، گمانی را بباوراند. هر دو حالت البته محتمل است. این که جوان‌ها هم روزی بالغ‌تر خواهند شد و  پیر، و این که روزی شاید گوشه‌هایی از نیازها یا رفتارهای نسل قبل از خود را درک کنند. چه حالا، چه بعد. اما نه لزومن در پی هم، و نه لزومن به دلیلِ – یا همراه با- رسیدن به آن مقطع سنی.

نسل‌ها را چی از هم جدا می‌کند و چی به هم پیوند می‌دهد؟ «پل»ی به نام «سن»؟ یا دره‌ای بس سیاه‌تر، غارهایی بس تو در تو در و پیچاپیچ‌تر و  درهم پیچ‌تر و ناراه‌تر؟

نه.  آنچه نسل‌ها را از هم جدا می‌کند، حتا در عادی‌ترین و با ثبات‌ترین جوامع، تنها فاصله‌ی سنی نیست. این البته نه حرف تازه‌ای‌ست، نه کشفی بدیع. اما همین حرف تکراریِ دست‌مالی شده، بُعدها و گوشه‌هایی جدی دارد – که درست به همین دلیل تکراری بودن و دستمالی شده بودنش- دیده نمی‌شود. نشده است. و گردونه همچنان بر جا. هر نسلی، نه تنها موقعیت‌ها، گره‌ها و انتخاب‌ها، که نگاه و دیدگاه (به هر دو معنا: منظر، یا مبدا نظرگاه، و طمینه‌های ارزیابی و ارزش‌یابی) و ابزار‌های خود را دارد؛ گوش و چشم و زبان خود را.

نسل‌ها، تنها به دلیل ناهمگونی سنی – و در نتیجه، قرار داشتن در موقعیت‌های متفاوت در هر لحظه‌ی مشابه، نیست که از هم جدا می‌شوند. و این جداسری، در مجموعه‌ای‌ست  از همان «دیدگاه، چشم و گوش و زبان»، که «هویت» شاید بتوان نامیدش. و «هویت»، پستوهای تاریک و دور از دستی دارد که «خود» ما را نیز گاه – گاه، بسیار بیش از «گاه» – بر آن راه نیست.

ب –  چند سال پیش، روزی محسن نامجو در پی کنسرتی که نخستین بار در تورنتو اجرا کرد، همراه با دوستی به خانه‌ی من آمد و چند ساعتی را کنار هم بودیم. نامجو از من باید چهارده – پانزده سال جوان‌تر باشد. صحبت به همین، و به نسل‌های هم کشید. کنار هم ایستاده بودیم و سیگار و مشروبی و بحثی از هنر و عقاید و در و دیوار و زندگی و باورها و …، و گفت: (نقل از حافظه به مضمون) «…در آن روزها و نوجوانی‌ها، هر قدمی که نسل ما بر می‌داشت، نارنجکی  انگار پیش رو یا پشت سرمان منفجر می‌شد.» خندیدم و گفتم: «آن نارنجک‌ها داشت توی صورت ما منفجر می‌شد!» سری تکان دادیم و خندیدم و گذشتیم.

مهم اکنون این نیست که آن تعبیر و «پس» و «پیش»اش درست بود یا نه. اما در هر حال، همین تمثیل «نارنجک» را نگاه کنیم: یکی، آن‌ها را، به امر یکی دیگر، کاشته بود، یکی از روی‌شان می‌گذشت، یکی از آن رد شده بود، و یکی به آن می‌رسید، پیش رو یا پشت سر، در مرکز، درون، یا اطراف…؛ همه در نهایت از یک «دوران» می‌آییم. دیدن و حس کردنِ «انفجار» در میانه و در اوج، بر پوست، یا استخوان و جان، یا لرزه‌اش بر دریچه‌های روزنامه‌ایِ تاریک، در دالان‌های گوش‌ و مردمک‌های آن که مسلسل بر دوش، یا چمدان در دست، یا شیشه‌ی شیر بر دهان داشت…؛ «همه» در نهایت از یک «دوران» می‌آییم.  یک دوران.  برای همین هم هست که به هم نگاه می‌کنیم و لبخند می‌زنیم، همه اما هم را نمی‌فهمیم. با هم حرف می‌زنیم، نه اما همه از یک «سخن» یا «گفتمان». نمود و نماد یک «متن» را در ذهن نداریم و یک «تصویر» را منتقل نمی‌کنیم. در بهترین، بهترین، بهترین حالت،  از یک تصویر هم که بگوییم و یک تصویر را هم که منتقل کنیم، نه جویای یک نتیجه‌ایم، نه خواهان یک نتیجه، نه بینا و شنوای یک نتیجه. زیرا همه، همان نبوده‌ایم و همان نیستیم که آن نارنجک بی‌روح گمان می‌کرد. بلاهت، از آن نارنجک و آن انفجار، از آن سکوتِ کر کننده یا شکوهِ جنون‌‌آمیز نیست. از «خط‌»هایی است که می‌پندارند به صِرفِ خط بودن، نقطه‌ی آغازی و پایانی هم‌تراز، و از این نیز ممکن‌تر، تقاطعی در کار خواهد بود.

مسیر و روند انفجار، مسیر و روند جان است. و مسیر و روند جان، نه فقط هزار هزار چهره و هزار هزار پوسته و رگ و پی و ریشه‌ی پیدا، که هزار هزار حس و برخورد و بازخورد و گرفت و گیر ناپیدا دارد.. هزارها هزار هزار… انفجار، یعنی از ذره‌ای – و دره‌ای- در درون، ناگاه جهیدن و فرا رفتن و پراکندن؛ بی‌تقارن، بی‌نظم و انتظام، به تصادف، به کرانه‌هایی ناهمراه و ناهمگون. بی‌پیوست و بی‌پیوند. تقاطع‌هایی شاید نیز، باز اما، به تصادف. و گاه، به تعارف. و گاه، در تکثر و تکرار، تصادف هم ، به گمان، دست‌آموز می‌تواند شد. و دست‌آموزی، گاه به «عادت» فرا می‌تواند رُست. و عادت، از کهن‌ترین پناه‌های آدمی‌ست. چنین هست، دست آخر، تا در این میدان و بر این میدان، جهانی در خود فرو می‌ترکد و از خود فرا می‌شکوفد که نه تصویری و جمعی، بل تجمع خط‌هایی‌ست، هر چند راست، لیک نامتوازن؛ هر چند ناراست، لیک نامتقاطع.

عادت، امن است صد البته و امنیت، زیبا. کوری هراس‌بار است و جهیدن یا ایستادن خون در رگ، خوف‌ناک. از لحظه‌ی گذرنده‌ی منظر مانوس مردمک‌ات اما اگر نظری آن‌سوتر بتوانی گرداند، از دالان‌های مالوف مویرگ‌های خودّیت‌ات اگر بتوانی گامی آن‌سوتر گذاشت، به «مجموعه» اگر بتوانی نگریست، نه از درون و بر درون، که با درون اما به پیرامون، آنچه به چشم و خون‌ات بنشیند، خط نیست؛ دیگر خط نیست،  دیگر جمع خطوط هم نیست، تجمع نامتقارن و بی‌انتظام دایره در دایره در دایره‌هایی‌ست گسترنده. مبدا، ناخواسته و  ناشناخته و از خاطر گریخته، و مقصد، نادانسته،  نایافته، ناپیدا. خط‌هایی اگر باشد؛ ناراست. توازی‌ای اگر باشد؛ دور. پیوند یا تقاطعی اگر باشد؛ به تصادف، گذرا. در گذر، و در گذار. این، ذات انفجار است. و ما، در دَوَرانِ این مقطع از بوده‌گی‌مان، در دایره‌ی نامتوازن چنین انفجار گسترنده‌ای‌ست که تاب می‌خوریم و، بی‌پیوند، بی‌تقارن، بی‌ مبدا شناخته و بی ‌مقصدی پدیدار،؛ ذره‌هایی به لحظه، در خود، درخشنده فرا می‌جهیم و، پوکیده فرو می‌خاکستریم.

بحث، شاید همین باشد. یا، از همین شاید بتوان به آن ناخنکی آلود.  مبدا و محور تحلیل یا محور نگاه چیست؟ «آن» یا «این» مقطع زمانی؟ آن نارنجک؟ آن انفجار؟ یا «آن» یا «این» ذره‌ها، یا آن و این لحظه لحظه‌‌های گم و پیدای فراجهیدن‌ها و فروخاکستریدن‌ها؟

نه. این‌ها همه، هنوزاهنوز، گوشه گوشه‌هایی معدود و محدود از همان بی‌شمارهایند. مدعا، نه گوشه‌ها، که «مبدا» یا «محور» بود. با این همه، بحث، شاید همین باشد. نشان کردن نقطه‌ی تقاطع. تقاطع.

بی تقاطع، خط‌ها- در توازی‌ای ناپیدا می‌پراکنند و خط می‌مانند. خط، گیرم مجموعه‌ای از میلیاردها نقطه‌ی به هم پیوسته، از خود و در خود به هم پیوسته است و، باز، خط است. هنوز،  تنها، خط است. راست یا درهم‌پیچ، تنها خط است. و خط، تنهاست. شکل‌ها، مانوس یا نامانوس، از خط‌ها پدید می‌ایند، اما نه از توازی‌ها، که از تقاطع‌ها. پیوست‌ها. و «گم»، در این میان، شاید همین باشد. در «انفجار» نمی‌توان ایستاد و به خط‌های دیگر نگریست، به سیرها اندیشید، و مسیرها را برگزید. انفجار، در آن لحظه‌ی نخستینه، شاید «رها» شدن را و فرا رفتن را – و پس، حسی از شادی، از پرواز، از شور، شورِ جاری شدن و گریز از سکون را،  شاید حتا تسلط، توان، «راست» بودن و شدن را (به هر دو و سه معنا: راست‌قامت، برحق و ناغلط، و پایدار) در جانِ خط جاری کند؛ اما، اما این جهان، دیگر جهان عرفان هزاره‌های مکرر نیست. نباید باشد. نباید باشد. نباید. نیست. عرفان نارسای عقیم، عرفان نارسای متراکم عقیم، عرفان نارسای متراکم مکرر عقیم، عرفان نارسای متراکم مکرر متکثر اخته‌ی عقیم، ناتوان از پیوست و پیوند خط‌ها و برآفریددن شکل‌ها، یا «در خَمِ یک کوچه» به «نقطه»ی گم درون فرو ‌می‌شکند، یا به خیال سیر راست‌خوی بی‌انجام «هفت شهر عشق»ی گم‌تر دل می‌بازد. جهان جان اما، با شکل‌ها و در شکل‌هاست که جان می‌گیرد، که از دایره‌ی متراکم تکرار و تکثر انفجارهای بی‌هوده گسترنده‌ی بی‌شکل می‌‌تواند گریخت. خط، گیرم تجمع به‌هم پیوسته‌ی بیشمار نقطه‌ها، گیرم گسترنده، گیرم بی‌سکون، نا ایستا، گیرم در جهش یا چرخش و پیچش، گیرم به قامت راست‌، در طپش یا پرواز، گیرم بی‌عصا و شورمند و مطمئن، دست آخر، تنها «خط» است. و خط، دست آخر، تنهاست.  جهان، زیستن، آفریدن، شکل است، نه خط. شکل، نه فقط با خط‌ها، که با و از پیوند خط‌ها به جان و نفس می‌رسد. پیوند، نه از توازی، که از تقاطع برمی‌آید. تقاطع، از گور «فاصله» بر می‌روید.

با این همه، رنج، تنها در دوری نیست؛ و نسل‌ها را، تنها «فاصله» نیست که بیگانه نگاه می‌دارد. یا، از منظری دیگر، زخمِ بازِ «زمان»، خود تنها نقطه‌ای در «شکل» «فاصله» است.

سال، ۱۳۹۲ هجری شمسی، ۲۰۱۳ میلادی است. سی و اندی سال از تحولی اجتماعی در کشوری متوسط – در اغلب ابعاد- به نام ایران در خاورمیانه گذشته است. نسلی که نوجوانی جوانی‌اش به کاشت و برداشت آن انفجار برخورد (معروف به «دهه‌ی چهلی‌ها») اکنون – فرو خفته و ذغال و پوک و خاک هم نباشد، به سرازیری تیز دره‌های خاکستری‌اش درغلتیده است. نسلی که در آن انفجار نطفه برگرفت و رویید (معروف به «دهه‌ی شصتی‌ها»)، اکنون- بر بال موج‌های آن انفجار ناخواسته، نادیده، نادانسته، ناشناخته، جرقه یا شرار، همچنان و هنوز، جایگاه «خود» را می‌جوید. و «جایگاه»، بیش و پیش از هر چه، پیش‌فرض‌هایی می‌طلبد: خاکی با نشان از سکون و ثبات، پایه‌هایی، ستون‌هایی، با نشان از استواری، دیواره‌هایی، پای‌گاه و پشتوانه‌هایی ایستا، با نشان از امنیت و..، گیرم نه اگر سقفی شایسته، که سایبانی بایسته. این «شکل»ها اما، باز، تنها با «خط» و از «خط» پدید نمی‌آیند. و صد البته، نه در گریز‌های ناگزیر.

حال، ماییم و، در برابر، آینه‌ای شکسته در قابی تمام قد. در دهه‌ی پایانی قرن چهاردهم هجری شمسی، دهه‌ی آغازین قرن بیست و یکم میلادی. جماعتی – به‌گمان همخون و هم‌فرهنگ و هم‌تاریخ و هم‌زبان، و به‌گمان، رو در رو و پشت بر پشت و چنگ در چنگ و چشم در چشم یک دیگر، و برای نخستین بار در دوران نو جهان، با گستردگی‌ای کم‌مانند، نه فقط در خاک مانوس و مالوف همارگی و هموارگی، که پراکنده در جای جای این گوی خاکی؛ و به‌گمان، پرسشگر و پاسخ‌گوی یک‌دیگر. تجمعی از انسان‌های بالغ و کامل سی و چهل و پنجاه و شصت ساله‌ای که به‌گمان از یک ریشه می‌آیند، دستکم از نطفه‌ی یک انفجار، با یک زبان می‌گویند و می‌شنوند، به‌گمان، زبان هم را می‌فهمند و به‌گمان، «هویت»ی نزدیک یا شبیه دارند. هاه! بد تصویری نیست! به پیکره‌‌های رنگ باخته‌ی خانوادگی خانواده‌های بزرگ می‌ماند که در مناسبتی – سینه به نفس گشودن کم‌سال‌ترین نبیره یا از نفس افتادن کهن‌سال‌ترین جد، دیداری در بامداد نوروز یا شامگاه یلدا، یا هر چه، هر چه- گرد هم ایستاده باشند تا «لحظه»ای را «ثبت» کنند. لحظه‌ای گم؛ که نه یک آن پیش‌تر حضور داشته و نه یک آن بیش‌تر خواهد پایید. تنها یک آن، پس از باز و بسته شدن مردمک دوربین، تک تک آن «نقطه»ها در «خط»های نامتوازن خود خواهند پراکند و آن «لحظه» نه «ثبت»، که گم خواهد شد. محو خواهد شد. خواهد مرد. آن «شکل»، تنها در ذهن، و تنها ذهنی‌ست. خوابی که از یاد هم خواهد رفت. نه. این «قاب» و این «تصویر»، دروغی بیش نیست. و تلاش برای تثبیت «شکل»،  فریبی مکرر و مانوس. این قاب و این تصویر، تصویر «ما»ی این اکنون، تصویر «شکل» و «روند» ما نیست؛ زندان «نقطه»ها و «خط»های تنهای پراکنده است. خط‌هایی که،  گرچه شاید از «نقطه»ای مشترک بر آمده باشند، اما تنها «خط»اند، و تنها. و «نقطه»ای که گرچه مشترک و همتا به گمان و نظر می‌رسد، اما اثراتی بی‌نهایت ناهمتا برآورده و نه تنها خط‌ها و راه‌ها روندهایی، که نگاه‌ها و حس‌ها و برداشت‌هایی، داوری‌ها و پیش‌داوری‌هایی، نیازها و توان‌هایی، برخوردها و بازخوردهایی- و پس، هویت‌هایی و باورهایی و زبان‌هایی- ناهمتا، ناهمگون، تنها. تنها.

و پس، هان! بحث، شاید همین باشد. و هجوم این واژه‌ها، قطره قطره‌ها، از دالان‌های ناپیدای مویرگ‌های تاریک «من» و «منیّت» و «خودیت» من، پرپر زدنی کور و مریض و مجنون در همین غار. شاید.  بگذریم. یک قصه بیشتر در تاریخ نیست. مکرر واگویه‌اش می‌کنم. برای «خود»؟ اهمیتی دارد؟ .. خط نقطه نقطه خط… بگذار شکلی بکشیم.. شاید.

نسل حصار، تکرار، یا راهوار؟ 

پ- در نمایش‌نامه‌ی «میراث» اثر بهرام بیضایی، یکی از شخصیت‌ها (کوچک‌آقا / برادر کوچک‌تر از سه برادر با فاصله‌ی سنی‌ای شبیه به فاصله‌ی سه نسل یا سه قشر اجتماعی) شباهت زیادی دارد به نسلی از «ما» که اکنون در حول و حوش سی‌سالگی زندگی‌اش است. پیرنگ نمایش‌نامه، دیداری‌ست که پس از مرگ پدر خانواده – در خانه‌ی عظیم، اشرافی اما فرسوده‌ و بی‌لنتظام آنان صورت گرفته، و قرار است بر سر «چگونگی حفظ این میراث» توافق شود. برادر بزرگتر و پیر خواهان تداوم و احترام به «سنت»های کهن است و «دست نخورده نگه داشتن خانه و زیستن «همه» در کنار هم، به شکل کهن، برادر میانی و میانسال خواهان تعمیر و اصلاح و تقسیم بر اساس سلیقه، و برادر جوان خواهان خراب کردن و از نو ساختن، یا «سهم» برداشتن و جدا شدن. در بخشی از گفت‌وگوها، برادر کوچک چند جمله‌ای کلیدی به زبان می‌آورد:

۱- پدر نشانه‌ی دوره‌ی خودش را زد، حالا من می‌خواهم مُهر دوره‌ی خودم را بزنم.

۲- اینجا واقعا هیچ چیز نیست. شما هیچ چیز مهمی نداشتید. شما خیال می‌کردید که میراث مهمی دارید، ولی حالا کم کم می‌بینید که هیچ چیز ندارید.

۳- اینجا به در زندگی ما نمی‌خورد… بهترست بگویم من.

۴- من پول لازم دارم، من حق دارم راحت زندگی کنم.

۵- ما نمی‌تونیم با هم بسازیم.

۶- ما به توافق نمی‌رسیم، من سهمم را به دیگران می‌فروشم.

این گفته‌ها – در کنار گفته‌ها و برخوردها و نگاه‌های دو شخصیت دیگر ( و نیز، شخصیت‌های «کلفت و نوکر»، پایین‌ترین قشرهای جامعه که گرچه دید تیزتر و عمیق‌تری دارند و بارها بر دوش آن‌هاست و هشدار دهنده‌ی حضور دزدها و موش‌های مخرب، اما حق دخالت به‌آن‌ها داده نشده است)، نمونه‌ی روشنی می‌تواند باشد از همین «خط»های بی‌ارتباط، همان «تصویر» بی‌محتوای میرا، و، به‌ویژه، آن چه «هویت» دو نسل مشخص (یا گروه سنی) در این مرحله از تاریخ ایران را بر آورده است؛ گروه سنی‌ای از اندکی زیر سی سال تا اندکی بالای پنجاه سال. نسل من، از همان ابتدا تا خود و پیرامون‌اش را شناخت یا حس کرد، از یک سو «ثبات» می‌دید و از سوی دیگر فروپاشی آن ثبات. از یک سو شاهد اوج‌گیری و تقدیس سریع جامعه به جانب مدرنیزاسیونی بی‌یال و دم و اشکم، و از سوی دیگر تعمیق رمانتیسمی متکی بر نگاه اسطوره‌ای و حماسی بود.  نظام اجتماعی حاکم، برای ما مانند پیر پدر مقتدر و باثباتی بود که – مانند هر نوجوان نوخاسته‌ای، می‌خواستیم مهر خود را بر سایه‌ی گسترنده‌ی او بکوبیم و شاخ‌اش را بشکنیم. آنچه پس از او بر ما نازل شد یا در آغوش‌مان فرود آمد، چه برای آن بخش که دمشن و غاصب و «ناپدری»اش می‌شمارد، چه آن دیگری که پناه و مقتدا، دیگر نه أن پیوند پیشین را داشت، نه ثبات‌اش را. آن نسل، همچنین با روابط و پیوندهای فامیلی، قبیله‌ای و گروهی نفس کشیده و آشنا بود و «جمع» و «مردم»، به‌ویژه در جریان انقلاب و جنگ، برایش اولویت و حتا تقدسی درونی شده یافته بود. حال آن که نسل بعد، از ابتدا بر بستر تزلزل روییده و پا گرفته، نه تنها تقدسی در «جمع» در برابر «خود» نمی‌دید و نمی‌توانست ببیند، که از آن روابط «مدرن» شده‌ی قبیله‌ای و فامیلی هم جز جلوه‌ی روشن و مشمئزکننده‌ای از «پدرخواندگی» و «مافیا» نمی‌دید. این نسل، آن رابطه‌های مافیایی را دید و شناخت، به تمسخرش نشست و آن را پوسیده یافت، اما مانند نسل قبل، دلیلی ندید تا در برابر آن بایستد؛ بلکه با همان «تک بودگی» خود، مصمم شد تا در کنار یا درون آن بماند و از همان کنار یا درون، شاهد پوسیدگی و فروریزی‌اش باشد یا خود بدل به موریانه‌های ساکت آن گردد. نسل بعدی، آن نظام حاکم اجتماعی، سیاسی، و فرهنگی را، آن «پدرخوانده» را، نه مانند نسل قبل «غاصب»، که از خود و همخون فرسوده و متعفن خود می‌دید و می‌بیند.

در متن نمایش «میراث»، نگاهی که برادر کوچک‌تر دارد (و دو برادر دیگر نیز، گیچ و گول و کر و کور و خام‌خیال، و موقعیتی خاص، در پی مرگ پدری مقتدر) از جمله، نمونه‌ای است شاخص، نشانگر نقطه‌های اساسی از آنچه «هویت» نسل جوان امروز ایران را (در مجموعه‌ای گسترده و نه چندان همگون البته) شکل داده است:

– «میراث»ی که با آن آشنا نیست، ندیده و نمی‌بیندش، بهره‌ای از آن نبرده، با آن نمی‌تواند ارتباط برقرار کند، اما «سهم»اش را می‌طلبد،

– پیشینیان را شکسته و دروغ می‌یابد، همراهان را نامطمئن، پس، بی‌باور به پشتوانه، ستون، همراهی، پس، کنترل تنها می‌تواند به دست او باشد

– بی‌اطلاع از – و بی‌پیوند با – دیروز، تمسخرِ گذرندگیِ امروز، بی‌باور به فردا

-چیزها، همان نیست که می‌نماید، اگر هست، یا هر چه هست، ربطی به او ندارد

– آرمان‌ی در کار نیست. می‌توانی؟ بمان. نمی‌توانی؟ برو.

– گسست از معیارها، اخلاق‌‌ها، چهارچوب‌های تاکنونیِ جمع و جامعه

– بی‌اعتمادی به هر چه و هر که جز خود، به عنوان تنها وجود قابل لمس، پس،  باور به «خود» و اتکا تنها به «خود» به عنوان تنها وجود قابل لمس

– زخم‌های او از دیگران است و پیشینیان، ضربه‌ها را خورده‌است، تاوانش را هم داده‌است و می‌دهد، آن چه هست، شکست دیگران است، و آن‌چه نیست، طلبِ او است از جهان

– رسالتی نیست. اگر هست، رسالت او است، نه جمع، و رسالت او، برای آن چه او می‌فهمد و می‌خواهد و می‌تواند و خواهد ساخت، برای او؛ که می‌تواند.

– محافظت، محافظه‌کاری، حساب‌گری، تیزهوشی در یافتن حصار و جستن پناه

– تیزهوشی در گشتن به سویی دیگر و آمادگی برای گرفتن رنگی دیگر، انتخاب سکویی «مناسب»تر یا «ممکن‌تر»

– تزلزل، هراس، بی‌پناهی در درون، با حفاظ‌هایی برای محافظت از خود در برون، و پس، «پیشگیری»، تهاجمی پنهان، یا «فرار به جلو»

– پیش‌داوری، داوری، آمادگی برای صدور سریع حکم

– «اهمیت من»، «حق من»، منِ «تنها»، «منیّت» تنهای من

– نوبتی اگر هست، اول من؛ اگر نیست، تنها من

– فردایی در کار نیست، پس، هر چه هست، با شتاب، باید دید و گرفت و تجربه کرد و از آن خود کرد

– چیزها و آدم‌ها و ارتباط‌ها برایش نه واقعی ست، نه عمیق می‌تواند بود، نه پایدار

– هیچ کس و هیچ چیز برایش یک چهره نداشته است و ندارد، هیچکس و هیچ چیز، از  شیرخوارگی تا بلوغ، از خانه تا مدرسه، بازار تا محل کار، فضیلتی در یک چهره داشتن به او نیاموخته است، که برعکس، «فضیلت» چند‌چهرگی را آموخته و تمرین داده است. پس، با هر چهره‌ای که رخ می‌نماید می‌توان و می‌بایست همرنگ شد و- نخست، از «خود» محافظت کرد و آماده‌ی «دفاع» بود، و سپس، آماده‌تر برای تهاجم، به «چهره»ای که هیچ روشن نیست چی و کدام باشد و با چه هدف و مقصودی، و پس، آماده، تا بتوان بار «این لحظه» را بست و گذشت.

– بسیار بیهوده، رنج فراوان برده است؛ بسیار بیهوده، محدود شده است، پس، بسیار بیهوده نیز می‌تواند رنج دهد. بسیار بیهوده می‌تواند جویای لذت، یا تغییر، یا آزمایش، پا از دایره‌ها بیرون گذاشتن، تجربه، و تجربه صرفن به قصد لذت و لذت صرفن به قصد تجربه باشد.

– با «سادیسم»ی بسیار بیهوده‌ای رو در رو بوده است، و شاهد «مازوخیسمی» بیهوده. پس، می‌تواند خود نیز چرخ‌دنده‌ای در آن زنجیره شود:

– یا در یک سو، پذیرای همپایی و همکاری در تسلط گردونه‌ی سادیسم بیهوده،

– یا، در سوی دیگر، پذیرای نقش «سنگ زیرین آسیا»، و پس، پذیرای همراهی و همپایی در تحمل ثبات مازوخیسمی بیهوده،

– یا، در سطحی بسیار بسیار گسترده، ملغمه‌ای از این دو، ترکیبی از سادو-مازوخیسمی درهم‌پیچ  و پیچاپیچ، اغلب ناخودآگاه، و نا کارآمد اما کاربُردی.

می‌گویم «ناکارآمد اما کار بُردی»،  زیرا نه طبیعی است و نه انسانی و نه امروزی و نه رو به پیش و پیشرفت و ثبات دارد، پس کارآمد نیست، اما کاربُردی است، و برای ارتباط‌ها و حسِ وجود داشتن و نقش داشتنِ این بخش بسیار گستره از جامعه، برای آن که صرفن بتواند به قعر واماندگی در جایگاه «محکوم» درنغلتد یا به اوج جایگاه «دژخیم»ی فرا رانده نشود، کاربُرد دارد.

– «حقیقت»ی در کار نیست. اگر بتوان نام حقیقت یا حقیقی بر چیزی یا حسی نهاد، نه پایه‌ای در خور دارد، نه دیواره‌ای امن، نه آتیه‌ای شکوفا.

– باهوش، ریزبین، پُرکار و پر شتاب  است. در پیکره‌ و با چنین هوش و چنین انرژی و چنین  شتابی، و صد البته، بر چنان بستری، دروغ می‌تواند فضیلت باشد، فریب می‌تواند زیرکی به شمار آید، دوچهره‌گی می‌تواند رِندی محسوب شود، از همه چیزی چیزکی دانستن و به‌هم پیچاندن می‌تواند دانش و هنر و هنرِ ترکیبی نمایانده شود، هر چیز هر کس می‌تواند وسیله و پله‌ای باشد، و پای بر گُرده‌ی هر پله‌ای می‌توان نهاد و به هر چهره، هر زبان که سدها را شکننده‌تر و راه‌ها را کوتاه‌تر کند.

و…

چند روز پیش، یکی از وبلاگ‌نویسان خوب (زیتون) در «استاتوس» صفحه‌ی «فیس‌بوک»اش و به روال اغلب نوشته‌هایش، با طنزی هوشمندانه این پرسش را نوشته بود: «سکس بهتر است یا ثروت؟!» و در میان «کامنت»های ریز و درشت دوستان، یکی نیز پاسخ داده بود: «زبان‌بازی از هر دو بهتر است، چرا که با آن می‌توان به این هر دو دست یافت!» زمینه و زاویه و محور مگاه، باید روشن باشد.

و…

… با این همه، این نسل، شاید یکی از پُر مایه‌ترین و آرزومندترین و کارآمدترین  و ، پس، عزیزترین و امیدبخش‌ترین نسل‌های تاریخ ایران باشد؛ و نسل پیش از آن، نیز، شاید یکی از شبیه‌ترین به همین ویژگی‌های نیک و پُر مایه، و باز، این دوره از تاریخ و جامعه‌ی ما، ترکیبی شگرف از لبخند و اشک. این دو نسل، از پُر آرزوترین‌ها و پُر توان‌ترین‌های تاریخ ما بوده و هستند، و از وامانده‌ترین‌ها و افسرده‌ترین‌هایش، از شریف‌ترین‌ها، و پست‌ترین‌هایش.

*

«هویت» یا «صورتک:؟

اوضاع اجتماعی، اقتصادی، فرهنگ و اخلاقی که در هر دوره بر جامعه حاکم می‌شود، قرار گرفتن – گرفته شدن- در برابر انتخاب‌های متفاوت- با توانایی‌ها و ضعف‌های متفاوت و خواسته‌ها و نیازهای متفاوت- از جمله چیزهایی‌ست که نسل‌ها را از هم جدا می‌کند، بین آن‌ها دیوار می‌کشد، و راهیابی به یکدیگر را اگر نه ناممکن، دشوار.

شاید یکی از تفاوت‌ها و فاصله‌های مهم، یا بزرگ، «سکو» یا «جایگاه» باشد. نسل من، نمی‌داند کجا جایگاه اوست. نمی‌داند کجا ایستاده یا باید بایستد. جایگاهی داشته، یا خیال می‌کرده که داشته، و از او گرفته شده. حالا برای سال‌های سال گشته و گشته تا جایی پیدا کند و بتواند بر آن بایستد یا نفس تازه کند. نسل بعد، از اول جایگاهی شناخته شده و تثبیت شده و پذیرفته شده نداشته. آن را نخست در درون، سپس در بیرون، هر جا و هر طور توانسته، ساخته و بر آن ایستاده. آن جایگاه را در خود داشته و پذیرفته و مال و حق خود می‌داند. نسل اول اما جایگاهش از دست رفته. غصب شده. گم شده. نسل من، حتا نظام حاکم بر اداره‌ی سیاسی کشور را نیز «غصبی» حس می‌کند. حس می‌کند «قرار بود» نظام سیاسی و اجتماعی، چیز دیگری باشد و به مسیر دیگری برود، اما «گروهی و کسانی از ناکجاهایی آمدند و گرفتند و غصب کردند؛ پس، باید از بیخ و بن کنده شود و برود؛ و با رفتن آن، گویا همه چیز باید به خیر و خوشی به حال عادی بازگردد و بهار شود. نسل بعد اما چنین «غصب»ی ندیده است و نمی‌بیند. او صد البته خواهان تغییر است، اما نه به گونه و با حربه‌ی رویارویی با «ناپدری غاصب»، که باز، با پدر؛ پدری که این بار نه مقتدر است و نه با ثبات، و نه هیچ چشم‌اندازی برای چنان ثبات و بهاری در قاموس و بستر «جمع» می‌تواند یافت.  (ادامه خواهد یافت.)

.

.

.

.

 

 

*  بنا به اطلاعاتی که در «ویکی پدیا» ثبت شده، «گزارش گمان‌شکن» یا «شکند گمانیک ویچار» (به معنای «شرحی برای رفع شبهه»)  کتابی‌ست در اصل به زبان پهلوی و از کتاب‌های مهم زرتشتیان به شمار می‌رود. این کتاب برای اثبات بنیادهای دین زرتشت و در رد دین‌های یهودی، مسیحیت، مانوی و تا اندازه‌ای اسلام، نوشته شده‌است. نویسنده‌ی این کتاب «مردان‌فرخ پسر اورمزدداد»  بوده است که در میانه‌ی سده‌ی نهم میلادی، همزمان با نیمه‌ی نخستین سده‌ی سوم هجری و در زمان فرمانروایی مامون، خلیفه‌ی عباسی، دست به تدوین آن زده ‌است و پُرسمان‌های فلسفی بسیاری را پیش کشیده‌ است که به پی بردن به باورهای ایرانیان در مسایل فلسفی و دینی یاری می‌رساند. پژوهشگران همچنین توانسته‌اند به یاری این کتاب، بسیاری از واژه‌های فلسفی در زبان پهلوی را بشناسند. در دوران معاصر، «صادق هدایت» چهار بخش پایانی آن را در کتابی به همین نام (گزارش گمان شکن) از زبان پهلوی به فارسی برگرداند و چاپ کرد.

در اوایل دهه‌ی ۹۰ میلادی، با وام گرفتن این عنوان از ترجمه‌ی صادق هدایت (بی هیچ‌ شبهه‌ای در گمان به قیاس دانش، نگاه یا قلم خود با آن کتاب یا صادق هدایت) مجموعه‌ای از چند مقاله‌ در پیوند با اوضاع اجتماع ایرانیان مهاجر/ پناهنده/ تبعیدی در تورنتو در نخستین موج مهاجرت پس از انقلاب، در نشریه‌‌های «سایبان» و «شهروند» (هر دو با سردبیری حسن زرهی) منتشر کردم. نگارش آن گروه مقالات، همچنین در دور نخست انتشار نشریه‌ی «سپیدار» در فاصله‌ی ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۴ میلادی (با مدیریت نگارنده و سردبیری محمدرضا نورایی) تحت عنوان «مهاجرت فرهنگ – فرهنگ مهاجرت» ادامه یافت، و یک دهه بعد، در کتابی با عنوان «نیم نگاه: سی مقاله در نگاه به فرهنگ و جامعه» در تورنتو توسط «نشر افرا» به چاپ رسید. اکنون، در بهار ۲۰۱۳ میلادی، می‌کوشم دور تازه‌ای از تداوم این «گزارش گمان‌شکن» را آغاز کنم.

 

بر قله‌ی خاکریزی که «قله» نیست…

تازه‌ترین ترانه‌ی شاهین نجفی و محسن نامجو با همکاری مانا نیستانی (طراح) چند روز پیش، در پی هیاهو و هیجانی نامعمول (در قیاس با آثار دیگر هنرمندان مورد نظر) با عنوان «پریود» منتشر شد. پیش از انتشار ترانه، با نشر طرح آن که می‌بایست معرف اثر باشد، زمزمه‌هایی تردیدآمیز آغاز شده بود. طرح، آن هم اثر طراحی با نام و نشان مانا نیستانی، هر چند حامل «تند» بودن «حرف و پیام» و «اشمئزاز» آن، اما روشن نبود. یا دستکم، و در همراهی با عنوان اثر، تا آنجا روشن بود که همان حس اشمئزاز را بیان کند؛ اشمئزازی ناخواسته، به تحمیل، از بیرون، از پایین‌تنه بر دهان، از زن به مرد.
دو روز پیش از انتشار ترانه، در پای یادداشت شاهین نجفی در صفحه‌ی فیس‌بوک‌اش، نزدیک به ۶۰۰ «کامنت» به چشم می‌خورد. از آن میان، شمار بسیار اندکی از «لایک» و «عالی» و «دمت گرم» و «ما شرّیم» و تعریف و تمجیدهای احساسی فرا می‌رفت، و شمار بسیار اندک‌تری، به آن طرح و عنوان «پریود» اعتراض داشت. در میان معترضان (کمتر از ده مورد) تنها دو مرد حضور داشتند، و از آن دو، یکی (همراه با تنها یکی از زنان معترض) اعتراض‌ و مخالفت‌شان از چهارچوب «مبانی اخلاق سنتی» فراتر می‌رفت. اکنون، حرف‌های اصلی در مورد «مفهوم» و «پیام» این ترانه، به عنوان یک اثر هنری با پیام اجتماعی (آفریده‌ی هنرمندی که با فرم و تکنیک و حرف‌ها و بیان معترض‌اش شهرت و محبوبیت یافته، و در همراهی با دو هنرمند دیگر، که آنان نیز به نوبه‌ی خود و در زمینه‌ی هنری خود، هم سنت‌شکن بوده‌اند و تابوشکن، هم معترض و «پیام»دار)، گفته شده، و تحلیل‌ها، مثبت و منفی، انتشار یافته. در صفحه‌‌ی «فیس‌بوک»ام، سه نقد را به اشتراک گذاشته‌ام، هر سه جدی و اندیشیده، با نگاه‌ها‌ و بیان‌ها و زبان‌هایی متفاوت. حال، آن مفاهیم و پیام‌ها و موافقت یا مخالفت‌ها به کنار، از زاویه‌ای دیگر به این اثر نگاه کنیم؛ نه به آنچه می‌خواهد و می‌خواسته یا ممکن بوده یا توانسته بگوید؛ که به عنوان آنچه هست: یک اثر هنری.

شاهین نجفی، با «رپ» سیاسی‌اش به اوج شهرت و محبوبیت‌اش دست یافت. رپ، هاردکور رپ و هیپ هاپ، با وجود ریشه‌ی پنجاه ساله‌ای که در سنت موسیقی معترض و خیابانی سیاه‌پوستان آمریکا دارد، مدت‌هاست که از آن چهارچوب فراتر رفته و با ریتم و بیان تند و عصبیِ مبتنی و متکی بر سنت شکنی، اعتراض و بی‌توجهی به اخلاق و معیارهای سنتی، به هنری جهانی و به نماد اعتراض نسل جوان و به حاشیه رانده‌شده‌ی جوامع بدل شده است. نجفی نیز، با اتکا به همین زمینه، از یک سو با نوع موسیقی‌اش و از سوی دیگر، با بدل شدن به صدای جوانان (و نیز، زنان) قشرهای زیر متوسط و به حاشیه رانده شده، سرکوفته، زخمی، باور از کف داده، حسرت کشیده، دور مانده از امکانات و رابطه‌های شهری – بالای شهری، و…، مُهر زبان و بیان شاخص خود را بر موسیقی و هنر زیرزمینی – آلترناتیو نسل امروز ایران کوفت.
محسن نامجو، سنت شکنی را به گونه‌ای دیگر آزمود؛ نخست با ترکیب یا تلفیق موسیقی و سازها و اشعار کلاسیک و نو ایرانی، موسیقی و سازهای ایرانی و غربی، و سبک‌های مختلف، سپس با به ‌سخره گرفتن شیوه‌ها، گفته‌ها، لحن و اجرای کلام و ملودی، و سپس‌تر، با نگاه و واژه‌ها و تعبیرها و اجراهای سنت‌شکنانه و نامانوس.
شاهین نجفی و محسن نامجو، تا به «پریود» برسند، مسیری طولانی را پیموده‌اند. اینجا اما، نو جو یا آلترنالیو و سنت‌شکن یا آنارشیست، با تاسف، نه دشت و دامنه‌ی مانوس و مالوف آن مسیر، و نه آن قله‌ای‌ست که با آن همه هیاهو وعده‌اش را دادند.
در آن دامنه، و خاصه با آن هیاهو و انتظاری که به عمد پیرامون این اثر ایجاد شد، «پریود»، ترانه‌ای ضعیف است؛ در کلام و بیان و اجرا. نخست، در قیاس با ترانه‌های موفق و محبوب نجفی و نامجو، از جمله «دیازپام»، «عقاید نوکانتی»، «همه‌ش»، «گیس»، «زندگی سگی»، «ما مرد نیستیم»، «تو حلقم»، «وقتی همه خوابیم»، «نقی» و «مهدی»، که کلام در آن‌ها رسا، روان، موزون، بی‌سکته، و تصویرها، روشن است و ملودی همراه. با همان قیاس، حرف‌ها و تصویرهای این ترانه، کم، محدود و تکراری‌ست. وزن و کلام در چند مورد سکته دارد (از جمله بند ۱۶ و ۱۸ و ۲۱) و نارساست، و چند تصویر آن (از جمله بند ۱ و ۳)، تکرارهایی ضعیف از ترانه‌های دیگر این دو خواننده و سراینده است. دیگر، عدم انسجام متن غالب و ترجیع‌بند همراه آن، که قاعدتن باید «همراه» باشد. اگر متن غالب معنا دارد و تصاویری مفهوم را بیان می‌کند، ترجیع‌بند هم می‌بایست همراه و حتا مکمل آن باشد. اما در اینجا به نظر می‌رسد خواسته شده بوده تا به هر تمهیدی، اشاره‌ای به «پریود» در ترانه بیاید؛ اما نخستین یا تنها چیزی که به ذهن سراینده رسیده (و جذاب هم به نظر رسیده) همین بوده. همین ترجیع‌بند حاشیه‌ای، در قامت نق نرینه‌ای در جامعه‌ای مریض و سرگشته که متن غالب، دارد تصویرش می‌کند. بر فرض، خواسته شده یا نوبت آن بوده که پس از «نقی» و «مهدی»، یک تابوی دیگر شکسته شود، نه دیگر تقدس مذهبی، که آبرومداریِ جنسیِ حساسیت‌ برانگیز و «شرّ»ی چون «پریود». در این، اشکالی نیست؛ اما از هر تابویی گفتن، تابو شکنی نیست. اگر «پریود» و اشاره به آن در فرهنگ بسته و آبرومدار، تابو و شرم‌آور است، حرف زدن از پریود، شناساندنش، آموختنش، درست دیدن و طبیعی بیان کردنش تابو شکنی‌ست، نه تکرار خوف و اشمئزاز از آن. این خوف و اشمئزاز اما در یادداشت کوتاه شاهین نجفی در صفحه‌ی فیس‌بوک‌اش خود را به تمامی نمایانده است:
«نوشتن و خواندن و ماندن در این بازار مکاره چیزی نیست جز بخشی از نوعی بیماری ناشناخته. عادت است عزیز، عادتی مریض. شبیه زمانی که بچه بودیم و پریود، بیماری خوفناکی بود از زبان زنان. درد دارد. می گفت انگار چیزی را از پشت کمرت دارند می کشند بیرون. عصبی می شوی و در عین حال حرارت سکسیدنت بیشتر می شود. درد می کشی و بیشتر می خواهی… این روزها کار ما آینه‌داری‌ست.»
بر این مبنا، بحث دیگر نه بر سر کج‌فهمی در «تابوشکنی»، که بر سر کج‌فهمی در شناخت و توصیف «مرض» است. از این گذشته، اگر دشنام دادن و نق زدن در ترانه‌ای تابوشکنی به شمار آید (که در قاموس رپ، می‌آید و خوش هم می‌نشیند)، باز، می‌بایست «همراه» باشد. آیا چنین همراهی‌ای بین ترجیع‌بند با «متن غالب» می‌تواند دیده یا حس شود؟

نگاه کنیم به متن غالب:
ما وارثان دردمشترک لای پا/ ما زیر پای گشت واجبی با سپاه
ما صیغه های زیر سن چند ساعته/ راحته شل بگیر وگرنه درد داره ها!
ما نامه های بی جواب خیس عمق چاه/ ما تو حرم زنای محصَنهَ با نسا
ما و حظ انگشت و ماتحت دیگران / ما و شوق مرگ با صدای آهنگران
ما روی مین و توی جین و پشت هفت سین/خاک بر سران با سواد شرم بر جبین
ما بهت خشتک شدن و درد پارگی/ ما چشم بستن  خفه شدن به سادگی
ما راندووی از شریعتی تا اوین/ما دختران صادراتی از دبی تا چین
ما بوق تاکسی در عمق استخوان /ما  جسم پژو با مغز پیکان
ما سینمای بی پناه بی پناهی/ ما بغض با این جماعت فکاهی
ما  اجتماع زیر ناف پول محور/ ما شاعران دردمند بیت رهبر
ما عاشقان آوانگارد  حسین/ ما پیروان  فشن پیر خمین
ما مومنین تیز کرده در اعتکاف/ما داف های  با حجاب خیس زیر لحاف

و ترجیع‌بند «همراه»:
ببین چگونه درگیرِ مغز من
مراببوس از عشق حرف بزن
تو هم که هر دفعه که مارو می بینی پریودی

مرا و شوق آغوش تو
و گریه به گوشی خاموش تو
آمدی جانم به قربانت ولی…
تو هم که حتی توی این شرایطم پریودی
تو هم که هردفعه که مارو می بینی پریودی

سه تصویر از متن غالب، بیان‌گر چهره‌ای از زنان/دختران در جامعه‌ای‌ست که ترانه با «ما» تصویرش می‌کند:
ما صیغه های زیر سن چند ساعته
ما دختران صادراتی از دبی تا چین
ما داف های  با حجاب خیس زیر لحاف
و شاید این:
ما بوق تاکسی در عمق استخوان

و باقی، اگر نه به تمامی، غالبن مردانه است، و تصویرگر جامعه‌ای مردانه. این جامعه، این صدای «ما»، به خوبی بیان‌گر افول و سقوط و سرخوردگی و تباهی و تباه‌شده‌گی‌ست. ناگهان، و در میان دو بند، صدای همراه برمی‌آید به ناله‌/خواهشی دردمند، مهربان، نیازمند:
ببین چگونه درگیرِ مغز من
مراببوس از عشق حرف بزن
و:
مرا و شوق آغوش تو
و گریه به گوشی خاموش تو

این صدای ناگهان را، اما بلافاصله نق و اعتراضی تمسخرآمیز بی‌راه می‌کند:
تو هم که هردفعه که مارو می بینی پریودی
تو هم که حتی توی این شرایطم (کدام شرایط؟) پریودی

ربط این دو یا سه بخش چیست؟ در ترانه‌ای که «پریود» نام گرفته، و برای همین نام، و با طرحی که همین را برجسته می‌کند، به‌شدت هیاهو و ایجادِ توقع شده، «پریود» چه محلی از اعراب یافته است؟ این محل اعراب، هر چه باشد، چه تابویی را شکسته است؟ اگر ترجیع‌بند «تو هم که هردفعه که مارو می بینی پریودی» را از این ترانه بگیریم، چی از آن کم می‌شود؟ اگر به جای آن ترجیع‌بند، مثلن می‌آمد: تو هم که هر دفعه که ما رو می‌بینی «آویزونی» یا «پاره‌ای» یا «فتق داری» یا «سه سوته‌ای» یا «اسهالی» یا «لاجونی» یا «داغونی» یا «حیرونی» یا «گوشکوبی» یا «گوز پیچی» یا…، چه فرقی می‌کرد؟ چی کم می‌شد از متن غالب؟ و این جماعتی را که سر از پا نشناخته و «ما شرّیم» گویان کف به زبان آورده‌اند، چه چیزی این‌قدر شاد کرده و به هیجان آورده؟ این که فهمیده‌اند و دانسته‌اند و آگاه شده‌اند که – به قول نقد مثبت مهران جنگلی مقدم* «جامعه‌ی تشنه‌ی آزادی، عاشقی ناکام است و اوضاع اجتماعی و فرشته‌ی آزادی و عدالت، معشوقی مبتلا به پریود، و در نتیجه در آغوش کشیدن او ناممکن»، یا صِرف ِواژه‌ی ممنوعه‌ی «پریود»، یا از آن هم آن‌سوتر، همتا پنداری با ترانه و خواننده و ترجیع‌بندی که نق و دشنام نرینه‌ی گرسنه و مریضِ در پسله‌شان را به تکرار هوار می‌زند؟
آب در خوابگه کدام مورچگان قرار است ریخته شود؟ «شرّ» بودن شاهین نجفی در چیست؟ در همین که در ترانه‌ای در کنار متن غالب مربوط‌ش، با ربط یا بی‌ربط حرفی را بزند که پدران و مادران سنتی و ریش‌داران و مقنعه‌به‌سران گوش‌هاشان را بگیرند؟
نه. دستکم، تا کنون و در دامنه‌ای که نجفی و نامجو محبوبیت و شهرت‌شان را مدیون آن‌اند، چنین نبوده. ترجیع‌بند «پریود» در ترانه‌ای با این متن غالب (که به‌سادگی می‌توانست عنوان دیگری، مثلن «ما» به خود بگیرد) همراه نیست. مفهوم و حس «پریود» در این ترانه، در حدی نیست که در جایگاه عنوان آن بنشیند (نگاه کنیم به عنوان‌های ترانه‌های دیگر این دو خواننده و میزان ربط و جایگاه مفهومی‌/ کلامی/ زبانی‌شان با متن غالب). شعر و تصاویر ترانه، در مورادی سست است و ناروان یا تکراری و نارسا، و ریتم ملودی، سبک آن و آلات موسیقی‌اش، نه در تناسب و تداوم آثار دیگر این دو خواننده است، نه حامل برجسته‌ترین شیوه‌‌های آنان، و نه حتا همراه و بیانگر حس متن غالب. و طرح آن نیز، نه تنها بیانگر هیچ‌یک از تعبیرهای مثبت و کلی اجتماعی‌ از ترانه نیست، که حتا با بخش اصلی (متن غالب) هم ارتباط نمی‌یابد؛ تنها بیانگر گوشه‌ای از حس ترجیع‌بند است (چیزی در حد «صدایت را ببُر، نیازت را خفه کن، پریودم!»).
در یک فاصله‌ی دو روزه پیش از انتشار اصل ترانه، پس از انتشار طرح آن، به پیشنهاد دوستی، از چند دوست دیگر در مورد طرح نظر خواستیم. یک دوست (مرد) فیلم‌ساز و نویسنده گفت این طرح نشان‌گر مردی است که دردی زنانه را تجربه کرده است. یک (زن) شاعر و فعال حقوق همجنسگرایان گفت این طرح می‌گوید تا امروز زنان با حربه‌های مردانه سرکوب می‌شدند و زخم می‌خوردند، حالا به مردان با حربه‌ای زنانه حمله شده. یک دوست (مرد) طراح و گرافیست، گفت این نشانگر حس و حال روانی مردی‌ست که پریود شده است. یک دوست دیگر، آن را نشان پریود مغزی جامعه و خونریزی از دهان دانست، و دیگری، نشانگر سرکوب جامعه با حربه‌ی اهانتی کثیف و مشمئر کننده، چیزی شبیه اجبار مجید توکلی به چادر سر کردن. یکی دیگر، نوار بهداشتی را چون بانداژ دم دستی‌ای برای لاپوشانی دهان خون‌آلود اسیری با چشمانی وحشترده می‌دید، و دیگری، مرد طرح را نمادی از سرکوبگران بی‌رحم با چشمانی موذی و بدخواه، که به همت زنان و ابزاری زنانه باید دهانش را بست و حالش را به هم زد. یک دوست (زن) به این اشاره کرد که نوار بهداشتی در طرح، از پشت به دهان مرد چسبانده شده و بخش خونی آن بیرون است، و این را حاکی از بی‌اطلاعی و کم‌توجهی طراح می‌دانست، و دیگری، همین را نشان توجه طراح به آن که حمله‌ی صاحب «پریود» به این مرد، چندان هم بدخواهانه و دشمنانه نبوده. نگاه‌ها و برداشت‌های دیگری هم بود و هست. البته از بسیاری از دیگر آثار طراحانی چون مانا نیستانی نیز می‌توان برداشت‌های متفاوت داشت؛ بر خلاف آثار نیک‌آهنگ کوثر، که روشن است و خبری و روزنامه‌ای و تاریخ مصرف‌دار. اما این اثر، یک و هر اثر هنری‌ای نیست که ناروشن بودن آن، نقطه‌ی اتکای مثبت‌اش باشد. این طرح، جلد است، پوستر است، نشان و معرف و مُبلّغ است. مثل طرح روی جلد یک رمان یا پوستر نمایش و فیلم؛ حاوی و حامل «متن غالب» و «حس غالب» اثر. اما طرح مانا نیستانی، گذشته از آن که به لحاظ فنی در زمره‌ی آثار برجسته‌ی طراح‌اش قرار نمی‌گیرد، نه تنها در اجرا شتابزده، که در حس و برداشت او از اثر هم شتابزده، و در ارائه‌ی «حس غالب» و «متن غالب» نارسا می‌ماند.
و اینها همه، باز می‌رساندمان به همان نقطه‌ی اول: انگار خواسته شده تا به هر تمهیدی، اشاره‌ای به واژه و تعبیری با حساسیت سنگین و شرم‌آور در ترانه‌ای بیاید، اما نخستین چیزی که به ذهن سراینده رسیده، همین نق نرینه بوده در جامعه‌ای مریض و سرگشته. این نق، نه در حد و پیکره‌ی «شرّیِ» نجفی و نامجو است، نه با پشتوانه و نتیجه‌ی آن. «شرّی» که هیچ، حتا «شروری» رپ و هاردکور رپ هم در آن نیست. این ناله‌ که می‌کوشد ریشخند‌آمیز باشد، به نیشخند نمی‌رسد. در سنگلاخ هزل می‌ماند و به هجو هم نمی‌رسد. این ناله‌ی ضعیف، حامل ذره‌ها و نطفه‌هایی از شرارت هم اگر باشد، بیان‌گر حد و قاموس شرارت همین نسل‌های نرینه‌ای‌ست که تلفن خواهرشان را می‌شکنند و به «گوشی خاموش» «داف»شان اشک می‌ریزند. در «متن غالب»، مغز و دهان‌ و دل‌شان پیشرو و دادخواه و معترض و شرّ است، در حاشیه و «ترجیع‌بند» اما، به شرارت هم حتا نمی‌رسند.

«پریود»، حتا در همین شکل و حد، حتا با همین ترجیع‌بند و عنوان بی‌ربط، می‌توانست یکی، تنها یکی از ترانه‌های نجفی یا نجفی و نامجو باشد، شنیده و پذیرفته هم بشود، و در همان حد هم به آن بها داده شود. می‌توانست خاکریزی باشد از جبهه‌ی «آبرو»مداران، دست‌گرمی‌ای به‌نقد، برای فتح قله‌هایی نه چنین نسیه. اما آن همه تلاش برای بزرگ‌نمایی‌اش، شمشیری دو دم بود و هست. و حیف.

* http://news.gooya.com/politics/archives/2013/02/155560.php

مراسم آیینی پنجه کشی…

چند روز پیش در یک «خانه تکانی» کامپیوتری، بین فایل‌های کهنه و گم و گور به این یادداشت برخوردم که چند سال پیش برای وب‌سایت مرحومم نوشته بودم:

«چهار گربه دارم. البته یکی شان مهمان است و یکی دیگرهم دو ماه پیش از خیابان به آپارتمان من پناه آورد و به جمع کوچک ما پیوست. از بچگی گربه باز بوده‌ام و به قولی گربه‌گرای متخصصی به حساب می‌آیم و با اخلاق و رفتارشان آشنایم و مانوس. با یکی از این خصوصیات «اخلاقی» گربه‌سانان گرامی البته تقریبا همه آشنایند و نیازی به تخصص و معاشرت طولانی نیست تا از آن مطلع شوند: گربه‌ها پس از به‌اصلاح «دست‌شویی رفتن»، باید حتما روی اقدامات خود را با خاک بپوشانند.  گربه‌دوستانی مثل من این ویژه‌گی غریزی را به پای ادب و متانت و پاکیزه‌گی این دوستان خوش خط و خال و مهربان می‌گذارند و حسابی هم از آن کیف می‌کنند. از آن طرف، سگ‌دوستان هم البته با افتخار به «وفا» و «اطاعت» آن رقبای دیرین دوستان من، بیکار ننشسته‌اند و ضمن تاکید بر تنبلی و خودمختاری ذاتی  گربه‌های مظلوم، حتا ضرب‌المثل‌هایی هم در ذمّ این عادت خاص ساخته‌اند: «به گربه گفتند گه‌ات داروست، زود رویش خاکی ریخت و پنهانش کرد!»  خب، در هر حال، خوب یا بد، گربه‌های آپارتمان‌نشین من راهی به حیاط و باغچه و خیابان ندارند؛ در نتیجه برای هواخوری به بالکن می‌روند و برای قضای حاجت هم به جعبه‌ی ویژه‌شان در آن‌جا مراجعه می‌کنند. این جعبه، اگرچه چندان کوچک نیست، اما به هر حال اجازه‌ی چندانی هم به این که خانم یا آقای گربه پس از اقدامات مربوطه راحت پس و پیش برود و روی تولیداتش خاک بپاشد، نمی‌دهد. اما گربه به هر حال گربه است و خصوصیات ژنتیکش لابد صدها هزار سال دست نخورده مانده و باید هر طور شده کارش را انجام دهد. جعبه‌ی مربوطه، سر پوشیده است و گربه‌ها از دریچه‌ای به داخل آن می‌روند و با خیال راحت دور از چشم اغیار کارشان را انجام می‌دهند، و بعد، وقتی نوبت به خاک پاشیدن رسید، چرخی دور خودشان می‌زنند و نگاهی به در و دیوار جعبه می‌اندازند و…
خب، درست است که جعبه چندان کوچک نیست، اما بالاخره چندان هم بزرگ نیست. حالا اگر  سنی هم از گربه‌ی مظلوم گذشته باشد و زندگی آپارتمان نشینی یکی دو کیلو اضافه هم به او تحمیل کرده باشد، چاره ای ندارد جز آن که سر و گردنش را از دریچه بیرون بگذارد (حالا شاید این رفتار علت دیگری هم داشته باشد، مثلا تنفس هوای پاکیزه، یا تماشای آسمان و تفکر و…) و بعد، نوبت می‌رسد به مراسم آیینی خاک پاشیدن، در آن وضعیت محدود و دست و پا گیر. چند روز پیش که هوای تورنتو هنوز سرد بود و نم برفی هم زده بود، آخر شب جعبه گربه‌ها را از بالکن به داخل خانه آوردم تا مجبور نباشم لای در بالکن را تا صبح باز بگذارم و گربه‌ها هم خیالشان راحت باشد و دل‌پیچه نگیرند و از سر ناچاری دل و روده‌ی گلدان‌ها را بیرون نریزند. در طول حدود یک ساعت و نیم، هر چهار گربه سر و کارشان به جعبه افتاد، و من هم که نشسته بودم و  کتاب و مجله‌ای ورق می زدم، گه‌گاه نظرم به سر و صدایی که پنجه کشیدن‌شان ایجاد می‌کرد جلب می‌شد. مجسم کنید، گربه‌ای داخل جعبه روی دو پا نشسته و سر و گردنش را از دریچه بیرون گذاشته، بعد اول به دیواره‌های  داخلی جعبه پنجه می‌کشد، اما خیالش راحت نمی‌شود (خب بیچاره حق دارد، از دیواره‌های پلاستیکی جعبه که خاکی کنده نمی‌شود و تلاشش بی‌نتیجه می‌ماند) بعد دستش را بیرون می آورد و به دوره‌ی بیرونی دریچه پنجه می‌کشد، کمی مردد می‌ماند، بعد دوباره با جدیت چند پنجه‌ای هم به هوا و موکت می‌کشد، و باز، تا عاقبت سری تکان می دهد و بیرون می آید. نگاهی به دور و برش می‌اندازد، کمی فکر می‌کند، بعد باز به دیواره‌های جعبه و زمین و هوا پنجه‌ می‌کشد تا خسته شود یا لااقل خیالش راحت شود که وظیفه‌ی ژنتیکی‌- وجدانی‌اش را  تمام و کمال به انجام رسانده.  داخل جعبه هنوز چیزی تغییر نکرده، گربه‌ی محترم و مودب هم به نظر می‌رسد که این را بداند (چون یکی دو بار بر می‌گردد و نگاه می‌کند و پنجه کشیدن به در و دیوار و هوا را بیش از معمول طول می‌دهد و تکرار می‌کند) ولی چاره ای نیست. نیاز به پنجه کشیدن به خاک (و پنهان کردن اقداماتی نه چندان خوش‌آیند) در چنین مواردی، در تک تک ژن‌های گربه حک شده است و  با هدف یا بی‌هدف، با نتیجه یا بی ‌نتیجه، باید انجام شود. تکرار شود. و می‌شود.»

به قول زنده یاد عمران صلاحی، حالا حکایت ماست. هر بحث و تحلیل و نظری که داریم ، دست آخر باید پنجه ای هم به در و دیوار و زمین و هوا بکشیم و دشنامی هم  به … ( هر چه، مهم نیست، هوش‌مان سرشار است و بالاخره پیدا می‌شود؛ وقت هم که به وفور- برای صرف یا اتلاف- چه فرق می‌کند؟) حواله کنیم. راست به چپ، چپ به راست، به سنتی پوسیده، به مدرن خودباخته، به  لیبرال خودفروخته، به اصلاح طلب مزدور، به آرمان‌گرای کله‌شق، به روشنفکر بی‌رگ، به ملی‌گرای شوونیست، به دموکرات خود باخته‌، به داخل کشوری عقب‌افتاده، به خارج کشوری بی‌ریشه، به روشنفکر بی‌رگ، به مذهبی بی‌مغز، به لامذهب بی‌دل، به دگرباش ابنه‌ای، به محجبه‌ی مفلوک، به بی‌حجاب داف،  به ترک خر، به فارس سگ، به رشتی بی‌غیرت، به افغانی دزد، به عرب جاهل، به بهایی جاسوس، به یهودی سوداگر، به شیعه‌ی قشری، به سنّی سطحی، به کرد و ترک و بلوچ و عرب تجزیه‌طلب، به فارس شوونیست متجاوز اشغالگر،  به نسل پنجاه وهفتی ابلهی که خمینی جاکش را علم کرد، به به نسل هشتاد وهشتی‌ بی‌رگی که  پشت موسوی خائن را بی‌هوا خالی کرد (یا بی‌خودی پشتش ایستاد)، به انگلیس روباه که رضاخان را آورد، به آمریکای جهان‌خوار که مصدق را برد، … به همه و همه و هر چه و هر که و ..، صدالبته جر «من» و این جعبه‌ی  کوچک و این یک مشت خاک متعفن. کاریش نمی شود کرد. پنجه است دیگر،  با شیر اندرون شده، با جان به در شود.

پنجه‌ها را همچنان و هنوز به در و دیوار و زمین و زمان می‌کشیم و نمی‌دانیم چه خاکی باید به سر ریخت. جا تنگ است، گند و گه‌مان وسط جعبه مانده، و دست‌مان به هیچ جا بند نیست…

تک خنده‌ای و….

نگاه می‌کنی

نگاهت می‌خندد    تلخ

نگاه من در ابر فرو می‌رود

برمی‌گردد

روی زمين می‌ريزد

می‌نشيند

می‌ماند.

می‌خندد نگاهت    تلخ

و آه می‌‌کشد

و دستی از سر عادت شايد

به چانه  موها   پيشانی    پشت پلک‌ها ..

انگشت‌ها را در هم فرو می‌برد

در موها

و گردن   به مهربانی کج

و تک خنده‌ای و آهی و:

– راستی، اين مرگ، مرگ عزيز هم ديري‌ست

در کاسه‌ی سر ما جا‌ خوش کرده!

در چشم‌ها

رگ‌ها

در قفس سينه

و شير که می‌داده‌ام اين بزمجه‌ها را

بوده

ها   همين جا   پشت پستان‌هايم

مراقب

نگاه می‌کرده‌   بی‌نگاه…

و تک خنده‌ای و آهی و:

– ها، در تو نیز..

در همین گودی تاریک زير چشم‌هايت

و بر اين ‌لکه‌های جوهر  که لای انگشت‌هايت

و سبزی این مارهای پشت دستت   شقيقه   انحنای لاغر گردن…

.

.

نگاهت می‌کنم

نگاهم لبخند می‌زند

يعنی چنان که دو گوشه‌ی لب‌ها کش می‌آید به سوی‌‌ گوش‌ها‌ و  ابروها

 و زير چشم‌ها چين می‌افتد

و صدا، مهربان

يعنی: چنان که با خش گرمی

نه چندان بلند

نه چندان پست

ازگلو بيرون می‌لغزد  با مکثی از پس هر جمله،   ‌کامل يا ‌ناکامل:

– نه   نه

آنجاها نيست مرگ!

در تن نیست..

پوسيدگی؟ شايد..

و خستگی؟ ها شايد شايد

يا سقوط

نه

کُندتر

فرو رفتن شايد

چنان که در گريز از چيزی به هيبت مرگ

پا گذاشته باشی بر دهان مردابی بویناک و چرب

چروکیده   گرسنه   پير   مریض

و رفته باشی پايين

سنگين سنگين   نرم نرم   ذره ذره    وجب به وجب

يا قدم به قدم

تا مرگ..

نه   نه   آنجاها نيست مرگ عزيز.

مرگ عزيز    مرگ شکاک   مرگ شوخ   مرگ دانا    مرگ صبور

اينجا نشسته

در کورسوی نگاه تو دارد کتاب می‌خواند

سيگار‌‌می‌‌کشد  قهوه می‌خورد  خميازه می‌کشد‌   ‌تکیلا می‌خورد   می‌گرید    می‌خندد   سکوت می‌کند    رمان می‌نويسد     شعر می‌گويد…

نگاهش نکن!

حواسش پرت می‌شود.   نمی‌بينمت.

و تک خنده‌ای و ..

.

.

.