مهمانی

روز بعد دوباره اومدن. درست سر ساعت سه صبح بود که در زدن. پشت در وایستادن و در زدن. من نشسته بودم و سیگار می کشیدم. خوابم نبرده بود. هی تو جام غلت و واغلت زده بودم و بعد پا شده بودم و یک لیوان آب خورده بودم و توی تاریکی لبه تخت نشسته بودم و سیگار می کشیدم. دیگه به ته تهاش رسده بود که در زدن. از جام نپریدم. فقط  یخورده تکون خوردم و سرم برگشت طرف در. دوباره محکم در زدن. پا شدم و یواش یواش رفتم پشت در و  همونجا وایستادم. بعدش از سوراخ در اونورو نگاه کردم. چهار تا بودن. با کت و شلوار و پیراهن و کلاه. یک کیف هم دست هر کدومشون بود. همونجور وایستاده بودن و درو نگاه می کردن. بعد یکی شون گفت: لا اله الاالله و دستشو آورد جلو و محکم در زد. گوشم صدا کرد و خودمو پس کشیدم. بعدش چند قدم عقب رفتم و دهنمو گرفتم  رو به دیوار گفتم: کیه؟ کیه؟
یکی از اونام از اونور دهنشو آورد لای درز درو گفت: قر نریز حوصله نداریم. وازش می کنی یا خودم واست وازش کنم؟ همونجور رو به دیوار گفتم: اومدم. یک دقیقه. بعدش رومو برگردوندم و مثلا رفتم طرف در و یکبار دیگه از تو سوراخ در نگاشون کردم. اونام از اونور داشتن سوراخو نگاه می کردند. تا قفل رو چرخوندم و لای درو باز کردم، خودشونو کوبیدن به در و هلم دادن تو و درو بستن و یکی یکی شروع کردن به داد زدن.
اولی گفت: گه خوردی با هفت جد وآبادت که ما رو نشناختی نسناس. اگه نشناخته بودی که درو باز نمی‌کردی.
دومی گفت: آره راست می گه. می پرسیدی کیه؟ چیکار داری؟
سومی گفت: ولی نپرسیدی. نخیر نپرسیدی . هیچم نپرسیدی.
چهارمی اومد جلو و انگشتشو چسبوند رو سینه ام و هلم داد و با تهدید گفت: خوابم نبودی. از بوی سیگارت معلومه. چی می کشی جغله؟ یه نخ رد کن بیاد.
عقب عقب رفتم و پشتم که به دیوار چسبید وایستادم. درو بستن و چراغو روشن کردن و اومدن وسط هال و صندلیها رو از دور میز بیرون کشیدن و نشستن. یخورده چپ چپ نگام کردن و بعدش یکدفعه با همدیگه روی میز ضرب گرفتن و خوندن:
– ما اومدیم می خوریم      شراب ملک ری خوریم       حالا نخوریم کی خوریم؟     و زدن زیر خنده. *
من همونجوری ساکت وایستاده بودم و نگاهشون می کردم.
بعدش ساکت شدن و بر و بر نگام کردن. منم بر و بر نگاشون کردم. اونوقت یکی شون پرسید:
– آهنگو شناختی که، نه؟ پس قر نریز و خودتو به اون راه نزن. آشنائیم جیگر طلا.
دومی اخم کرد و گفت: دهه پس چرا معطلی شازده؟ مگه نمی بینی مهمون اومده؟ بساطت کو؟
سومی پرسید: مگه منتظرمون نبودی؟
چهارمی دستاشو کوبید روی میز و پرسید: میگه بساطت کو؟ چرا لالمونی گرفتی؟
اولی باز گفت: عرق- عرق- عرق و ماست خیار- خیار و گوجه و زیتون و خیارشور – سبزی یادت نره ها. تره و ریحون و تربچه نقلی.  اون آبگوشت ظهرتم از تو یخچال در بیار و گرمش کن. نون- نونم بذار توی فر گرم بشه.
دومی گفت: پیک- چهار تا پیک هم بیار- نه پنج تا- خودتم که همپیاله می شی. نمی شی؟
دوباره ضرب گرفتن روی میز و خوندن:
– شراب ملک ری خوریم     شراب ملک ری خوریم      حالا نخوریم کی بخوریم؟
یکی شون گفت: ضبط . ضبط رو هم روشن کن. یک نوار با حال هم بذار. از اون با حال با حالاش.
یکی دیگه شون پرید تو حرفش و گفت:  ولش کن خودم می ذارم. بذار بره بساطو حاظر کنه.
سومی نیم خیز شد و هردود اومد تو سینه ام: د ِ  یالله  د ِ . مگه با دیوار داریم حرف می زنیم؟
اومد از جاش بلن شه که راه افتادم طرف آشپرخونه و شروع کردم سور و ساتشون رو جور کنم که یکی شون داد زد:
– طولش ندی ها. دهنمون خشک خشکه.
یکی دیگه شون گفت: راست می گه – اول عرقو بیار – بذار شیکم خالی دو تا پیک بزنیم که خوب گرم شیم.
ظرفا رو ول کردم و برگشتم توی هال و بطری عرق رو از توی گنجه در آوردم و با چهار تا پیک گذاشتم روی میز.
اونی که رفته بود سراغ ضبط یک نوار از جیبش درآورد و گذاشت توش و صداشو تا ته باز کرد. صدای سوسن پیچید توی خونه: یک کارد سلاخ به دلم آخ به دلم  آخ به دلم
اولی چپ چپ نگام کرد و گفت: پس چرا چار تا؟
دومی پرسید: پس چند تا؟
هر چهار تا با هم گفتن » پنج تا»  و  خندیدن.
بعدش یکی شون گفت: نخیر شیش تا. یکی هم واسه بانو سوسن بریز که انگار حسابی هوای عرق داره.
یک پیک دیگه هم آوردم و گذاشتم روی میز. اونی که نوار گذاشته بود برگشت سر میز و پیک ها رو کنار هم ردیف کرد و بطری رو برداشت و درش رو باز کرد و لبالب پرشون کرد. همگی برداشتن و به من نگاه کردن.
چهارمی گفت: د ِ  ورش دار  د ِ.
پیکم رو برداشتم و بردم طرف دهنم.
اولی یهو داد زد و دستمو گرفت: د ِ  نه  د ِ . د ِ نشد که . همه با هم.
دستمو آوردم پائین و نگاشون کردم.
– آها. قربون آدم چیز فهم. حالا برو که رفتی.
دستمو که پایین آمده بود دوباره بردم طرف دهنم و همه با هم پیک ها رو یک نفس خوردیم و کوبیدیم روی میز.
اولی گفت: آخیش. یکی دیگه.  یکی دیگه. زود.  زود.  یکی دیگه.
سومی دوباره پیک ها رو پر کرد و ورشون داشتیم.  گلوم می سوخت و اشک تو چشمام جمع شده بود.
شعار دادن: یکی تن فدای همه ، همه فدای یکی . تصدق.
باز رفتیم بالا و پیک ها رو توی گلومون خالی کردیم. تنم مور مور شد و داغ شدم. هر چار تا با هم دستشون رفت طرف جیبا شون و بسته های سیگارشونو در آوردن و کوبیدن روی میز.
–  زیر سیگاری . زیر سیگاری ات کو نسناس؟ منگی؟
رفتم توی آشپزخونه و زیر سیگاری آوردم و برگشتم که بساطو جور کنم . سیگاراشونو چاق کردن و شروع کردن به خوندن و ضرب گرفتن  و منم بساط رو آماده کردم. ماست و خیار و گوجه و خیارشور و زیتون و سبزی و پنیر. آبگوشت رو هم گذاشتم روی اجاق که گرم بشه. نونم گذاشتم توی فر. هر چی حاضر می شد می آوردم سر میز و یک پیک برام می ریختن و می خوردم و بر می گشتم. یواش یواش که گرم شدن نوار سوسن رو عوض کردن و چیزهای دیگه گذاشتن. قاطی پاطی. از همه رقم. با همه شون هم حال می کردن و همراش دم می گرفتن و می خوندن. آبگوشت رو که کشیدم و آوردم سر میز گفتن دیگه بسه. خودتم بگیر بشین.  نشستم. عرق از هفت بندم می ریخت.  نگام کردن و زدن زیر خنده و از جیباشون دستمال در آوردن و دادن بهم. اولی گفت:
– بگیر خودتو خشک کن. چه مرگته؟ کوه کندی؟
دستمالا رو گرفتم و سر و صورتمو خشک کردم.
– گردنت . گردنت
گردنم رو هم خشک کردم.  بعدش دستمالا رو تا کردم و گذاشتم گوشه میز.
اولی گفت: بعدا بشورشون و اطو کن و بذار کنار تا دفعه دیگه که اومدیم پس بگیریم.
دومی گفت: ولش کن بابا. مال دنیا چه ارزشی داره.  بذار مال خودش باشه.
سومی یک انگشت زد به ماست و خیارشو و لیسید و گفت: آره بابا . بذار مال خودش باشه. بی خیالش.
چهارمی یک خیارشور گذاشت تو دهنش و خرت خرت جویدش و گفت: آره دیگه. هم پیاله ایم دیگه. مال ما و اون نداره.  حالا چار تا تیکه پارچه هم از جیب ما بره رو اموال حاجی.  به جایی بر نمی خوره.
اولی دستاشو مالید به هم و گفت: بریز.  بریز.  بریز که دیگه حسابی ندار شدیم جون حاجیت.
بطری رو دادن دستم و منهم پیک ها رو ردیف کردم و ریختم و خوردیم و ریختیم و خوردیم تا ته بطری اومد بالا. از آبگوشتا هم چیزی نمونده بود.
چارمی عقب نشست و دستاشو مالید به شکمش و گفت: جمع کنیم . جمع کنیم که وقت بساطه.
بلن شدم و ظرفا رو جمع کردم و بردم تو آشپزخونه.
اولی داد زد: چایی گذاشتی یا نه؟
دومی گفت: آی گفتی. چایی. هل یادت نره ها . هل و زعفرون و نبات.
سومی گفت : تنقلاتت هم که براه هست؟ ها؟
چهارمی گفت: زولبیا بامیه و خرما ونقل و کیشمیش. حاضرشون کن تا ما بساطو بچینیم.
چای دم کردم و خرما و نبات و زولبیا بامیه و آجیل چیدم توی سینی و آوردم سر میز.  قلقلی رو خودشون از توی گنجه در آورده بودن و گاز رو هم روشن کرده بودن و آماده گذاشته بودن جلو اولی. اولی همونجور که سر سیخ و سوزن رو تمیز می کرد ازم پرسید: می یاری یا دستت بنده؟
سینی چای رو هم آوردم و گذاشتم روی میز و دست کردم از بالای جا کتابی قوری سفالی رو برداشتم و آوردم سر میز. درشو برداشتم و برش گردوندم و بسته تریاک ازش افتاد بیرون.
اولی برش داشت و نایلون دورشو باز کرد و تیغ رو برداشت و شروع کرد به تیغ زدن. هفت هشت تیکه برید و چید کنار هم و بقیه شو بست توی نایلون و دوباره انداخت توی قوری سفالی.
چهارمی دور دهنشو لیسید و اورد داد: آب . آب بیار.  جیگرم داره می سوزه.
سومی گفت: چای بخور.  بهتره که .
دومی گفت: چایی هنوز داغه.  منم تشنمه. آب بیار. آب بهتره.
اولی گفت: شربت درست کن. بیدمشک. یخ هم بنداز توش.
رفتم و شربت درست کردم و با پنج تا لیوان برگشتم.  یکی یک لیوان شربت خوردیم ومنتظر نشستیم.
اولی همونجور که بست رو می چسبوند سر سنجاق گفت: اون نوارم عوض کن سر جدت. دیگه آقا شب پره به درد این بساط نمی خوره.
چهارمی گفت: راست می گه. قمیشی بذار. یا ناظری.
سومی گفت: آره. ناظری بهتره. دوتا شون خوبن ولی ناظری بهتره.
دومی گفت: شما شروع کنین من  می ذارم. این فلک زده دیگه زرتش داره قمسور می شه.
همه شون نگام کردن. منم نگاهشون کردم.
اولی گفت: رنگت پریده ها. زیادی  خوردی؟
دومی چپ چپ نگام کرد وگفت: حب مبی چیزی ننداخته باشی بالا بی غیرت؟
سومی گفت: قراره همپای هم بریم و حال کنیم. بخوای شکوفه بزنی حال گیریه.
چهارمی اخم کرد و گفت: ظرفیت نداری بگو ندارم. تا اونجایی که می کشی بخور. مجبورت که نکردن.
اولی گفت: حالا بی خیال. نمک . یک ذره نمک بذار رو زبونت.
دومی گفت: ولش کن. الآن یک دود می گیره حالش جا می آد. بزن روشن شی داداش. اولیش مال تو.
اولی که حاضر شده بود که خودش بکشه یک نگاه چپ به دومی کرد ولی قلقلی رو هل داد طرف من و قر زد: بیا بابا. بیا بزن که حال گیری نشه. حوصله مرده کشی نداریم نصفه شبی.  بکش خودم برات می گیرم.
بعدش گاز رو کشید جلو خودشو و سیخ رو داغ کرد و برام گرفت. نفسم رو دادم بیرون و یک دود حسابی گرفتم و عقب نشستم.
– همین؟ سه تا. هر کی سه دود می گیره. بعدش دیگه آتش به اختیار.
دوباره سرم رو آوردم جلو و یک بار دیگه کشیدم.
– نگهش دار. دودشو حروم نکن. بعدشم از دماغت بده بیرون.  یادت رفته  کودن؟  بیا جلو یخ کرد.
یک دود دیگه گرفتم وبعدش یکی دیگه و عقب نشستم و چشمامو بستم. بساط چرخید و نوبت باز به من رسید که سومی گفت: چایی پس چی شد؟ نمی خوای یک دور دیگه چای بهمون بدی؟
دومی گفت: راست می گه بخدا. دهنم خشکه خشکه به ولای علی.
چهارمی گفت: اصلا قوری رو بیار همین جا. پرش کن بیارش سر میز.
دومی غر زد: چی می گی بابا؟ آب ببنده سر قوری؟
اولی گفت: راست میگه. آب زیپو می شه. دو قدم راه که این حرفارو نداره. پاشو کونتو تکون بده . بیشتر حال می کنی.
پا شدم و یک دور دیگه چای ریختم و آوردم و نشستم سر جام.
سومی دود رو آروم آروم از دماغش بیرون داد و از اولی پرسید:
– راستی، اون معامله هه آخرش به کجا رسید؟
اولی سیخ رو داد به چهارمی و گفت: قربون کرمت یک چکش بکوب سر این صاف و صوف بشه.
بعدش برگشت طرف سومی و گفت: والله، خدمت انور مبارکتون عرض کنم که به جای مهمی نرسید. یعنی راستش طرف اونقدری که ادعاش می شد مایه دار نبود.
سومی خندید و گفت: بی مایه هم که فطیره. اونم توی اینجور خطر کردنها .
چهارمی سیخ رو پس آورد و داد دست اولی و گفت: ولی انصافا طرح و برنامه ش تر و تمیز و بانک پسند بود.
دومی ته سیگار شو توی زیر سیگاری له کرد و زیر گلوشو خاروند و سرشو تکون داد و گفت:
– اصل قضیه هم همین بود. که بشه یک وام درست و حسابی بگیری و بندازی به کار.
اولی سیخ رو گرفت سر گاز و نچ نچ کرد و گفت: ادعاش بیشتر از اعتبارش بود . باید خودم ضمانتشو می کردم که زیر بار نرفتم.
بعد رو شو کرد به من و بربر نگام کرد و گفت: می خوای همینجور دهنمونو خشک نگهداری؟
پا شدم و یک دور دیگر چای ریختم و آوردم و نشستم سر جام.
به نوبت کشیدیم و چای خوردیم و بعدش اولی گازو خاموش کرد و عقب نشست.  بقیه هم سیگارا شونو آتیش کردن و آروم گرفتن . سومی یک پک خرکی به سیگارش زد و سینه شو صاف کرد و گفت: حالا دیگه وقتشه که واسه مون شعر بخونی. پا شو . پاشو دفترتو بیار.
دومی گفت: آی گفتی. الان دیگه وقت حاله.
چهارمی گفت: هم قدیمیا هم تازه ها. خودت می دونی چی دوست داریم بشنفیم.
اولی گفت: چراغم خاموش کن و چند تا شمع بیار و روشن کن. با شمع صفاش بیشتره.
من همونجور نشسته بودم و نگاشون می کردم.
سومی گفت: پا شو دیگه ناز نکن. مگه نشنیدی؟
دومی گفت: ضبطم خاموش کن. نه. یک آهنگ ملایم بذار. یک چیزی که به این فضا بخوره. آهنگ خالی. آه و ناله اینا دیگه بسه.
چهارمی گفت: پاشو تا اون روی سگم بالا نیومده. دفتراتو بیار.
بلند شدم و رفتم توی اتاق و دفترمو آوردم سر میز.
اولی دفترمو نگاه کرد و گفت: اینا نه. اینا رو خوندی.  تازه ها شو بیار.  کاغذا. زیر بالشته.  بدو بازی در نیار.
برگشتم که برم که دستمو گرفت و نگهم داشت: اینو نبر.  دفترتو بذار همین جا باشه.  برو اونارم بیار.
دفتر را گذاشتم روی میز و برگشتم طرف اتاق.  حالم داشت بهم می خورد. نفسم سنگین شده بود و دلم پیچ می خورد. کاغذها رو از زیر بالشم در آوردم و تلو تلوخورون برگشتم سر میز. اومدم بشینم که سرم گیج رفت و پیشونیم عرق نشست و یخ کردم. کاغذا رو ول کردم و دو دستی چسبیدم به لبه میز. هر چهار تا شون نیم خیز شدن و نگام کردن و پرسیدن : چت شد؟
اولی گفت: رنگشو نیگا. مثل میته.
چهارمی خودشو کنار کشید و گفت: بالا نیاری ها؟
نگام روشون چرخید و خم شدم روی میز و عق زدم و دل و رودمو بالا آوردم.
هر چارتا شون از جا جستن و پریدن عقب.
باز عق زدم و بالا آوردم .
چهارمی گفت: شاشیدم به این شانس . گه سگ بی ظرفیت. رید به حال  و روزمون.
سومی به اولی گفت: تریاکارو بکش کنار. الان همه چی رو به گه می کشه.
دومی زد به سینه ام و هلم داد عقب. تلو تلو خوردم و پس افتادم کنار دیوار و باز عق زدم.
اولی تریاکا و قلقلی  و گاز و سیخ و سوزنشو جمع کرد و برد گذاشت اونور هال.
همونجور کنار دیوار پس افتاده بودم و اونا هم یکریز غر زدن و فحش دادن و بساطشونو از روی میز و دور برش جمع کردن و بردن گوشه دیگه هال. کاغذا و دفترم رو هم  بردن و نشستن روی مبل. بعدش برای خودشون شراب ریختن و  گیلاسا شونو گرفتن دستشون و سیگاراشونو روشن کردن و اولی یکی از کاغذا رو دستش گرفت و شروع  کرد به خوندن. بقیه سرشونو انداختن پایین و گوش کردن. تموم که شد چند دقیقه هیچی نگفتن.  بعد سومی نفس بلند کشید و آروم گفت: میشه لطفا یک بار دیگه بخونی؟ اولی لبخندی زد و یکبار دیگه خوند. تموم که شد دومی گفت: عجب!
سومی نگاهی بهش کرد و گفت: ولی من راستش اون تعبیر آسمان وق زده را زیاد نپسندیدم. حالا شاید سلیقه باشه. گرچه فکر نمی کنم زیاد هم سلیقه باشه.
چهارمی گفت: منهم با شما موافقم. فکر هم می کنم که از جایی تأثیر گرفته شده باشه. آخماتوا شعری داره با مضمون مشابه. به آسمان هم توش اشاره می شه ولی با یک تعبیر قابل درک تر. الان البته درست خاطرم نیست. ولی خوب بود. جالب بود. نگاه جالبی داشت.
دومی سینه شو صاف کرد و گفت: منظور منهم همین بود. اتفاقا اون تعبیر به نظرم خیلی هم خوب جا افتاده بود. نسبت به کارهای دفتر قبلی خیلی تازه ان.
سومی روی مبل جابجا شد و لیوان شرابشو پر کرد و دوباره لمید و گفت: رمانتیک بود.
دومی پرسید: دفتر قبلیش؟
سومی گفت: هر دوش . دفتر قبلی اش که صد در صد. این هم بود.
دومی اخم کرد و گفت: ولی من حس رمانتیسم ازش نگرفتم.
چهارمی گفت: راست می گه. اونهمه اشاره به عناصر طبیعت و آسمون و زمین و گل و بلبل رو چجوری می شه تعبیر کرد؟ این ها همه المنت های رمانتیسم اند.
دومی گفت: اتفاقا شاید هنرش هم به همین باشه. این اتفاق خودش یکجور آشنایی زدائیه. فرمالیسمش اینجا خیلی هم بجا و جا افتاده است.
چهارمی گفت: به نظر من هم حسامیزی اش جذاب بود.
سومی عقب نشست و گفت: حالا مهم نیست. باید چند تای دیگر را هم شنید. یعنی روند مهمه نه یک قطعه و دو قطعه که معلوم نیست از کجا اومدن و به کجا می خوان برن.
اولی یک کاغذ دیگه رو برداشت و خوند و بعدش هم دو تای دیگه هم خوند. تموم که شد چهارمی سری تکون داد و گفت: آهان! جالب بود. حالا این شد یک روند که می شه بهش توجه کرد.
دومی بلند شد و یک دستمال کاغذی برداشت ومحکم توش فین کرد.
سومی سرشو انداخته بود پایین و ساکت مونده بود. بعدش سرشو بلند کرد و با تأسف تکان داد و آروم گفت:
راستش من حرفمو پس می گیرم. اینطور که پیداست یک قالب پیدا کرده و چسبیده به اون. عمق نداره. نه.  به من که نچسبید.  تو اون اولی ها یک حرفی داشت که بشه ذهنت بهش چنگ بندازه و چجوری بگم، یک جور عمق داشت.  ولی اینا دیگه همش شده تصویر. تصویرهای بریده بریده و نامربوط. این دیگه شعرسازیه.
چهارمی هم یک سیگار دیگه در آورد و گذاشت گوشه لبشو و گفت: موافقم.  معنا در اینجا فدای تصویر سازی و زبان بازی شده.  مدرنیسمش هم باسمه ایه.  حرف تازه ای  توش نیست.  فقط انگار خواسته با کلمات بازی کنه.
بعدش ساکت شدن و سیگار کشیدن . اولی کاغذارو گذاشت کنار و دراز کشید و همونجور که از پنجره بیرونو نگاه می کرد آروم گفت:  به – آسمون روشن شده – آفتاب داره  سر می زنه.
چهارمی هم روی مبل یک بر شد و نگاه به آسمون کرد و گفت:
یک شب دیگه هم گذشت. ای بخشکی شانس. اینم شد زندگی؟
دومی رو کرد به سومی و گفت: تا کی ما باید علاف این یابو باشیم؟ حوصله م دیگه از دستش سر رفته.
اولی آه کشید و گفت: تا وا نده که نمی شده. باید بیاد تو.
چهارمی خمیازه ای کشید و گفت: پذیراییش که بد نیست.
سومی به من که هنوز افتاده بودم بغل دیوار نگاه کرد و گفت:
دیگه چیزی نمونده. همین روزا سر براه می شه و وا می ده و می یاد تو.  بعدش می تونیم یک مدت نفس بکشیم.
چهارمی که چشماشو بسته بود زیر لب گفت:
آره. ولی هنوز زوده. هنوز کاغذاشو قایم می کنه. الانم همه شو نیاورد. چند تا شو برده توی صندوقخونه گذاشته تو کفشاش و لباس چرکاشم ریخته روش.
دومی یکدفعه تکونی خورد و سکسکه ای کرد و گفت: بی خیال بابا- درست می‌شه.   فقط مواظب باشین نمیره.  تخته. وقت تخته است. پاشو تخته رو بیار.
سومی گفت: ایولله . پاک یادم رفته بود. کجا گذاشتیمش؟
دومی گفت: اونجا. اوناهاش. اون بالاست. و خودش بلند شد فرز رفت طرف جاکتابی و از بالای بالاش تخته نرد را برداشت و آورد و گذاشت بین خودشو سومی و بازش کرد و مهره هاشو چید و تاس را هم گذاشت وسطش.
– کم بریزه.
– با اجازه.
تاس ریختن و رجز خوندن و ور زدن و سیگار کشیدن و بازی کردن.
چهارمی نشسته بود و تسبیح می گردوند و نگاشون می کرد . اولی روی مبل دراز کشیده بود و چرت
می زد. آروم آروم خودمو جمع کردم و از جام بلند شدم . آب از دهن و دماغم کش گرفته بود. با پشت دستم پاکش کردم و رفتم طرف آشپزخونه. یک مشت آب به صورتم زدم و یک نفس عمیق کشیدم و چشمامو بستم و چند دقیقه همونجا وایستادم. بعدش یک قلپ آب خوردم و کشو اولی رو باز کردم. کاردها کنار هم دراز کشیده بودن. بزرگه شو ورداشتم و برگشتم تو هال. رفتم طرفشون. پشت سر سومی وایستادم و بعد همچین که طاس ریخت و سرش رو آورد عقب،  کاکلشو گرفتم و عقب کشدیم و خم شدم روشو کارد رو محکم کشیدم رو گردنش و ولش کردم. خونش پاشید رو بساط تخته و سر و صورت دومی و چارمی و خودش پس افتاد و دست و پا زد.
دومی از جا در رفت و عقب جست، ولی هیچی نگفت و به لرز افتاد . چهارمی دهنش وا مونده بود و نمی‌دونست چیکار کنه.  تا بیان بجنبن، با پام کوبیدم تخت سینه دومی و نشستم رو سینه شو  فرز گلوشو بریدم. چهارمی زبونش بند اونده بود ولی بلن شد که فرار کنه که پشت پا زدم بهش. افتاد رو سومی که هنوز  داشت تکون می خورد. نشستم رو پشتش و موهاشو گرفتم و سرشو چرخوندم و کارد رو گذاشتم رو خرخره شو محکم عقب جلو کردم و ولش کردم. سومی دیگه تکون نمی خورد . دومی هم آروم گرفته بود. چهارمی هنوز یک ذره خرخر می کرد و تکون می خورد. از جام بلند شدم نگاشون کردم.  نوبت اولی رسیده بود. کارد رو کشیدم به شلوارم و رفتم کنار مبل و بالا سرش وایستادم. خم شدم رو صوتش و چونه شو با دو انگشت گرفتم و بالا کشیدم . کارد رو که بردم رو گلوش چشماشو باز کرد و نگام کرد. مکث کردم.  آروم گفت:
– همه جا رو خوب تر و تمیز کن. فردا شب برمی گردیم. گوشت کبابی هم بگیر. عرق هم یادت نره. تلفن بزن چند تا خانومم بیان.
کارد و کشیدم رو خرخره ش و گلوشو پاره کردم. سرش کج شد و خون پاشید به سر و صورتم. عقب عقب رفتم و وایستادم و نگاشون کردم. هوا دیگه روشن شده بود. آفتاب سر زده بود و سرخ وطلایی از ته آسمون بالا می اومد. رفتم روی بالکن.
پایین رو نگاه کردم. شهر ساکت بود. بعد به آفتاب نگاه کردم. چشممو زد. چشمامو بستم. سرمو بالا گرفتم. کارد رو بردم بالا و گذاشتم روی گلوی خودمو و محکم ک ک ک…

*- اشاره به ترانه‌‌ایست که « گزمه‌» هایی که از پشت خانه‌ی راوی  ِ « بوف کور» می‌گذرند، می‌خوانند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s